<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های بهزاد افشاری</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 02 Jan 2010 14:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>الحمدالله حال خانم خیرآبادی خوب است</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-856.aspx</link>
<description>چندی پیش که خبر را شنیدم خیلی ناراحت شدم و حالا که تکذیبش را دیدم خیلی خوشحالم. خبر این است که : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;BORDER-BOTTOM: #e6e6e6 1px dotted&quot; dir=rtl border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot; align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD height=20&gt;
&lt;TABLE border=0 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;TABLE border=0 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=tahoma&gt;
&lt;DIV style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 20px; MARGIN-LEFT: 20px; MARGIN-RIGHT: 20px&quot; class=subtitle&gt;فارس: «حميده خيرآبادي» با تكذيب برخي شايعاتي كه درباره وضعيت زندگي وي منتشر شده، از اين نوع شايعه‌پردازي‌ها گلايه كرد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; class=body&gt;
&lt;DIV&gt;«حميده خيرآبادي» گفت: متأسفانه اين روزها چيزهايي را مي‌شنوم كه ناراحت مي‌شوم. اين روزها شنيده‌ام كه در خبرها مرا به آسايشگاه مي‌فرستند، مرا مريض مي‌دانند و... متاسفانه اين افرادي كه به دروغ و شايعه اين اخبار كذب را مي‌نويسند آنقدر نادان هستند كه نمي‌آيند بپرسند و ببيند كه اين حرف‌ها درباره من واقعيت دارد يا خير... من بي ادب نيستم اما نسبت به كار اين دست افراد اعتراض دارم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;وي درباره شايعه بي‌توجهي فرزندانش نسبت به وي و انتشار اخباري در اين زمينه، گفت: خوشبختانه دختري مثل ثريا قاسمي دارم كه همه او را مي‌شناسندش. شصت و دوسال در اين كار بوده‌ام و كار كردم و همه مي‌دانند كه من همين يك دختر را دارم و او هم تمام جانش را براي من مي‌گذارد اما وقتي اين حرف‌ها را مي‌زنند، نمي‌دانم منظورشان چيست. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;اين بازيگر مجرب سينما و تلويزيون گفت: متأسفانه از وزارت ارشاد و خانه سينما گله‌مندم كه نمي‌آيند به انتشار اين خبرها اعتراض كنند يا با من تماس بگيرند. آن هم در شرايطي كه اين همه براي سينما، تلويزيون، تئاتر و راديو زحمت كشيده‌ام. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;«خيرآبادي» به فارس گفت: چطور دل‌شان مي‌آيد با زدن حرف‌هاي دروغ، دل اين مادر و دختر را بشكنند. من آنها را واگذار مي‌كنم به خدا! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;وي گفت: متاسفانه كسي قابل نمي‌داند كه حال ما را كه سال‌هاي سال در اين عرصه فعال بوده‌ايم و با بازي در سريال‌ها و فيلم‌هاي خانواده‌ها را سرگرم كرده‌ايم، جويا شود. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;«خيرآبادي» با انتقاد از نگه نداشتن حرمت‌ها در اين روزگار گفت: خدا را شكر كه به آن مرحله نرسيده‌ام كه از پاافتاده باشم يا گوشه‌اي در بستر بيماري افتاده باشم. از خودم مراقبت كرده‌ام و تا اين لحظه، خوبي همه را خواسته‌ام و شكر خدا خوب هم دارم زندگي مي‌كنم. من اصلا قابل نمي‌دانم كه جواب اين خبرها و شايعه‌ها را بدهم. &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;بازيگر 86 ساله سينماي ايران، در سال‌هاي پس از انقلاب، در كارهاي برجسته‌اي چون «پدرسالار»، «خانه سبز» «روز واقعه» ، «مادر» ، «اجاره نشين‌ها» بازي كرده‌ و چندين بار نامزد دريافت جايزه از جشنواره فيلم فجر شده است. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;در روزهاي گذشته از سوي برخي سايت‌هاي اينترنتي شايعاتي پيرامون بيماري، تنهايي و عدم رسيدگي اطرافيان، اين بازيگر و تقاضاي همسايگان وي براي انتقالش به خانه سالمندان منتشر شده بود و عنوان شده بود كه فرزندان وي در خارج از كشور به سر مي‌برند&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=856</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-856.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت دایی به فوتبال</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-855.aspx</link>
