تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری
وحید طالب لو از کسانی بود که فیروز کریمی در بازی قبل او را همراه چند بازیگر دیگر جلوی تماشاگران و دوربین های تلویزیون تنبیه کرد و آن همه سر و صدا راه افتاد. من با وجود این که پرسپولیسی هستم ولی از برد استقلال خیلی خوشحال شدم. حالا میبینید که تنبیه فیروز کریمی چندان هم بد نبود و باعث شد که لا اقل طالب لو سه پنالتی را بگیرد و تنهایی استقلال را به یک چهارم نهایی جام حذفی ببرد.

این واقعه یک تجربه ی گرانبها به آدم می دهد که بی خودی احساساتی نشویم و اگر زمانی یک مربی بر اساس اختیاراتش کاری مثل فیروز کریمی انجام داد الکی سر و صدا راه نیندازیم و بیچاره را هو نکنیم !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 18:9 |
قالیباف مرد بدشانس سال ۱۳۸۴پس از آنکه جای خود را ناگهان به احمدی نژاد داد و احمدی نژاد هم با لبخند صندلی سابقش را به او سپرد حسابی اخم کرده و ناراحت پیوسته به یک منتقد سرسخت دولت تبدیل شد. او اما هنوز هم نا امید نیست و اخبار موثقی از تدارک گسترده اش برای رقابت مجدد با احمدی نژاد در سال ۱۳۸۸ به گوش می رسد. او در جایی گفته است که نمی دانم چرا تمام کسانی که داشتند از من حمایت می کردند یکباره در سه روز مانده به انتخابات از ستاد انتخاباتی من به ستاد احمدی نژاد اسباب کشی کردند؟ واقعا چه کسی می داند که چرا این اتفاق افتاد؟ او این روزها حرف هایش علیه دولت تندتر شده و امروز هم حمله ی بی پرده ای به سیاست های احمدی نژاد کرده است . او گفته که ما می خواهیم (یعنی دولت می خواهد) همه را گدا بار بیاورد. او به تز عدالت اخلاقی در برابر تز کلی عدالت که از سوی احمدی نژاد بیان می شود اشاره کرده و گفته است که برخی از مدیران به مردم خیانت می کنند . در ضمن ایشان صدا سیما را هم از انتقادات خود بی نصیب نگذاشته است !

روایت خبرگزاری فارس از سخنان قالیباف 

روایت خبرگزاری ایسنا از سخنان قالیباف 

پيوست بي ربط : گوگل تاك مترجم عجيب

پیوست خیلی خیلی بی ربط :ای دوست بیا تا متبرج بشویم  از دیدن کفشی متشنج بشویم (100+ )

تذکر بسیار مهم : تا وقتی که مطمئن نشدید هرگز لخت نشوید!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 19:13 |
الان دیدم که ایسنا خبری گذاشته که نیازی به تفسیر و توضیح ندارد. ما حتما طی چند سال آینده برترین قدرت علمی منطقه و حتی جهان خواهیم شد ! خبر این است :

معاون آموزش و پرورش عمومي وزارت آموزش و پرورش گفت: متاسفانه امسال 115 هزار دانش‌آموز بعد از ثبت‌نام در مدارس ابتدايي كشور مدرسه را ترك كرده‌اند و اين آمار نگران كننده‌اي است.

به گزارش خبرنگار «آموزش و پرورش» ايسنا، علي باقرزاده در جمع مديران مقطع ابتدايي استان قزوين با بيان اين مطلب افزود: توسعه كمي و كيفي آموزش در تمام نقاط كشور با رويكرد عدالت آموزشي بر اساس اصل 30 قانون اساسي مبني بر آموزش و پرورش رايگان از اهداف وزارت آموزش و پرورش است.

باقرزاده اظهار كرد: دغدغه همه مديران كشور بايد ايجاد مدارس باكيفيت باشد.

متن خبر را اینجا بخوانید

پیوست بی ربط : نظر شهید بهشتی درباره ی حجاب !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 12:36 |
به خدا این جملاتی که در زیر می خوانید را همین امروز روزنامه ی کیهان در صفحه ی پاورقی که همان صفحه ی ۸ است نوشته . من که از تعجب سه بار تا به حال مطلب را خوانده ام . این مطلب قسمت ۲۹ از ستون "اصلاح طلبان تجدید نظر طلب و پدر خوانده ها " است.البته روزهای قبل هم تعریف کرده بود ولی دیگه نه اینجوری ! در این یادداشت در مورد سفرهای استانی خاتمی نوشته :

سفر به استان ها با اتوبوس اجاره اي، ديدار با روستائيان، استفاده از خنده و ادبيات مورد پسند جوانان از شيوه ي تبليغاتي آقاي خاتمي در هفتمين انتخابات رياست جمهوري بود كه نه تنها در پيروزي او تأثيرگذار شد، بلكه در دوره هاي بعد توسط ساير كانديداها {احمدی نژاد} به كار گرفته شد.

در بخش دیگری هم اینطور نوشته: متانت، بردباري، صداقت و شعارهايي همچون زنده باد مخالف آقاي خاتمي به گونه اي بود كه دوستان و حتي رقبايش را تحت تأثير قرار مي داد... مي توان گفت كه گفتمان ايشان جامعه را چندين گام به سوي توسعه ي سياسي و جامعه ي مدني پيش برد. اين گفتمان با تأثيرگذاري بر ادبيات سياسي، قانون مداري و مردم سالاري و توأم دانستن اسلاميت و جمهوريت و تعامل گسترده با كشورهاي خارجي، الگويي موفق در كنار ديگر سياستمداران نظام اسلامي براي كشور ثبت كرده است.

