<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های بهزاد افشاری</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 21:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی که رویاهای آدم تمام شود...</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-851.aspx</link>
<description>چند روزی می شود که یکی از همسایه هایمان مرده و من تازه خبر شدم که این اتفاق افتاده.با یکی از همسایه ها حرف می زدم می گفت بنده ی خدا این ساختمان را ساخته بود تا بچه ها و نوه هایش دور و برش باشند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بعد از چند سال تازه فهمیدم که بنده ی خدا او این ساختمان را ساخته! پرسیدم پس بچه ها و نوه هایش کجا هستند؟ گفت همه ی بچه هایش از ایران رفته اند.حالا که من و شما جای آنها نشسته ایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش حوصله نکردم بپرسم چندتا بچه و نوه داشت؟ رفته بودم توی این فکر که وقتی کسی رویاهایش را از دست بدهد چه بلایی سرش می آید؟ به ذهنم فشار آوردم تا قیافه ی همسایه ی فوت شده مان را به یاد آورم. آدمی بود فرسوده و کمی عصبی که وقت سوار و پیاده شدن به ماشین پی کی اش درها را به هم می کوبید و با هیچکس سلام و علیک درست و حسابی نمی کرد و تند از کنار آدم رد می شد. انگار خیلی کارهای عقب مانده داشت... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=851</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-851.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفاع از پارتی بازی!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-849.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=70894&quot; target=_blank&gt;اول این خبر را در مورد مفید بودن پارتی بازی در بین عنکبوت ها بخوانید&lt;/A&gt;!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به معنی پارتی بازی در بین آدم ها خوب دقت کنید!منفی و ضد ارزش بودن پارتی بازی خیلی وقت ها مضحک است. مثلا این که هیچ وقت شده شما به کسی که نمی شناسید بیشتر از کسانی که می شناسید محبت کنید. یا اینکه کسی را نمی شناسید در مقام و پستی بگذارید که کارهای مهم بکند؟ این موضوع البته در بین مقامات دولتی و سیاسی و اقتصادی چالش برانگیز تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک مقام سیاسی مثل رییس جمهور یا باید به شایسته هایی که خودش می شناسد اعتماد کند و به آنها پست و مقام بدهد و یا این که به شایسته هایی که اطرافیانش می شناسند پست و مقام بدهد که در نهایت تعریفی جز پارتی بازی ندارد که البته می شود نام شایسته سالاری هم روی آن گذاشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینید که تا اینجای کار نه تنها پارتی بازی چیز بدی نیست بلکه حتی خوب هم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما پارتی بازی چند مدل بد هم دارد که یکی از آنها بر سرکار گذاشتن افرادی ضعیف تر از کسانی که می شناسیم و یا اینکه آشنایی را فقط به دلیل آشنا بودن سر کار بگذاریم از این دست حرف ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=71057&quot; target=_blank&gt;واردات 54 هزار دسته بيل! در خردادماه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=849</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-849.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت برای حادثه از دست رفته است!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-848.aspx</link>
<description>خدا نیاورد برایتان که از خسته بودن خودتان خسته شوید.هم احساس شلوغی بکنید هم احساس تنهایی و هر دو تا مرز سرسام و جنون! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا نیاورد برایتان روزی را که به این نتیجه برسید که در جهان هیچ چیز اشتباه نبوده و نیست! شاعران به درستی شاعرند و قاتلان به درستی قاتل!کامیابی و ناکامی هایتان همه درست سر جایشان اتفاق افتاده و جنگ و صلح و لبخند و آه و شیون و مرگ همه یکجا محتوم بوده و تقدیر و هیچ چیز زیر آسمان آبی اشتباه نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواندن این شعر قیصر امین پور باعث شد این حرف ها را بزنم. شما هم بخوانید شاید حرف های دیگری بزنید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                &lt;FONT face=impact&gt;جرات دیوانگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار مدتی است که احساس می‌کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی دیر است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر نمی‌توانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر وقت خواستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در بیست سالگی متولد شوم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حادثه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دست رفته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از ما گذشته است که کاری کنیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاری که دیگران نتوانند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حرف زیاد است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اگر گریسته باشی . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردن چقدر حوصله می‌خواهد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌آنکه در سراسر عمرت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز، یک نفس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌حس مرگ زیسته باشی!