<description>خدا کند اینبار کسی عجولانه بنده ی خدا را به باد ناسزا نگیرد تا بتواند در عرصه ی مربی گری هم همچون زمان بازیگری اش موفق و افتخار آفرین باشد. نمی دانم چرا از خبر بازگشت علی دایی به دنیای فوتبال آنهم در سمت سرمربی تیم پرسپولیس اینقدر خوشحال شدم؟ شاید به خاطر اینکه سال های پیش یک پرسپولیسی دو آتشه (همان لنگی سابق) بوده ام و حالا فقط یک پرسپولیسی معمولی ام این خوشحالی به من دست داده و دچار نوستالژیای لنگی بودن شده ام! شاید! البته پاس همدان هم که جای خود دارد ولی پرسپولیسی بودن صفای دیگری دارد.</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=855</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-855.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورود ناگهانی صدا و سیما به بحث ازدواج موقت !</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-854.aspx</link>
<description>دیشب شبکه ی یک را نگاه می کردم دیدم آقای علی مطهری و یک آقای دکتر دیگر که اسمش را نمی دانم در برنامه ی  &quot;آژیر&quot; در حال بحث کردن درباره ی ازدواج موقت هستند! فکر می کنم اصل برنامه درباره ی یک پرونده ی جنایی بود که من چون دیر تلویزیون را روشن کردم خیلی سردرنیاوردم موضوع پرونده چیست اما گویا هم آقای مطهری و هم آن آقای دکتر و هم خانم مجری هر سه رواج &quot;ازدواج موقت&quot; را راه حل برون رفت از بحران آن پرونده ی جنایی و همچنین موارد مشابه ارزیابی می کردند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر گفت بنده ۱۵ سال پیش طرح رواج &quot;ازدواج موقت&quot; را به مجلس وقت دادم و علیه من داشت اعلام جرم می شد و مجبور شدم برای مدتی فراری شوم و خودم را پنهان کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مطهری هم حرف جالبی زد و اظهار تعجب کرد که : نمی دانم چرا خانواده های امروزی اگر بفهمند پسر یا حتی دخترشان با جنس مخالفشان رفت و آمد دارند و کوه می روند و حتی باهم دوست هستند عکس العلی نشان نمی دهند و خیلی ناراحت نمی شوند! اما همین که بفهمند آنها از راه شرعی و قانونی &quot;ازدواج موقت&quot; کرده اند برآشفته می شوند و برایشان پذیرفتنی نیست! این برنامه با همین جمع بندی به پایان رسید و من زدم شبکه ی دو و در کمال تعجب دیدم آنجا هم سه نفر نشسته اند و در حال بحث و گفت و گوی داغ بر سر &quot;ازدواج موقت&quot; هستند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرق این برنامه با برنامه ی شبکه ی یک این بود که گزارش های مردمی پخش می کرد و ۹۹ درصد از آنها که بیشترشان خانم بودند مخالف &quot;ازدواج موقت&quot; بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در برنامه ی شبکه ی دو که نامش &quot;شب های روشن&quot; بود خانم دکتر آیت الهی و یک آقای دکتر و  یک مجری مرد حرف های جذابی می زدند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم آیت الهی انگار کلا مخالف بودند که در جامعه ی امروز ایران این طرح اجرا شود حرفشان هم منطق درستی داشت! ایشان می گفت اگر کسی به خواستگاری دختری برود و بفهمد که او قبلا ازدواج موقت کرده حاضر به ازدواج با او نخواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر هم می گفت &quot;ازدواج موقت&quot; شرایطی دارد که یکی از آنها این است که نباید با دوشیزگان صورت بگیرد. یک شرط دیگر هم این که نباید بنیان و آرامش خانواده را تهدید کند و آسیبی به آن برساند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنها می گفتند که دوستی دختر و پسر چیزی شبیه &quot;زنا&quot; است و نباید به این گستردگی که در سطح جامعه وجود دارد ، وجود داشته باشد. &quot; ازدواج موقت&quot; باید در شرایط اضطراری صورت بگیرد و چون نفقه و مسولیت های ازدواج دائم را ندارد خانم ها باید در تعیین مهریه خیلی دقت کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم آیت الهی گفت در یک تحقیق از دخترهایی که همزمان با چند پسر دوست هستند از دختری که با پنج پسر دوست بود پرسیده بودند چرا این کار را می کنی؟ دختر جواب داده بود که می خواهد از میان آنها یک شوهر خوب و دائمی پیدا کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه این که نتیجه ی این بحث طولانی و داغ هم این شد که باید به جای دوستی پسر ها و دختر ها ازدواج &quot; هرچند موقت&quot; ترویج شود ! البته چند نتیجه ی دیگر هم گرفته شد که محور همه ی آنها پرهیز از دوستی و افتادن به گناه بود و... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم در &quot;آژیر&quot; و هم در &quot;شب های روشن&quot; به نظر می رسید مباحث چون کلاف سردرگمی در یک دایره ی بی سرانجام می چرخید و تلاش حاضران در هر دو برنامه برای مجاب کردن بینندگان به پرهیز از گسترده شدن دوستی های بین پسرها و دخترها و جایگزین کردن &quot;ازدواج موقت&quot; بی نتیجه بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بی نتیجه بودن هم دلایل مشخصی دارد که خودشان بارها به آنها اشاره می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خیلی مرتبط : &lt;A href=&quot;http://www.fararu.com/vdcbgabf.rhbsgpiuur.html&quot; target=_blank&gt;&quot;ازدواج موقت را برای دبیرستانی‌ها توصیه می‌کنیم&quot;!&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.fararu.com/vdcgy39w.ak9nt4prra.html&quot; target=_blank&gt;توضیح علی مطهری درباره ازدواج موقت جوانان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.fararu.com/vdccm0q1.2bqp08laa2.html&quot; target=_blank&gt;خرید و فروش عروس در هندوستان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست مرتبط : &lt;A href=&quot;http://www.poolnews.ir/fa/pages/?cid=10799&quot; target=_blank&gt;راههای جدید و عجیب همسریابی&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.ayandenews.com/news/15389/&quot; target=_blank&gt;عكس: دختران ایتالیایی در ویلای قذافی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=87748&quot; target=_blank&gt;ابداع عجیب چینی ها و...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ربط : &lt;A href=&quot;http://www.funnylogo.info/create.asp&quot; target=_blank&gt;نام خود یا لوگوی سایت تان را با گوگل ، یاهو ، کوکاکولا و … شبیه سازی کنید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایضا : &lt;A href=&quot;http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=114013402&quot; target=_blank&gt;شجریان در بین 50 صدای برتر جهان . شما هم رای بدهید.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=854</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-854.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;تاجی خانم&quot; چه سرگذشت و نوشتی داشت!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-853.aspx</link>
<description>&quot;تاجی خانم&quot; زندایی پدرم چه سرگذشت و نوشتی داشت! از وقتی که خودم را شناختم تا حالا که ۳۴ ساله ام همیشه همانطور که بود ، بود! هیچ وقت هیچ تغییری را در او نفهمیدم و همیشه فکر می کردم که او هیچ وقت نمی میرد! اما دیشب مرد ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که ده سال کمی بیشتر یا کمتر داشت به خانه ی شوهر آمده بود . تعریف می کرد که پای گهواره ی پدرم می نشسته و گهواره را تکان می داده.پدرم الان ۷۸ ساله است و حتما &quot;تاجی خانم&quot; باید چیزی حدود ۹۰ سال داشت. در سال های دور بچه ای به دنیا آورده بود و نامش را اسماعیل گذاشته بود. می گفت از بس که سفید و خوشگل بود چشمش زدند و در دو یا سه سالگی مرد! حدود سال های ۱۳۴۰ باز هم پسری به دنیا آورد و باز هم اسمش را گذاشت اسماعیل! فکر می کنم سال ۱۳۶۷ بود که این اسماعیل هم ناگهان گم شد و هیچ وقت به خانه برنگشت! بنده ی خدا چشمش  به در خشک شد. او دو تا اسماعیلش را از دست داد و احتمالا در آزمایش الهی اش پیروز شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته او پنج تا پسر و دو تا دختر صحیح و سالم دارد. یعنی داشت و حالا که از دنیا رفته است عزادارش هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تاجی خانم&quot; هر سال روز عاشورا نهار حلیم نذر داشت و تمام فامیل جمع می شدند خانه شان و دوتا دیگ بزرگ حلیم را بین همسایه ها تقسیم می کردند و خودشان هم تا مرز دل درد می خوردند. شاید پنج شش سالی می شود که دیگر فرصت نکرده بودم بروم همدان و در آن مراسم نذری شرکت کنم. هر وقت که در این چند سال من را می دید می گفت : ای گوش بریده ! خوب فراموشمان کرده ای و عاشورا نیامدی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا نمی دانم امسال عاشورا بچه هایش نذری اش را می دهند یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;تاجی خانم&quot; قدیمی ترین آدمی بود که می شناختم و خاطراتش از بچگی های پدرم و عروسی مادرم و بچه دار شدن این و آن برایم خیلی لذت بخش بود. خاطرات خودم با او و خانواده اش هم آنقدر زیاد است که فکر می کنم یک طرف مغزم را پر کرده. در