وقتی که ده سال کمی بیشتر یا کمتر داشت به خانه ی شوهر آمده بود . تعریف می کرد که پای گهواره ی پدرم می نشسته و گهواره را تکان می داده.پدرم الان ۷۸ ساله است و حتما "تاجی خانم" باید چیزی حدود ۹۰ سال داشت. در سال های دور بچه ای به دنیا آورده بود و نامش را اسماعیل گذاشته بود. می گفت از بس که سفید و خوشگل بود چشمش زدند و در دو یا سه سالگی مرد! حدود سال های ۱۳۴۰ باز هم پسری به دنیا آورد و باز هم اسمش را گذاشت اسماعیل! فکر می کنم سال ۱۳۶۷ بود که این اسماعیل هم ناگهان گم شد و هیچ وقت به خانه برنگشت! بنده ی خدا چشمش به در خشک شد. او دو تا اسماعیلش را از دست داد و احتمالا در آزمایش الهی اش پیروز شد!
البته او پنج تا پسر و دو تا دختر صحیح و سالم دارد. یعنی داشت و حالا که از دنیا رفته است عزادارش هستند.
"تاجی خانم" هر سال روز عاشورا نهار حلیم نذر داشت و تمام فامیل جمع می شدند خانه شان و دوتا دیگ بزرگ حلیم را بین همسایه ها تقسیم می کردند و خودشان هم تا مرز دل درد می خوردند. شاید پنج شش سالی می شود که دیگر فرصت نکرده بودم بروم همدان و در آن مراسم نذری شرکت کنم. هر وقت که در این چند سال من را می دید می گفت : ای گوش بریده ! خوب فراموشمان کرده ای و عاشورا نیامدی!
حالا نمی دانم امسال عاشورا بچه هایش نذری اش را می دهند یا نه؟
"تاجی خانم" قدیمی ترین آدمی بود که می شناختم و خاطراتش از بچگی های پدرم و عروسی مادرم و بچه دار شدن این و آن برایم خیلی لذت بخش بود. خاطرات خودم با او و خانواده اش هم آنقدر زیاد است که فکر می کنم یک طرف مغزم را پر کرده. در اوایل بهار ها و تابستان ها با ساک های پلاستیکی و پارچه ای می رفتیم باغ های عباس آباد و تره و سبزی آش می چیدیم. ظهر ها که از مدرسه بر می گشتم یا ما نهار خانه ی آنها بودیم یا آنها خانه ی ما بودند. در شبهای سرد و طولانی و برفی و یخ زده ی همدان شب نشینی های لذت بخشی داشتیم و او استاد درست کردن آش و آبگوشت و تنظیم ذغال و حرارت کرسی بود ! خلاصه این که نمی دانم چرا حالا که این مردن اتفاق افتاده تصور می کنم یک طرف دنیا کج شده؟
نمی دانم وقت می کنم برای سوم یا هفتمش به همدان بروم یا نه اما اگر نروم واقعا بی معرفتم و چه کنم که این بی معرفتی یک جورهایی رسم زمانه ی ماست!
سال ۱۳۶۸ با یک هیات مذهبی باهم رفته بودیم که برویم مشهد. شب رسیدیم آستانه ی اشرفیه و در حیات حرم خوابیدیم که بزرگترین زلزله ی قرن(زلزله ی رودبار) آمد و آن فاجعه ی بزرگ در شمال کشور رخ داد. ما به شکل عجیبی جان سالم به در بردیم. "تاجی خانم" همیشه با خنده می گفت : بهزاد جان! ما از آن شب به بعد هر چه عمر از خدا بگیریم اضافه و عاریه است و باید تاوانش را بالاخره روزی به خدا پس بدهیم!