مطلب کامل را اینجا بخوانید !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 12:20 |
آقای احمدی نژاد در گزارشش به مردم گفت که بانک مسکن اشتباه کرد ، قیمت مسکن افزایش یافت . من نمی دانم چطور آقای احمدی نژاد حاضر به این اعتراف بزرگ شد و حالا که این اعتراف بزرگ را کرده چند نکته ی ضروری می توان بر آن الصاق کرد:

اول این که آقای احمدی نژاد طی همین دوسال و اندی حکومتش آدمهای زیادی را از کار برکنار کرده که علت هیچکدامش را به مردم اعلام نکرده است اما آنچه مسلم است این است که خطای افراد برکنار شده اند هر چه هم که بزرگ باشد قطعا نمی تواند از این خطای بانک مسکن که آحاد ملت را به خاک ذلت نشاند بزرگتر باشد. مسکن به عنوان عمده ترین کالای مورد محاسبه در نرخ تورم تمامی اقشار جامعه را درگیر یک نا امنی و ناتوانی بی حد و حصر در امور اقتصادی شان کرد . بی شک اگر کل خطاهای مقامات برکنار شده را روی هم بگذاریم در مقابل این خطای بانک مسکن کاهی در برابر کوهی خواهد بود. خطای وزیر تعاون یا مدیر عامل بیمه ی ایران و یا استانداران و غیره مگر چه تعداد از مردم ایران را می تواند درگیر بحران کند؟

دوم این که بگوییم مقایسه ی بالا درست نیست و باید بانک را با بانک مقایسه کرد ! بانک پارسیان چه خطایی کرده بود و در چه مقیاسی ؟ آیا ۱۰۰ میلیار تومان خطا داشت یا ۲۰۰ میلیارد یا اصلا هزار میلیارد تومان؟ چقدر آقای رییس جمهور؟شما که از همه چیز باخبرید قطعا باید بدانید که خطای بانک پارسیان بی شک انگشت کوچکه ی خطای بانک مسکن نمی شود. اما چطور است که مدیر عامل بانک پارسیان را با آن همه سر و صدا برداشتید اما مدیران بانک مسکن که رسما و به شهادت خود شما فکر اقتصادی مردم را آشفته کردند را هیچگونه تنبیهی نکردید؟ و هیچ سر و صدایی هم راه نیفتاد؟

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 10:43 |
یکی از بخشهای جذاب گفت و گوی دیشب احمدی نژاد این بود که مردم فهمیدند که واقعا دولت نمی داند در مورد واردات چکار کند ؟ تعلیقی که در صحبت احمدی نژاد در این باره هم وجود داشت مثل این فیلم های هنری بود که نتیجه گیری ندارد . احمی نژاد گفت : برخي عليه دولت فضاسازي مي‌كردند در حالي كه تنها ابزار دولت براي مقابله با تورم، واردات است. وقتي وارد مي‌كنيم فرياد مي‌زنند كه توليد در حال نابود شدن است و وقتي جلوي واردات را مي‌گيريم مي‌گويند تصميم دولت تورم ايجاد مي‌كند. اين يك جنگ رواني سازمان‌يافته است و هر تصميم دولت را يك اقدام منفي قلمداد مي‌كنند.»

واقعا با دولتی که نداند باید وارد کند یا نکند ! چه باید کرد ؟

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 19:12 |
دیشب دلم برای احمدی نژاد سوخت.  بنده ی خدا انگار کسی را نداشت که به او مشاوره دهد تا دفاعیاتش را از عملکرد اقتصادی دولت خود سامان دهد. او اولین رییس جمهوری بود که در جمهوری اسلامی مجبور شد در مقابل این سوال قرار بگیرد که از چه مدل اقتصادی پیروی می کند؟ او در برابر این سوال یکباره جا خورد و گفت در كشوري كه قانون بودجه و برنامه‌ي توسعه وجود دارد، مدل اقتصادي يك رييس‌جمهور چيست؟  . ما در کشور برنامه داریم و الان داریم برنامه ی پنجم را اجرا می کنیم. بنده ی خدا در آن لحظه فراموش کرد بگوید که از مدل اقتصاد اسلامی تبعیت می کند . البته بعدا که یادش افتاد چند بار تکرار کرد که ما مدل اقتصادی داریم ! 

مهمترین اتفاقی که در گفت و گوی دیشب افتاد این بود که احمدی نژاد بارها مستقیم و غیر مستقیم به مردم اعلام کرد که " نمی شود و نمی توانیم " ! این درست برعکس شعاری بود که باعث رای آوردنش شده بود. او گفت که تورم دست دولت نیست و ما نمی توانیم خیلی کنترلی روی آن داشته باشیم ! او گفت که قیمت مسکن را عده ای در استخر شمران تعیین کرده اند و ... ! او گفت که قیمت های جهانی بر قیمت های داخلی تاثیر دارند و از دست دولت کاری بر نمی آید ! او گفت که من خواستم کاری کنم که مردم اثرات افزایش قیمت نفت را در زندگیشان ببینند اما مجلس تصویب نکرد و نشد !

او همچنین با شجاعت خاصی! که فقط در او می توان یافت به دو اشتباه فاحش دولتش اعتراف کرد : یکی این که نوع اعلام وام های مسکن قیمت ها را منفجر کرد ! یکی هم این که در حوزه ی مدیرت فوتبال دچار اشتباه شده اند ! البته او به خاطر این دو اشتباه که به خصوص اولی مردم را به خاک سیاه نشانده است از مردم عذر خواهی نکرد ! می دانید چرا ؟ چون نوکر های نوین و مدرن بر سرنوشت اربابانشان احاطه دارند و از حقی که بر گردن آنها دارند می توانند هر طوری که دلشان خواست استفاده کنند.

دیشب بنده ی خدا حیدری یکی از دندان سمت راستش آبسه کرده بود دوربین نامرد صدا و سیما هم کاری نمی کرد که زیاد مشخص نباشد ! البته حرف های احمدی نژاد هم متورم و باد کرده بود که در این مورد دیگر نمی شود به دوربین ها و بلندگوهای صدا و سیما خرده گرفت !

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 17:10 |
شما به کسانی که تغییر جنسیت داده اند چگونه نگاه می کنید؟ اگر یکبار متوجه شوید که یکی از نزدیکان یا آشناهای شما دوجنسه است چقدر نوع نگاه و قضاوتتان درباره اش فرق می کند؟ الان در حال وبگردی بودم که به عکس های عده ای که تغییر جنسیت داده اند برخوردم. بد نیست نگاه کنید ببینید چه حسی به شما دست می دهد؟

مردانی که زن شده اند !

زنانی که مرد شده اند !

پیوست بی ربط : چرا مجذوب نوع خاصی از جنس مخالف خود میشویم؟

پیوست بی ربط تر : یک پارکینگ خیلی خیلی مدرن در کشور آلمان !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 15:20 |
حاکم شدن دولت اصولگرا واقعا نعمت بزرگی است. اینها حرکاتی انجام میدهند و حرف هایی می زنند که اگر اصلاح طلبان یا آقای خاتمی آن حرکات را انجام می داد یا آن حرف ها را می زد باید یکراست می رفتند آنجا که عرب نی می اندازد. آقای کلهر گفته که  اگر رضا پهلوي هم با پاسپورت بيايد کسي نبايد جلوي او را بگيرد! سایت نو اندیش به نقل از یک سایت طرفدار دولت نوشته که کلهر همچنین گفته است :  چند سال پيش از من سئوال شد آيا خوانندگان لس آنجلسي که مرتکب جرم نشده اند مي توانند به ايران بازگردندکه من گفتم بله.