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار این سال‌ها که می‌گذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چندان که لازم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه نیستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که پس از مرگ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عاقبت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه می‌شوم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاید برای حادثه باید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی کمی عجیب‌تر از این&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با این همه تفاوت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بد نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حس می‌کنم که انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامم کمی کج است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نام خانوادگی‌ام، نیز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از این هوای سربی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای تازه من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای روزهای دبستان نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن نام را دوباره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیدا کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن کوچه را دوباره ببینم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که ناگهان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز نام کوچکم از دستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;افتاد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک کودک غریبه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با چشم‌های کودکی من نشسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لبخند او چقدر شبیه من است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه ای شباهت دور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای چشم‌های مغرور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها که جرأت دیوانگی کم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار باز هم به تو برگردم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار دست کم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی تو را به خواب ببینم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار در خیال تو باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار…&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذریم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی برای گریه دلم تنگ است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=848</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-848.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرعت گیر وسط اتوبان همت! آقای قالیباف به فریادمان برس!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-847.aspx</link>
<description>انصافا این آخر مدیریت شهری است که درست وسط اتوبان سرعت گیر بگذارند. من اول فکر کردم که اشتباه می بینم یا چشمانم آلبالو گیلاس می چیند. اما خوب که دقت کردم دیدم که راستی راستی در اتوبان همت(شرق به غرب) سر خروجی اتوبان چمران دو تا سرعت گیر از جنس آهن و پلاستیک گذاشته اند.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ جای دنیا این کار را نمی کنند. ماشین ها حتی اگر با ۶۰ یا ۷۰ تا سرعت هم از روی آنها عبور کنند پدرشان درمی آید چه برسد این که با ۹۰ تا و ۱۰۰ تا سرعت حرکت کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای قالیباف! جان جدت به فریادمان برسید و نگذارید این شیوه ی مدرن مدیریت شهری جان و مال مردم را به خطر بیندازد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://shafaf.ir/fa/pages/?cid=10751&quot; target=_blank&gt;پسر 10 ساله اي كه عكس زمان جنيني اش دنيا را تكان داد/عکس&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=847</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-847.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش همسر کیومرث پور احمد احتیاط می کرد!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-846.aspx</link>
<description>بنده شخصا و به اندازه ی خودم از تلاش های همه به ویژه همسر آقای پور احمد و آقایان عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی ، شهاب رضویان و هنرمندان و دیگر افرادی که صادقانه برای نجات بهنود کار کردند تشکر و تقدیر می کنم اما نکته ی مهم و حقیقتی تلخ وجود دارد که فکر می کنم نگفتنش جایز نیست چرا که در آینده برای موارد مشابه باید مراقبت بیشتری صورت بگیرد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمیق و سخت معتقدم که ورود هنر مندان محبوب و سرشناسی چون عزت الله انتظامی ، پرویز پرستویی و حتی مهتاب کرامتی و ... برای گرفتن رضایت از خانواده ی مرحوم احسان نصرالهی اشتباه عجیب و جبران نشدنی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان شب که آقای مهندس مجابی(که انصافا بیشترین زحمت را در این راه متحمل شدند) برایم تعریف کرد که با این آقایان به علاوه ی شهاب رضویان به خانه ی آقای نصرالهی رفتند تا برای بهنود شجاعی رضایت بگیرند یکباره سرم سوت کشید و پیشانی ام را گرفتم که : عجب اشتباه بدی کردند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مجابی هم البته با تحلیل بنده موافق بود که ایشان نباید اینقدر آشکار وارد ماجرا می شدند. بعدا هم که با اعلام شماره حسابی برای جمع آوری دیه اشتباهشان تکمیل شد و اعدام بهنود هم قطعی تر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استدلال من این بود که باید با ماجرا ساده تر و قابل فهم تر از این حرف ها برخورد کرد و چیزهای دیگری که حقیقتش نمی توانم اینجا بنویسمشان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند مادر بهنود در یکی از شبکه های ماهواره ای گفته که: خانواده ی بهنود به جای این که توکلشان به خدا و رضایت من باشد یک عده هنرپیشه ی از خدا بی خبر را برای گرفتن رضایت جلو انداخته بودند و امیدشان به حقوق بشر و هنرپیشه ها بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر احسان هم دیشب در شبکه ی یک سیما گفت که ما اصلا دیه نخواسته بودیم که رفتند کاسه ی گدایی راه انداختند و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پست قبلی ام نوشته بودم که یک شب من و آقای مجابی تقریبا مطمئن شدیم که این خانواده رضایت می دهند اما عده ای آمدند و کار را خراب کردند تا جایی که من مطمئن شدم دیگر رضایتی در کار نخواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید گویا قضیه از این قرار بود که همسر آقای کیومرث پور احمد رفیق مادر بهنود شجاعی بود و از روی خیر خواهی هنرمندان را جمع کرد تا بهنود را نجات دهد.