اوایل بهار ها و تابستان ها با ساک های پلاستیکی و پارچه ای می رفتیم باغ های عباس آباد و تره و سبزی آش می چیدیم. ظهر ها که از مدرسه بر می گشتم یا ما نهار خانه ی آنها بودیم یا آنها خانه ی ما بودند. در شبهای سرد و طولانی و برفی و یخ زده ی همدان شب نشینی های لذت بخشی داشتیم و او استاد درست کردن آش و آبگوشت و تنظیم ذغال و حرارت کرسی بود ! خلاصه این که نمی دانم چرا حالا که این مردن اتفاق افتاده تصور می کنم یک طرف دنیا کج شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم وقت می کنم برای سوم یا هفتمش به همدان بروم یا نه اما اگر نروم واقعا بی معرفتم و چه کنم که این بی معرفتی یک جورهایی رسم زمانه ی ماست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال ۱۳۶۸ با یک هیات مذهبی باهم رفته بودیم که برویم مشهد. شب رسیدیم آستانه ی اشرفیه و در حیات حرم خوابیدیم که بزرگترین زلزله ی قرن(زلزله ی رودبار) آمد و آن فاجعه ی بزرگ در شمال کشور رخ داد. ما به شکل عجیبی جان سالم به در بردیم. &quot;تاجی خانم&quot; همیشه با خنده می گفت : بهزاد جان! ما از آن شب به بعد هر چه عمر از خدا بگیریم اضافه و عاریه است و باید تاوانش را بالاخره روزی به خدا پس بدهیم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 22:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=853</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-853.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روزنامه نگار جگرفروش شد!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-852.aspx</link>
<description>چند روز پیش در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://sainttouka.blogfa.com/post-324.aspx&quot; target=_blank&gt;توکا نیستانی&lt;/A&gt; خواندم که رفته جگرکی و با کمال تعجب دیده همکارش در چلچراغ در حال پذیرایی است. من  &quot;مرتضی ناعمه&quot;  را نمی شناسم اما به استناد توکا باید این غم یا شادی را برای خودمان کنار بگذاریم که یک روزنامه نگار عاقبت جگرکی شد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجیب نیست که این روزها روزنامه نگاران بیکار سر از شغل های عجیب درمی آورند.در روزگاری که عصر رسانه و اطلاع رسانی و خبر است من خبرنگارانی را می شناسم که با موتور مسافرکشی می کنند و یکی دیگر را می شناسم که دنبال مجوز تاکسی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین چند ساعت پیش یک نفر تعریف کرد که چگونه دو روزنامه تنها با سه خبرنگار در حال انتشارند!یعنی فقط سه نفر هر روز دو تا روزنامه را منتشر می کنند و نام رسانه بر پیشانی خود دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نباید فراموش کنیم که صدا و سیما یک تنه این نقصان را جبران کرده و با هزاران هزار نفر نیروی استخدامی و پیمانی و قراردادی و ساختمان ها و امکاناتی که کم از یک کشور ندارد ، خروجی بهتر از آن دو روزنامه ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این که یک روزنامه نگار جگرفروش شود چه اهمیتی دارد؟ اصلا موضوع ناراحت کننده ای است؟ متنی که توکا نوشته بیشتر شبیه یک رپرتاژ آگهی است و خوانندگانش را ترغیب کرده که بروند جگر بخورند.حتی نشانی اش را هم گذاشته : &lt;FONT color=#ff0000&gt;توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا در این وانفسا که دلی برایمان نمانده شاید خوردن جگر پیشنهاد بدی نباشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست شاید مرتبط : &lt;A href=&quot;http://iampoet.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خانم آذرمانی درباره ی شعر آقای سیامک بهرام پرور مطلبی نوشته که در همشهری هم چاپ شده. با اجازه از ایشان و شخص شاعر شعر کامل را اینجا می گذارم :&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیره انداخت نی و شور نیستانی تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاعری که بنویسد غزلش را گریان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دار بر پا بکند تا برسد نیشابور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سینه ای باز کند در قفس تنگستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به بیابان بزند تا برسد آبادان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 23:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=852</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-852.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی که رویاهای آدم تمام شود...</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-851.aspx</link>