وي گفت: الان هم مي گويم بله. اصلا اگر جرمي هم مرتکب شده باشند بايد بازگردند

خبر را اینجا ببینید !

یادتان هست که پیش از این هم آقای احمدی نژاد نامه به بوش نوشت و درخواست گفت و گو با او کرد و معلمش را که از قضا خانم هم بود در آغوش کشید و ...

نتیجه گیری : قیافه مهم نیست . پیشانی و شانس مهم است .

پیوست بی ربط : عکس دلفین های جاسوس را اینجا ببینید !

پیوست بی ربط تر : سبزی نخورید که خیلی خطرناکه !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 22:56 |
نمی دانم چرا اینقدر به مطلبی که در باره ی جنبش دانشجویی نوشتم اعتراض که نه ! فحش دادند. من حرف بدی در آن مطلب نزدم. فقط منظورم این بود که اگر قرار است اعتراض موثری صورت بگیرد باید تا جایی که زورمان می رسد خط قرمز ها را به عقب هل دهیم تا فضا بازتر شود. نه این که از روی آنها بپریم . وقتی که از روی خطوط قرمز بپریم هم آن خطوط سر جایشان می مانند و هم تمام کسانی که این پرش را انجام داده اند قربانی می شوند.چیزی که من از آن انتقاد کردم این بود که آنچه به عنوان جنبش دانشجویی معترض در داخل و خارج شکل گرفته دایما از روی خطوط قرمز می پرد و این کار هزینه های زیادی را به همه تحمیل می کند. من در آن مطلب گفته ام که هیچ حکومتی به مخالفان خود آن نوع از آزادی را که منجر به سقوطش شود نمی دهد. آیا اینها حرف های غلطی است که هر بار به بخش مدیریت وبلاگم می روم باید به خاطرشان کلی فحش ناموسی و خط و نشان بخوانم و بعد پاکشان کنم. برایم نوشته اند که تو (یعنی من) حسین شریعتمداری هستی ! واقعا شریعتمداری از این حرف ها می زده و ما چیزهای دیگری می خواندیم؟ نمی دانم !

با این همه فکر می کنم تیتر خوبی برای آن متن نزده بودم که همین حالا عوضش می کنم و از تمامی کسانی که آزرده شدند چه آنها که فحش های بد دادند و چه آنها که فحش های خوب دادند و چه آنها که عصبانی شدند و صبوری کردند عذر خواهی می کنم. اما به چیزهایی که نوشته ام عمیقا اعتقاد دارم. 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 19:12 |
استقلال در آزادی باخت . آقایان و خانم های استقلالی بیایید خونتان را عوض کنید. انگار این استقلال دیگر لا اقل در نیم فصل امسال تیم بشو نیست. این ششمین باخت استقلال در نیم فصل بود. آن هم چه باختی ؟ ۳ بر ۲ از تیم ته جدولی صنعت نفت ! طرفداران استقلال فریاد می زدند با این همه طرفدار والا خجالت داره ! تلویزیون نشان می داد که فیروز کریمی با دو دست توی سرش می کوبید. واقعا اگر فیروز خان نبود فوتبال ما حتما یک چیزی کم داشت. این روزها روزهای استقلالی ها نیست و همه چیز به کام ما پرسپولیسی هاست. خلاصه این که دل ما حسابی خنک شده و دیگر آنها جرات ندارند علیه ما شعار بدهند و بگویند که : " لنگی بی خاصیت تسلیت تسلیت" ! 

می بینید که قرمزته !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 17:49 |
بنده ی خدا این خانم جوادی تا پایش را از کشور بیرون گذاشت تا در اجلاس جهانی بالی در مالزی شرکت کند ماموران ، یکی از مدیران ارشدش را دستگیر کردند. گویا این بنده ی خدا در داخل ماشینش با یک خانم خلوت کرده بوده . خبرگزاری عصر ایران این خبر را صبح امروز منتشر کرده و نوشته است : این مدیر ارشد در حالی که با زنی در داخل یک خودرو خلوت کرده بود توسط نیروی انتظامی غافلگیر و دستگیر شد.وی هم اکنون در بازداشت به سر می برد و پرونده اش برای تکمیل مراحل قضایی تحویل مراجع ذی صلاح شده است.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 18:10 |
روز هجدهم تیر ۷۸جمعه بود. حدود ساعت ۱۱ صبح رفتم روزنامه ی آریا. محمد رضا زهدی مدیر مسول روزنامه گفت کوی دانشگاه از دیشب شلوغ شده. به آنجا نزدیک بودم. پیاده رفتم ببینم چه خبر است؟ دیدم که بعله ! دانشجویان داخل کوی و نیروی انتظامی در کوچه های اطراف کوی پراکنده اند و دانشجویان گه گاه سنگ پرتاب می کردند. با هر بدبختی بود رفتم داخل کوی. فضا ملتهب بود. داخل ساختمانها شدم تا ببینم عمق درگیری تا کجا بوده است؟ اتاقها به هم ریخته بود چند شیشه هم شکسته شده بود. تقریبا به تمام اتاق ها و ساختمان ها سر کشی کردم. درگیری در کنار میله های کوی رخ می داد و در داخل ساختمانها تردد خیلی کم بود. از کوی بیرون آمدم. گروهی دانشجوی دختر و پسر ایستاده بودند و پا به زمین می کوبیدند و سرود یار دبستانی را می خواندند. تعجب کردم که چطور این احمق ها نمی دانند که این سرود از کجا آمده و چطور نمی دانند که این سرود به مخالفانشان تعلق دارد؟ با چند نفر از آنها حرف زدم . اصلا نمی دانستند فیلمی به نام از فریاد تا ترور وجود دارد چه رسد به این که داستان آن را بدانند و بدانند که شعر و سرود یار دبستانی در مصادره ی چه کسانی است؟

این پوچی در رفتار دانشجویان بدجوری توی ذوقم زد. آنها می خواستند با حکومتی وارد چالش و نزاع شوند که سرود متعلق به همان حکومت را به عنوان نماد مظلومیت خود سر داده بودند. بعد ها این سرود به شکل عجیب و غریبی در میان دانشجویان شورشی و معترض رواج پیدا کرد و خوب این چیز عجیبی نبود که دست اندر کاران حکومتی به ریش معترضین بخندند که واقعا خنده هم داشت.