غافل از این که اشتباه بزرگی مرتکب شد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشان باید اول شناخت درستی از خانواده ی مقتول به دست می آورد و بعد هنرمندان را بسیج می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه این که خدای نکرده بخواهم تقصیر مرگ بهنود را گردن این عزیزان بیندازم اما شک ندارم که اگر با ماجرا  ساده تر و هوشمندانه تر برخورد می شد نتیجه ی کار بهتر می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماجرای اینگونه قتل ها آنقدر ظریف و پیچیده است که هرگز نه باید سیاسی شود نه این که جار و جنجال درباره شان راه بیفتد و حتی در بعضی موارد نباید رسانه ای شوند تا به رضایت بینجامد و انسانی به زندگی برگردد و به فکر جبران اشتباهش باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=846</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-846.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهنود شجاعی از زتدان آزاد شد !</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-845.aspx</link>
<description>بهنود شجاعی از زتدان آزاد شد ! مگر نمی گویند جسم زندان روح و جان آدم است؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پست قبلیم را که می نوشتم هنوز چند ساعتی تا مرگ بهنود مانده بود و با شناختی که از خانواده ی مقتول پیدا کرده بودم تقریبا شک نداشتم که صندلی را از زیر پای بهنود خواهند کشید و کشیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید مرگ بهنود در این روزگار پر از مرگ اتفاق خیلی مهمی نیست.در روزگاری که آدم ها کرور کرور در جاده ها و سقوط هواپیماها و سیل ها و زلزله ها می میرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ بهنود تنها از این منظر بسیار قابل توجه و مهم شد که او نماد یک قاتل غافل و نا آگاه و اتفاقی شده بود و سوال همه ی خیر خواهان و دنبال کنندگان زندگی او این بود که چرا و چطور کسی که از روی نادانی دست به خطایی زده باید از روی دانایی و آگاهی به مجازاتی همسنگ آنچه کرده برسد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر واقعا بنی آدم اعضای یک پیکرند حالا یکی از اعضای ما که یکی دیگر از اعضای ما را کشته بود کشته شد تا درس عبرتی شود برای مردگان ! اگر نه ما زندگان که عبرت نمی گیریم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست مرتبط : &lt;A href=&quot;http://zahraaliakbari.blogfa.com/post-54.aspx&quot; target=_blank&gt;آیا بهنود از مرگ خودش عبرت می گیرد ؟&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ربط : &lt;A href=&quot;http://iranseda.com/FullItem/?g=309905&quot; target=_blank&gt;مادران سفارشی ... ! &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.photofunia.com/&quot; target=_blank&gt;ادیت عکس!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=69005&quot; target=_blank&gt;فهرست اسامی 178روزنامه‌ در سطح کشور&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68301&quot; target=_blank&gt;بحران دو جنسه ها در فوتبال بانوان ایران&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8807210650&quot; target=_blank&gt;پيرزن 100 ساله ركورد پرتاب گوي را شكست&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68335&quot; target=_blank&gt;استخوان ايراني‌ها 25 سال زودتر پوك مي‌شود&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68543&quot; target=_blank&gt;هرسال 275 هزار نفر در انگلیس گم می شوند&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://namzadi2.blogfa.com/cat-26.aspx&quot; target=_blank&gt;کوچکترین کشور جهان 6 نفر جمعیت دارد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 19:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=845</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-845.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهنود خان! چشمهایت را ببند ! خورشید دیگر زیبا نیست !</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-844.aspx</link>
<description>همین الان در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.smojabi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آقای سید محمد مجابی&lt;/A&gt; دیدم که نوشته بهنود شجاعی ساعت چهار بامداد صبح امروز پای چوبه ی دار می رود و اگر کسی به دادش نرسد دیگر طلوع خورشید صبح فردا را نخواهد دید. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ماه پیش من و آقای مجابی دوتایی رفتیم خانه ی خانواده ی مقتول و از ساعت ده شب تا سه و چهار صبح با آنها صحبت کردیم که رضایت بگیریم. دل خانواده ی مقتول خیلی نرم شد و قرارمان بر رضایت شد و با آقای مجابی خوشحال از خانه ی آنها زدیم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ده و یازده فردای آن روز بود که خانواده ی مقتول زنگ زدند به آقای مجابی و عصبانی بودند. می گفتند شما از یک طرف می آیید از ما رضایت بگیرید از طرف دیگر می روید از رییس قوه ی قضاییه مهلت می گیرید و درخواست لغو اعدام می کنید؟ ما دیگر رضایت نمی دهیم که نمی دهیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مجابی و من که از همه جا بی خبر بودیم بعدا فهمیدیم که گروهی به نام بانوان صلح که اصلا نمیدانستیم که هستند و چه هستند این کار را کرده اند و بعدها هم آقایان عزت الله انتظامی ، پرویز پرستویی ، کیو مرث پوراحمد و همسرش و شهاب رضویان و ... وارد ماجرا شدند . با وجود این که این عزیزان لطف های بسیار کردند تحلیل من این است که ماجرا پیچیده تر و بغرنج تر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر تقدیر خانواده ی مقتول نمی دانم به چه علت از رضایت خود برگشتند و دیگر به جز تلافی به چیز دیگری راضی نشدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بهنود شجاعی که چند سال پیش مرتکب قتل شده پای چوبه ی دار می رود و من دعا می کنم و شما هم دعا کنید که خانواده ی مقتول رضایت دهند بهنود بماند و صبح را و خورشید فردا را اگر آسمان ابری نبود ببیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اگر زبانم لال اینچنین نشد چه می توانیم بگوییم جز این که : بهنود خان! چشمهایت را ببند ! خورشید دیگر زیبا نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواستی در این جهان نگران و پر از استرس و دلشوره و دلهره بمانی که چه شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد لطیف اکنون یکی از نجات یافتگان واقعه ای از این دست است که در جامعه ی ما و جلوی چشم ما راه می رود . بروید ببینید چه حال و روزی دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعید جزی هم ایضا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68015&quot; target=_blank&gt;جزئیاتی از قتلهای ناموسی در جنوب کشور&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://alborznews.net/pages/?cid=11017&quot; target=_blank&gt;لباس جدید برای عزاداری!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 17:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=844</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-844.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه ها را جدی بگیرید!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-843.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم خوشبختی سایه ی من است یا من سایه ی خوشبختی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست مرتبط : &lt;A href=&quot;http://www.alborznews.net/pages/?cid=10726&quot; target=_blank&gt;راه اندازی اولین آرامگاه (گورستان)مجازی+تصویر&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=843</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-843.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معنی این تلاش وهم انگیز چیست؟</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-842.aspx</link>
<description>شاید این حرف عجیبی باشد که بگویم من عاشق آدم های ورشکسته ام! البته آدم های ورشکسته ای که لبخند می زنند. نه آنهایی که کم می آورند و استرس می گیرند و سکته می کنند.اینها را هم دوست دارم اما عاشقشان نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودتان را نگاه کنید. یعنی خودمان را نگاه کنیم ! این همه (یا آن همه) تلاش می کنیم که به دست آوریم. بعد تلاشمان را به توانمان به توان می رسانیم که دست آوردهایمان را حفظ کنیم و محکم نگه داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی در تلاش به دست آوردن متولد می شویم و در تلاش از دست ندادن می میریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی مان شده همین یک جمله ی بالا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بنده عرض می کنم عاشق ورشکستگانی هستم که لبخند به لب دارند چون این تلاش ممتد و وهم انگیز آنها در نقطه ای قطع می شود که هنوز به پایان عمرشان نرسیده اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 02:56:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=842</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-842.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش آمدی کوچولو !</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-841.aspx</link>
<description>خوب که دقت کردم دیدم سال هاست خبر هیچ تولدی را نشنیده بودم ! وقتی شنیدم دوستان عزیزم &lt;A href=&quot;http://www.eissahashemi.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;عیسی&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;مریم&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; بچه شان به دنیا آمد یکباره لبریز از امید شدم ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این روزهای کم امید می دانید که امید چه کیمیای کمیابی است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دوستان بزرگوار از چند ماه پیش که به مدد تکنولوژی های قرن بیستمی فهمیدند فرزندشان پسر است برایش نام &lt;STRONG&gt;مبین&lt;/STRONG&gt; را انتخاب کردند . حالا مبین چشم به جهانی گشوده است که من و شما سال هاست به آن خیره ایم و در فضا و قضای آن حیرانیم! هر چند که وقتی آقا مبین یا مبین آقا به سن و سال ما برسد جهان ، جهان دیگری شده است و فضا و قضای این روزها تبدیل به خاطره و تاریخ شده اما هر چه باشد او ادامه ی ما خواهد بود و همین است که من سخت امیدوارم به جهانی که حتی خودم در آن نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از سال ها شنیدن خبر یک تولد آنقدر هیجان زده ام کرده که فکر می کنم این آقای مبین خان که الان دو روز سن دارد ناامیدی و یاس و نیستی را عقب رانده و فتحی مبین کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید با انگشتان دستم که شمردم دیدم در سال های گذشته شش نفر از دوستانمان یا سقط جنین کرده اند و یا این که جنین شان به دنیا نرسیده برگشت خورده است و حالا شما حق بدهید به بنده که اینهمه خوشحال باشم. البته یکی دیگر از اقواممان هم همین روزها صاحب تولدی دیگر می شوند که آن هم به سلامتی حتما به امید و روشنایی دنیا خواهد افزود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمین !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح تیتر : شعری است از ناظم حکمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://ebhamlink.mihanblog.com/post/3480&quot; target=_blank&gt;دیپلماسی بوسه یا وقتی همسر اوباما فقط برلوسکنی رو نمی بوسه!&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 23:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=841</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-841.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