<description>چند روزی می شود که یکی از همسایه هایمان مرده و من تازه خبر شدم که این اتفاق افتاده.با یکی از همسایه ها حرف می زدم می گفت بنده ی خدا این ساختمان را ساخته بود تا بچه ها و نوه هایش دور و برش باشند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بعد از چند سال تازه فهمیدم که بنده ی خدا او این ساختمان را ساخته! پرسیدم پس بچه ها و نوه هایش کجا هستند؟ گفت همه ی بچه هایش از ایران رفته اند.حالا من و شما جای آنها نشسته ایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش حوصله نکردم بپرسم چندتا بچه و نوه داشت؟ رفته بودم توی این فکر که وقتی کسی رویاهایش را از دست بدهد چه بلایی سرش می آید؟ به ذهنم فشار آوردم تا قیافه ی همسایه ی فوت شده مان را به یاد آورم. آدمی بود فرسوده و کمی عصبی که وقت سوار و پیاده شدن به ماشین پی کی اش درها را به هم می کوبید و با هیچکس سلام و علیک درست و حسابی نمی کرد و تند از کنار آدم رد می شد. انگار خیلی کارهای عقب مانده داشت... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=851</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-851.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفاع از پارتی بازی!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-849.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=70894&quot; target=_blank&gt;اول این خبر را در مورد مفید بودن پارتی بازی در بین عنکبوت ها بخوانید&lt;/A&gt;!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به معنی پارتی بازی در بین آدم ها خوب دقت کنید!منفی و ضد ارزش بودن پارتی بازی خیلی وقت ها مضحک است. مثلا این که هیچ وقت شده شما به کسی که نمی شناسید بیشتر از کسانی که می شناسید محبت کنید. یا اینکه کسی را نمی شناسید در مقام و پستی بگذارید که کارهای مهم بکند؟ این موضوع البته در بین مقامات دولتی و سیاسی و اقتصادی چالش برانگیز تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک مقام سیاسی مثل رییس جمهور یا باید به شایسته هایی که خودش می شناسد اعتماد کند و به آنها پست و مقام بدهد و یا این که به شایسته هایی که اطرافیانش می شناسند پست و مقام بدهد که در نهایت تعریفی جز پارتی بازی ندارد که البته می شود نام شایسته سالاری هم روی آن گذاشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینید که تا اینجای کار نه تنها پارتی بازی چیز بدی نیست بلکه حتی خوب هم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما پارتی بازی چند مدل بد هم دارد که یکی از آنها بر سرکار گذاشتن افرادی ضعیف تر از کسانی که می شناسیم و یا اینکه آشنایی را فقط به دلیل آشنا بودن سر کار بگذاریم از این دست حرف ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=71057&quot; target=_blank&gt;واردات 54 هزار دسته بيل! در خردادماه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=849</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-849.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرصت برای حادثه از دست رفته است!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-848.aspx</link>
<description>خدا نیاورد برایتان که از خسته بودن خودتان خسته شوید.هم احساس شلوغی بکنید هم احساس تنهایی و هر دو تا مرز سرسام و جنون! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا نیاورد برایتان روزی را که به این نتیجه برسید که در جهان هیچ چیز اشتباه نبوده و نیست! شاعران به درستی شاعرند و قاتلان به درستی قاتل!کامیابی و ناکامی هایتان همه درست سر جایشان اتفاق افتاده و جنگ و صلح و لبخند و آه و شیون و مرگ همه یکجا محتوم بوده و تقدیر و هیچ چیز زیر آسمان آبی اشتباه نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواندن این شعر قیصر امین پور باعث شد این حرف ها را بزنم. شما هم بخوانید شاید حرف های دیگری بزنید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                &lt;FONT face=impact&gt;جرات دیوانگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار مدتی است که احساس می‌کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی دیر است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر نمی‌توانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر وقت خواستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در بیست سالگی متولد شوم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حادثه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دست رفته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از ما گذشته است که کاری کنیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاری که دیگران نتوانند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حرف زیاد است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اگر گریسته باشی . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردن چقدر حوصله می‌خواهد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌آنکه در سراسر عمرت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز، یک نفس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌حس مرگ زیسته باشی!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار این سال‌ها که می‌گذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چندان که لازم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه نیستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که پس از مرگ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عاقبت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه می‌شوم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاید برای حادثه باید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی کمی عجیب‌تر از این&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با این همه تفاوت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بد نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حس می‌کنم که انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامم کمی کج است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نام خانوادگی‌ام، نیز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از این هوای سربی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای تازه من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای روزهای دبستان نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن نام را دوباره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیدا کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن کوچه را دوباره ببینم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که ناگهان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز نام کوچکم از دستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;افتاد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک کودک غریبه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با چشم‌های کودکی من نشسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لبخند او چقدر شبیه من است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه ای شباهت دور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای چشم‌های مغرور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها که جرأت دیوانگی کم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار باز هم به تو برگردم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار دست کم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی تو را به خواب ببینم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار در خیال تو باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار…&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذریم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی برای گریه دلم تنگ است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=848</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-848.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرعت گیر وسط اتوبان همت! آقای قالیباف به فریادمان برس!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-847.aspx</link>
<description>انصافا این آخر مدیریت شهری است که درست وسط اتوبان سرعت گیر بگذارند. من اول فکر کردم که اشتباه می بینم یا چشمانم آلبالو گیلاس می چیند. اما خوب که دقت کردم دیدم که راستی راستی در اتوبان همت(شرق به غرب) سر خروجی اتوبان چمران دو تا سرعت گیر از جنس آهن و پلاستیک گذاشته اند.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ جای دنیا این کار را نمی کنند. ماشین ها حتی اگر با ۶۰ یا ۷۰ تا سرعت هم از روی آنها عبور کنند پدرشان درمی آید چه برسد این که با ۹۰ تا و ۱۰۰ تا سرعت حرکت کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای قالیباف! جان جدت به فریادمان برسید و نگذارید این شیوه ی مدرن مدیریت شهری جان و مال مردم را به خطر بیندازد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیوست بی ربط : &lt;A href=&quot;http://shafaf.ir/fa/pages/?cid=10751&quot; target=_blank&gt;پسر 10 ساله اي كه عكس زمان جنيني اش دنيا را تكان داد/عکس&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=847</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-847.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش همسر کیومرث پور احمد احتیاط می کرد!</title>
<link>http://behzadafshari.blogfa.com/post-846.aspx</link>
<description>بنده شخصا و به اندازه ی خودم از تلاش های همه به ویژه همسر آقای پور احمد و آقایان عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی ، شهاب رضویان و هنرمندان و دیگر افرادی که صادقانه برای نجات بهنود کار کردند تشکر و تقدیر می کنم اما نکته ی مهم و حقیقتی تلخ وجود دارد که فکر می کنم نگفتنش جایز نیست چرا که در آینده برای موارد مشابه باید مراقبت بیشتری صورت بگیرد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمیق و سخت معتقدم که ورود هنر مندان محبوب و سرشناسی چون عزت الله انتظامی ، پرویز پرستویی و حتی مهتاب کرامتی و ... برای گرفتن رضایت از خانواده ی مرحوم احسان نصرالهی اشتباه عجیب و جبران نشدنی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان شب که آقای مهندس مجابی(که انصافا بیشترین زحمت را در این راه متحمل شدند) برایم تعریف کرد که با این آقایان به علاوه ی شهاب رضویان به خانه ی آقای نصرالهی رفتند تا برای بهنود شجاعی رضایت بگیرند یکباره سرم سوت کشید و پیشانی ام را گرفتم که : عجب اشتباه بدی کردند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مجابی هم البته با تحلیل بنده موافق بود که ایشان نباید اینقدر آشکار وارد ماجرا می شدند. بعدا هم که با اعلام شماره حسابی برای جمع آوری دیه اشتباهشان تکمیل شد و اعدام بهنود هم قطعی تر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استدلال من این بود که باید با ماجرا ساده تر و قابل فهم تر از این حرف ها برخورد کرد و چیزهای دیگری که حقیقتش نمی توانم اینجا بنویسمشان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند مادر بهنود در یکی از شبکه های ماهواره ای گفته که: خانواده ی بهنود به جای این که توکلشان به خدا و رضایت من باشد یک عده هنرپیشه ی از خدا بی خبر را برای گرفتن رضایت جلو انداخته بودند و امیدشان به حقوق بشر و هنرپیشه ها بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر احسان هم دیشب در شبکه ی یک سیما گفت که ما اصلا دیه نخواسته بودیم که رفتند کاسه ی گدایی راه انداختند و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پست قبلی ام نوشته بودم که یک شب من و آقای مجابی تقریبا مطمئن شدیم که این خانواده رضایت می دهند اما عده ای آمدند و کار را خراب کردند تا جایی که من مطمئن شدم دیگر رضایتی در کار نخواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهید گویا قضیه از این قرار بود که همسر آقای کیومرث پور احمد رفیق مادر بهنود شجاعی بود و از روی خیر خواهی هنرمندان را جمع کرد تا بهنود را نجات دهد.غافل از این که اشتباه بزرگی مرتکب شد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشان باید اول شناخت درستی از خانواده ی مقتول به دست می آورد و بعد هنرمندان را بسیج می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه این که خدای نکرده بخواهم تقصیر مرگ بهنود را گردن این عزیزان بیندازم اما شک ندارم که اگر با ماجرا  ساده تر و هوشمندانه تر برخورد می شد نتیجه ی کار بهتر می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماجرای اینگونه قتل ها آنقدر ظریف و پیچیده است که هرگز نه باید سیاسی شود نه این که جار و جنجال درباره شان راه بیفتد و حتی در بعضی موارد نباید رسانه ای شوند تا به رضایت بینجامد و انسانی به زندگی برگردد و به فکر جبران اشتباهش باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=behzadafshari&amp;postid=846</comments>
<dc:creator>behzadafshari</dc:creator>
<guid>http://behzadafshari.blogfa.com/post-846.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