هوا که تاریک شد باز هم با کلی بگیر و ببند وارد کوی شدم. داخل ساختمانها که رفتم دیدم در ها شکسته و وسایل دانشجویان خرد شده و خلاصه این که هزاران برابر آنچه در ظهر دیده بودم افتضاح تر شده بود. پرسیدم مگر لباس شخصی ها باز هم به داخل ساختمان ها یورش آوردند ؟ یکی آهسته گفت نه خود دانشجویان برای شلوغ کردن ماجرا زدند همه چیز را درب و داغون کرده اند. با خودم گفتم این چه جنبشی است که برای جنبیدن خود دروغ تولید می کند؟

شلوغی ها روز به روز ابعاد گسترده تری پیدا می کرد و دانشجویان هر روز رادیکال تر از روز قبل شعار می دادند و تظاهرات می کردند. شعارهایشان دائما اوج می گرفت تا در ظهر روز چهاشنبه در جلوی دانشگاه تهران به عالی ترین مقام کشور هم رسید. وقتی که کار به اینجا رسید من پاهایم به زمین چسبیده بود و حرکت نمی کرد. عده ای فریاد می زدند توطئه است. شعار ندهید و گروهی ول کن ماجرا نبودند. ناگهان نمی دانم از کجا یک عالمه چوب ریخته شد وسط جمعیت. خوب معلوم بود همه چیز طراحی شده است. درگیری شد و خوب یادم هست که آن عکس مشهور جواد منتظری از سر و کله ی خونین یک مرد میانسال در همان فضا گرفته شد.

داغ ترین روزهای آشوب و بلوا سپری می شد بدون آنکه هیچ فرد یا گروه مشخصی رهبری جریان را بر عهده داشته باشد. یکبار موسوی لاری رفت جلوی کوی دانشگاه تا وضعیت را سر و سامان دهد زدند عمامه اش را از سرش پراندند.

بالاخره یک روز مقام رهبری در یک سخنرانی مردم را به آرامش فراخواند و در روز ۲۳ تیر هم یک تظاهرات در تهران علیه آن آشوب ها و بلواها برپا شد و غائله خوابید. غائله خوابید اما چند نکته ی قابل تامل وجود داشت که هیچکس درباره ی آنها حرفی نزد :

۱-دانشجویان و افراد معترض لب حرفشان این بود که آزادی وجود ندارد. آزادی مورد نظر آنها هم این بود که می گفتند ما آزاد نیستیم حکومت را سرنگون کنیم. من نمی دانم کدام حکومتی در دنیا وجود دارد که این آزادی را به نیروهای مخالف خود بدهد؟ هنوز هم آنچه به عنوان جنبش دانشجویی معترض در ایران و خارج کشور وجود دارد همین آزادی مضحک را طلب می کند.

۲-این جنبش آنقدر بی مغز و ملتهب بود که هیچ آدم دیوانه ای حاضر به رهبری آن نبود چه رسد به آدمهای عاقل! در خیابانها شعار می دانند توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد. از کوی دانشگاه تا میدان فاطمی می رفتند و بر می گشتند و از این شعار ها می دادند. خیلی ها فکر می کردند که جرقه های یک انقلاب خورده است غافل از این که آتش به منافع و آزادی های نیم بند ملت افتاده است. مردم هنوز در حال بزرگ کردن بچه ای بودند و هستند که زاییده اند.

۳-تظاهرکنندگان را آنقدر جو گرفته بود که حتی به خاتمی هم فحش می دادند و هرکس که در میان تظاهرات می دیدند که کمی ریش داشت و شبیه بسیجی ها بود را می گرفتند در حد مرگ می زدند.

۴-احمد باطبی یک زیر پوش خونی را بالای سرش گرفت و شد قهرمان جنبش دانشجویی.البته این یک حماقت دوطرفه بود !

۵- سال بعد سالگرد ۱۸ تیر در ۱۰ تیر برگزار شد و سال بعدش ۲۰ خرداد و سال بعدش هم فکر می کنم ۱۰ خرداد و بعد هم مرد که مرد. می بینید که همه چیز از دست معترضان خارج بود و هست و این بی قدرتی هنوز هم که هنوز است آنها را به این تامل وانمی دارد که بروند جایی بیایستند که محلی از اعراب پیدا کنند. حرف ها و تحلیلهای علی افشاری و دیگر شلوغ کنندگان آن سالها را می توانید این شبها از صدای آمریکا بشنوید. البته برای تفریح خوب است چون هیچ حرف و درست و حسابی نخواهید شنید.

۶-وقتی که مسلم است نتیجه ی شلوغ کاری هر چه که باشد به ضرر شلوغ کنندگان و همچنین گروههای منتقد است چرا باز هم جرقه های آن از سوی دانشجویان می خورد؟ آیا به نظر شما این حرکات دانشجویان که چند روز پیش باز هم تکرار شد از قلیان تفکر است؟ یا از ...

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 19:21 |
ناصر تقوایی سالها پیش در سریال دایی جان ناپلئون مفهومی را به طنز در سطح جامعه مطرح کرد که البته هنوز هم که هنوز است خیلی ها آن مفهوم را بسیار جدی قابل طرح می دانند.! دایی جان ناپلئون در سرتا سر سریال معتقد بود که " کار ، کار انگلیسیهاست " و دائما این جمله را تکرار می کرد ! این مفهوم همچنین در لایه های زیرین و عمیق افکار عمومی ایران از جایگاه ویژه ای برخوردار است.

امروز هم خبری در خروجی ایسنا قرار گرفته که آقای محمد علی رامین که گفته می شود مشاور احمدی نژاد نیز هست گفته است :دليل اين اتفاقات نگاه «ملي‌گرايانه» تحميل شده به ماست. ما با پذيرش منطق انگليسي‌ها و نفي هويت جهان شمول اسلامي خويش، نگاه قرآني امت‌گرايي - امامت‌محوري - عدالت‌طلبي‌مان را رها كرده‌ايم. اين استاد دانشگاه افزود: تشكيل امت واحده اسلامي هم در مقدمه قانون اساسي و هم به عنوان يك اصل مستقل آمده است. اصلا وظيفه دولت اسلامي اين است كه به دنبال تشكيل امت واحده اسلامي باشد. ما نگاه امت‌گرايانه را رها كرده‌ايم، ملي‌گرا شده‌ايم. چرا بعد از رحلت امام خميني(ره) اين اتفاق افتاد؟ مجلس خبرگان قانون اساسي در سال ‌١٣٥٨ موضوع امت و امامت را به عنوان اساس شكل‌گيري نظام بر پايه عدالت‌طلبي تصويب كرد و ما بدون هيچ توضيح منطقي مباني شكل‌گيري نظام خود را در برهه‌اي مسكوت گذاشتيم.

می بینید که واقعا کار ، کار انگلیسیهاست !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 17:32 |
علی آقا محمدی امروز گفته که سرانه ی ثروت هر ایرانی ۲۴ هزار دلار است اما این رقم برای اسراییلی ها ۲۶۰ هزار دلار است. یعنی اینکه سرانه ی ثروت هر نفر در رژیم اشغالگر قدس ۲۳۶ هزار دلار از هر ایرانی بالاتر است.

علی آقامحمدی همچنین حرف جالبی درباره ی رجایی زده  و  با اشاره به ویژگی‌های شهید رجایی گفته است: امروز ما به سیاست‌های این شهید در اداره امور کشور باز نمی گردیم اما به رفتار و سلوک وی از جمله شجاعت، تواضع و تدین وی بر می گردیم.

متن خبر خبرگزاری مهر را اینجا بخوانید !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 18:41 |
دبی از ساعت ۱۲ شب تا صبح شهر فاحشه هاست. در هر خیابانش چند دیسکو وجود دارد که اغلب درون هتلها و وابسته به آنها هستند. اصولا هر هتلی مکانی را برای دیسکوهای شبانه دارد که یا اجاره میدهد و یا اینکه غیر مستقیم خودش اداره می کند. دیسکوها به نام کشورهای مختلف فعالیت می کنند. چینی هندی تاجیکی روسی اروپایی و خلاصه اینکه همه چیز برای فحشا مهیاست. ایرانی ها اما در آنجا حکایت غریبی دارند!تعدادشان خیلی بیشتر از فاحشه های کشورهای دیگر نیست. اما می شود به آنها با سرشکستگی نگاه کرد یا اینکه بی تفاوت بود. حقیقتش این بود که وقتی خوب نگاه کردم دیدم که فیلم فقر و فحشای مسعود ده نمکی اصولا از ریشه محلی از اعراب ندارد. زنان و دخترانی که در آنجا به فحشا مشغولند هیچکدام به اجبار نیامده اند و بیشترشان برای تبدیل به احسن کردن زندگیشان دست به این کار می زنند. آنها به خاطر پول و ثروت آمده اند نه به خاطر  فقر . از ساعت ۱۲ تا ۳ نیمه شب در دیسکوها پلاس می شوند تا یک مشتری حسابی پیدا کنند. بعد خودشان را می فروشند و پولشان را می گیرند. همین . فقط بعضی ها مثل من ممکن است از این فضا عقشان بگیرد . اما این مشکل آدمهایی شبیه من است. اگرنه آنها دارند زندگیشان را می کنند و حتما اگر احساساتشان و ادراکشان از جهان با من و امثال من یکی بود این کارها را نمی کردند.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 15:29 |
بالاخره هواپيما راه افتاد. از پنجره بال سمت راست ديده مى شد. نمى دانم هواپيما کهنه بود يا اين که دير به دير شسته مى شد که رنگ و رويش پريده بود. داخل هواپيما هم خيلى رنگ و روى نو بودن نداشت. توضيحات سرمهماندار همچنان ادامه داشت. فکر نمى کنم کسى گوش مى داد.وقتى هواپيما مى خواست از زمين بلند شود کمى دلم لرزيد. البته فکر مى کنم همه همينطورند اما خيلى به روى خودشان نمى آورند. اما اين ترس زياد هم بى مورد نبود. چرا که وقتى مسولا‌ن پرواز‌هاى «ايران اير»سند به آن مهمى را گم مى‌کنند که يک ساعت پرواز را با تاخير مواجه مى‌کند هيچ بعيد نيست که مثلا‌ فراموش کرده باشند به هواپيما بنزين بزنند و وقتى که رفتيم آن بالا‌ متوجه شوند! به هر تقدير بالا‌خره رفتيم روى هوا. خواستم کمى پشتى صندلى ام را عقب ببرم که صداى اعتراض پشت سرى ام بلند شد. راست مى گفت بند ه ى خدا ! جاى صندلى ها تنگ بود و براى اين که مسافران اذيت نشوند بهتر است که مثل تير آهن قورت داده ها تا آخر پرواز که گويا يک ساعت و پنجاه و پنج دقيقه بود راست سر صندلى بنشينيم. براى اينکه هواس از ارتفاع و احتمال سقوط و ديگر دلهره هاى ديگر پرت شود بهترين راه پناه بردن به نشريات داخل هواپيما ست. روزنامه هاى کيهان، ايران و رسالت تنها انتخاب هاى مسافران بودند و اين به آن معنى است که وقتى روى هوا هستى تنها مى توانى مواضع راست ها را مطالعه کنى و احتمالا خواندن يک روزنامه ى متمايل به چپ يا اصلاح طلب خيلى عوارض و عواقب خوشى به همراه نخواهد داشت. نمى دانم مسولان هواپيمايى “ايران اير” اين انتخاب ها را انجام داده بودند يا اين که کسان ديگرى ؟ به هر تقديرنوبتى حسابى اين سه روزنامه را زير و رو کرديم و در همان ارتفاع چند هزار پايى در آسمان به راستيت راست هاى روى زمين پى برديم و خوب ملتفت شديم که اصلا چپ بودن حتى اسمش هم مشکل دارد چه برسد به مفهومش. مثلا به ذهن من خطور کرد که مى گويند فلانى چپ کرد: يعنى اين که خورد زمين يا اين که ناراحت شد ! اگر درباره ماشين باشد که ديگر بدتر ! تا نزديکى مرگ هم معنى مى‌دهد! يا اين که مى گويند فلانى چپ چپ نگاه مى کرد: يعنى اينکه با خشم و غضب نگاه مى کرد! يا اينکه مى‌گويند فلانى چشمهايش چپ است! اينها همه نکات منفى است. اما در مورد راست درست برعکس است.
مثلا مى گويند فلانى راستگوست يا اينکه فلان کس به راه راست هدايت شد! يا اينکه فلانى راست راست راه مى رود! مى بينيد که اينها همه نکات مثبتى است و اصلا در همان هوا متوجه شدم که حقانيت و عدم حقانيت جناههاى سياسى ايران در خود کلمه ى جناح مربوطه شان نهفته شده و ديگر نمى دانم چطور است که برخى از مردم هنوز به اين نتيجه ى واضح نرسيده اند و بعضى وقت ها از چپ ها و اصلاح طلبان حمايت مى کنند و با راستها چپ مى افتند؟
همينطور اين مفاهيم را در ذهنم مرور مى کردم که ناگهان به اين نتيجه رسيدم که اتفاقا چقدر خوب که تنها سه روزنامه ى راستى در اين پرواز همراه ماست. البته يک مجله هما هم بود که فقط رنگ و لعاب داشت و خيلى بى خاصيت بود. پذيرايى در هواپيما به خوبى انجام شد و کم کم آماده ى نشستن در فرودگاه دبى شديم. ‌
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 2:3 |
 از اين که از پرواز صبح «ايران اير» به مقصد دبى در صبح جا مانده بوديم و حالا‌‌ قرار بود با پرواز شش و چهل و پنج دقيقه عصر بدون پرداخت جريمه پرواز کنيم خيلى خوشحال بوديم. بارها را تحويل داديم ورفتيم در سالن انتظار.سوالى که ذهن ما را به خود مشغول کرده بود اين بود که مبلغ خروجى براى هر نفر 25 هزار تومان به چه دليلى از مسافران گرفته مى شود. آيا اين خروجى از خارجى‌هايى هم که مى‌خواهند از ايران خارج شوند گرفته مى ‌شود يا فقط ازايرانى‌ها اخذ مى‌شود؟ تعداد مسافرانى که روزانه از ايران خارج مى‌شوند چند نفر است؟ هزار نفر؟ دو هزار نفر؟ چهار هزار نفر؟ يا خيلى بيشتر از اينها. درست نمى‌دانيم؟ اما هر چقدر باشد را شما ضرب در 25 هزار تومان بکنيد. حتما رقم قابل توجهى خواهد شد. البته يک نفر مى‌گفت که مبلغ خروجى در عيد امسال براى هر نفر 30 هزار تومان بوده است که اميدواريم مسولا‌ن فرودگاه آن را هزينه‌ى رفاه مسافران کنند!تقريبا ساعت هفت بود که مارا به داخل هواپيما راه دادند. صندلى هاى هواپيما را تا جايى که امکان دارد به هم نزديک کرده بودند تا نفرات بيشترى جا شود. انتهاى هواپيما تقريبا خالى بود و کسانى که از صندلى خود رضايت نداشتند مى توانستند با هماهنگى مهمانداران جابه جا شوند . نشستن داخل هواپيما خيلى طول کشيد. هواپيما همينطور بى حرکت ايستاده بود. همه نشسته‌اند . در کابين بسته‌اى که شيشه اى کوچک دارد به جهان بيرون، باد مى وزد و لباس‌هاى نه چندان گرم آنها که مى‌آيند و مى روند را تکان مى‌دهد. معلوم است خيلى ها از سردى هواى پاييزى غافلگير شده‌اند، حتى کارکنان فرودگاه، برخى که کلا‌فه‌ترند پنجره کوچک را مى‌بندند و سر را تکيه مى‌دهند بر پشتى صندلى تا فراموش کنند زمان را و مکان را. در رويا مقصد را مى‌بينند، اگر کابوس اين انتظار طولا‌نى جايى براى رويا باقى گذاشته باشد. عقربه‌هاى ساعت يک چهارم يک ساعت را دور مى‌زنند تا بالاخره بلندگو روشن مى‌شود و خلبان صحبت مى‌کند. او مى‌گويد که يکى از اسناد بين‌المللى و مهم در هواپيما نيست و گويا گم شده است و انتظار براى رسيدن اين سند است. سندى که در يک ربع تاخيرى که فرودگاه براى سوار شدن مسافران لحاظ کرد به کابين خلبان نرسيد و انگار بايد درد انتظار را تقسيم کرد. در کابين دربسته ايرباس با ده‌ها مسافر منتظرپروازند. مهمانداران شکلا‌ت‌ها را مى‌گردانند تا شايد حس بهترى به مسافران بدهند. خلبان توضيح داد که همکارانش درحال تهيه‌ى سندى هستند و به محض آماده شدن پرواز انجام مى‌شود. مسافران به اميد آن که پرواز نزديک است شکلا‌ت‌ها را مى‌خورند، صداى کاغذ شکلا‌ت فضا را پر مى‌کند و دوباره لحظه‌اى بعد خلا‌ جاى خود را به همه چيز مى‌دهد. توضيحات خلبان و کمک خلبان ديگر براى کسى جذاب نيست. حدود يک ساعت مى‌گذرد. هواپيما روشن مى‌شود روى زمين حرکت مى‌کند. نگاه‌هاى کلا‌فه به هم گره مى‌خورد. تلفن‌هاى همراه يکى يکى بالا‌ مى‌رود و مکالمه‌ها. « فکر کنم داريم راه مى‌رفتيم»، «يک ساعتى ديرتر مى‌رسم». « ديرتر بياييد دنبالم» ، «ساعت آنجا چنده» تذکرمهماندار براى خاموش شدن تفن‌هاى همراه، پشتى صندلى‌‌ها به حالت عادى باز مى‌گردد و کمربندهاى پرواز بسته مى‌شود. دو مهماندار روبرو ايستاده‌اند و بقيه راه مى‌روند، ميزها را کنترل مى‌کنند و پشتى صندلى‌ها را ، زير بعضى صندلى‌ها کيسه‌اى است که مسافران جلويى را کلا‌فه کرده ، براى اين که پاهايشان جايى ندارد. در ميان صبر و بى طاقتى برخى مسافران و خواب زدگى برخى ديگر کمتر کسى گوش مى‌کند. « دو درب در جلو،‌دو درب در عقب»،‌«‌خداوند سفر را بر من آسان گردان».
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 2:1 |
 یادم رفت که بگویم وقتی که تصمیم به سفر گرفتیم با يک موسسه ى توريستى وارد معامله شديم. کارها کژدار و مريز انجام شد. ويزاها يک روز ديرتر از برنامه مان درست شد. اما همان روزى هم که درست شد از پرواز« ايرن اير» جا مانديم . جايى که برايمان ويزا جور کرده بود گفته بود پرواز ساعت هفت و نيم صبح است. خودمان را ساعت شش رسانديم فرودگاه امام. ديديم که اى داد بيداد پرواز ساعت پنج و نيم صبح بوده. هيچ کس جوابمان را نمى داد. با کلى التماس بالاخره يک نفر از کارکنان «ايران اير» را به حرف آورديم و پرسيديم چه خاکى بر سرمان بريزيم؟ تلگرافى جواب مى داد . اول مى گفت که بايد حتما جريمه بدهيد. شرکتهاى هواپيمايى که مچل شما نيستند. کمى که مودب و با مظلوميت با او حرف زديم گفت که يا جريمه بدهيد و با يک پرواز ديگر برويد و يا اين که ساعت شش و چهل و پنج دقيقه با پرواز دوم«ايراناير» بپريد. بعد هم يکباره غيب شد. يکى ديگر از مسوولان «ايران اير» را پيدا کرديم و وضعيتمان را از اول برايش شرح داديم. گفت هواپيمايى که عصر به دبى مى رود خالى است و نميخواهد جريمه بدهيد . برويد و با خيال راحت قبل از پنج اينجا باشيد. صد بار پرسيديم مطمئن باشيم که مشکلى نيست. گفت حتما. ما هم خيالمان راحت شد. از فرودگاه امام به خانه برگشتيم . در ميان راه همه اش به فکر پير زنى بودم که جلوى باجه ى فروش «ايران اير» گريه مى کرد. بنده ى خدا هم پاسپورت ايرانى داشت هم آلمانى . اما از بخت بدش براى سفر به ايران از پاسپورت ايرانى استفاده کرده بود و توى پاسپورتش يک مهر اشتباه خورده بود که بر اساس آن فقط يکبار حق خروج داشت. پير زن با گريه و زارى مى گفت بليط پروازم به آلمان آماده است و فقط اين اشتباه باعث شده که معطل بمانم. مسوول فروش «ايران اير» هم جواب مى داد که بايد بروى ساختمان صدور گذرنامه و دويست هزارتومان هزينه کنى کارت درست مى شود. پير زن گريه اش قطع نمى شد. مى گفت من صد هزارتومان بيشتر ندارم و الان هم جايى را ندارم که بروم. آن آقا هم مى گفت که از دست ما هم کارى بر نمى آيد الان بيست سال هست که ما دچار اين مشکليم و هر چه مى گوييم که گذرنامه يک دفترى هم اينجا بزند تا مردم اينطور سرگردان نشوند گوششان بدهکار نيست که نيست. پير زن با گريه و زارى از آنجا دور شد و ديگر نمى دانم چه اتفاقى برايش افتاد.بگذريم. ساعت سه دوباره به فرودگاه امام برگشتيم. رفتيم که بارهايمان را تحويل دهيم گفتند که برويد فلان کس امضاء کند. گفتند اين بنده ى خدا کمى ناز دارد مواظب باشيد.اولش درست نفهميديم ناز داشتن يعنى چى ولى چند دقيقه ى بعد خوب خوب متوجه شديم . در ميان جمعيت يک نفر را نشانمان دادند و گفتند همان کسى که دستش را به کمرش زده را راضى کنيد. رفتيم سراغ آن بنده ى خدا. ماجرا را گفتيم. گفت کى گفته نبايد جريمه بدهيد. برويد نفرى پنجاه هزارتومان بريزيد به حساب. گفتيم که صبح به ما گفته اند خيالمان راحت که جريمه نمى شويم. اگر قرار به جريمه شدن بود همان صبح مى رفتيم گفت که بى خود گفته اند. هيچ راهى ندارد.خلاصه اين که يک ساعت بيشتر دنبالش راه افتاديم و در سالن فرودگاه امام از اين طرف به آن طرف هى حرفمان را تکرارمى کرديم.(شده بوديم مثل اين آدم هايى که دنبال وزير و روءسا مى افتند تا از آن ها امضاهاى قانونى و غير قانونى بگيرند و سودهاى ميلياردى ببرند). اين آقاى مسوول «ايران اير» جلو ميرفت و ما چند قدم عقب ترش مى دويديم. هر چند وقت يکبار هم با بيسيم حرف مى زد. نکته ى جالب و خيلى جذاب ماجرا اين بود که او به سوال تکرارى ما جواب تکرارى نمى داد و هر دفعه يک چيز تازه اى ميگفت. همين بود که فهميده بوديم مشکل ما راه حل دارد ولى يا خرج مى برد يا زمان. خلا صه مثل اينکه وقتى که فهميد از ما بخارى بلند نمى شود با بدبختى رضايت داد که ما جريمه ندهيم. جالب اين که دوستانش هم مى دانستند که طرف خيلى ناز دارد.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 1:59 |
وقتی که یادداشت احمدی بورقانی را درباره ی چهارمین سالگرد وبلاگ ابطحی خواندم گفتم چه خوب که دوستان آقای ابطحی هم حواسشان اینقدر به دنیای مجازی جمع است و روز تولد وب نوشته های رفیق شان را در ذهن دارند !

اما امروز که یادداشت هادی ساعی را به همین مناسبت خواندم نتیجه ی دیگری گرفتم. ساعی در ابتدای یادداشتش نوشته که هر چه قدر تأمل کردم ببینم آیا می توانم واژه ای برای حرکت و ایده ارزشمند آقای ابطحی در راه اندازی "وب نوشت" تأثیر گزارش پیدا کنم، نیافتم.

چند روز پیش یک نفر می گفت که ابطحی هر کسی را که می بیند از او تقاضا می کند که برای وبلاگش یک مطلب بنویسد و در به در دنبال کسانی است که تعریفکی از وبلاگش بکنند . البته  بیشتر کسانی که با این تقاضا مواجه می شوند یک جورهایی طفره می روند. راستش اول باور نکردم تا به این جمله ی ساعی برخوردم و دیدم که تنها زمانی می شود چنین جمله ای نوشت که داوطلبانه نباشد و فقط از سر یک رودربایسی باشد.

پیوست بی ربط : نمی دانم چرا همینطوری الکی یاد فیلم چند می گیری گریه کنی شاهد احمد لو افتادم

پیوست با ربط : البته خداییش وب نوشته های ابطحی یک کار ابتکاری و پسندیده است و فکر می کنم اگر نگوییم مهمترین اما قطعا می توانیم بگوییم یکی از مهمترین وبلاگ های فارسی است. بنده هم چهار ساله شدن این وبلاگ را تبریک می گویم و امیدوارم که کسی از این مطلب دچار سوء تفاهم نشود .

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 17:49 |

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی، که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز.

م.امید

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 17:9 |
امروز احمدی نژاد اعلام کرده که تا پایان سال آینده سهمیه بندی بنزین تمام می شود. این خبر خیلی خوشحال کننده ای است. سهمیه بندی بنزین بار روانی سنگینی را بر دوش مردم گذاشته است و به خیلی از مردم فشار آورده است. اگر احمدی نژاد چند ماه قبل از انتخابات دهم ریاست جمهوری این کار را بکند قطعا گام بلندی برای پیروزی در انتخابات برداشته. البته مجلس هم بیکار ننشسته و این روز ها برای کسب محبوبیت اکثریت اصولگرایان در حال تهیه ی طرح هایی است تا با آزاد کردن قیمت بنزین این سند افتخار را به نام خودش بزند.

خبر عصر ایران به نقل از فارس را اینجا بخوانید !

با تمام اتفاقاتی که طی این دوسال و اندی افتاده فکر می کنم که احمدی نژاد و یارانش رویه ای را در پیش گرفته اند که احتمال رای آوردنشان در دور دهم انتخابات ریاست جمهوری را زیاد می کند. خدا را چه دیده اید واقعا شاید شرایط طوری پیش برود که اصلا صلاح این باشد که احمدی نژاد بماند. آن وقت همه ی ما باید در حمایت از او وارد انتخابات شویم.بعید نیست. اما عجیب است ! نیست؟

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 20:43 |
دیده اید نیروهای اپوزیسیون ایران چقدر سبک و احمقانه عمل می کنند؟ الان داشتم وبگردی می کردم چیزهای عجیب و غریبی دیدم. الان خیلی وقت نوشتن ندارم سعی می کنم در نوشته های بعدی ام چند نکته از آن ها را بنویسم. صدای آمریکا را که می شنوید و می بینید.تحلیل ها و اخبار سمت و سو دار و آبکی و ... واقعا خدا را شکر می کنم که آنها حاکمان ما نیستند!
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 19:47 |
فکر می کنم بیش از ۹۰ و یا حتی ۹۵ درصد رانندگان تاکسی در دبی پاکستانی هستند و معمولا انگلیسی هم خوب حرف می زنند. جالب بود که بیشتر آنها طرفدار ژنرال مشرف بودند و می گفتند که بی نظیر بوتو هم به دلیل زن بودنش و هم به دلیل حمایت آمریکا نباید به قدرت برسد. افکار ضد آمریکایی تا مغز استخوان آنها رسوب کرده و  نمی دانم چطور فراموش کرده اند که مشرف ، نواز شریف را با حمایت آمریکا از کار برکنار کرد و به قدرت رسید.به هر تقدیر حالا حامیان او هستند و می گویند که بی نظیر بوتو باید مثل زنهای دیگر در خانه بماند و زنانگی کند !

 اما نکته ی جالب تر این بود که وقتی می فهمیدند من ایرانی ام سریعا نام احمدی نژاد را می آوردند و با لبخند می گفتند که او "نامبر وان" است. شستشان را بالا می آوردند و می گفتند احمدی نژاد "وری گود" ! وقتی که دلیل این علاقه ی وصف ناشدنی را از آنها می پرسیدم می گفتند که احمدی نژاد جلوی آمریکا ایستاده و با بوش وارد چالش شده است.

 به چند نفر از آنها گفتم که اگر مشرف هم مانند احمدی نژاد روبروی آمریکا بیاستد شما بیشتر او را دوست خواهید داشت ؟ عجیب بود که بدون استثناء همه آنها می گفتند نه مشرف نباید این کار را بکند. چون اگر چنین چالشی ایجاد کند پاکستان هم می شود کشوری شبیه عراق یا افغانستان. از آنها پرسیدم پس چطور ایران را برای این تقابل تحسین می کنید ؟

در کمال تعجب پاسخ شنیدم که ایران خیلی قوی است و می تواند روبه روی آمریکا بیاستد! اما پاکستان قدرت ایران را ندارد. واقعا گیج شدم که تبلیغات با افکار عمومی چه ها که نمی کند ؟ آخر چطور آنها فکر می کنند که پاکستان با آن ارتش و ید و بیضا و از همه مهمتر بمب های اتمی اش از ایران ضعیف تر است؟ البته من فکر می کنم که مرگ خوب است اما برای همسایه در اینجا مصداق دقیق و درستی پیدا کرده است.

به هر تقدیر محبوبیت احمدی نژاد در بین آنها برایم خیلی عجیب بود. و عجیب تر این بود که وقتی نظرشان را در مورد خاتمی می پرسیدم با یک قیافه ی بی تفاوت شانه هایشان را بالا می انداختند و می گفتند که او یک "جنتل من" است اما احمدی نژاد "نامبر وان" است. آنها هاشمی را هم می شناختند و میگفتند که خیلی آدم پیچیده و پر نفوذی است. 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 15:32 |
چند روزي رفته بودم دبي . طبق معمول شب ها دچار بي خوابي بودم . فرصت خوبي بود براي قدم زدن در خيابان هاي اين شهر هميشه بيدار . شهري كه حتي لحظه اي را از دست نمي دهد و در تمام ۲۴ ساعت در حال تجارت است. تجارت پول با پول. تجارت پول با كالا . تجارت پول با سكس و رقص و مستي . تجارت پول با لبخند و عشق و محبت و خلاصه تجارت همه چيز با همه چيز.

تمام شب تا صبح را در خيابانها قدم مي زدم ، نه از روي شوق كه از روي حسرت ! در آنجا اعراب ، همه ي مليت ها را به بردگي گرفته اند . همه دارند از جان و دل براي اعراب كار مي كنند تا پول روي پول تلنبار شود و برجهاي غول آسا و دلهره آور خودشان را تا افق های دور بیابانهای خشک و بی آب و علف  سرزمينشان بكشند. مراكز خريد شلوغ و خيابان هاي مملو از ماشين هاي آخرين سيستم (عمدتا ژاپني) چون آهن ربايي قوي پول و سرمايه هاي كشور ها را به سمت خودش مي كشاند و ديسكوها و فضاهاي باز و فاحشه هايي رنگارنگ از كشورهاي مختلف براي روابط آزاد هم اشانتيوني است كه شيوخ هفتگانه ي امارات به آورندگان پول و سرمايه هديه مي كنند. 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 17:1 |