تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری

آقا این شعر امید مهدی نژاد واقعا قشنگه!

 

یک شهر پرنده­های مُرده

یک شهر چرنده­های خوش­پوش

یک شهر مناره­های کوتاه

یک شهر ستاره­های خاموش

 

آیینه­ی آسمان تاریک

تابوت غریب نعش انسان

بر شانه­ی کوچه­های باریک

یک جاده به سمت خط پایان

 

در پرتوِ ماه بی­تفاوت

یک بیشه پلنگ تیزدندان

همسایه­ی گرگ­های وحشی

آلوده­ی خون گوسفندان

 

پتیاره­ی خرفریبِ بدنام

کمپیرِ وقیحِ هفت­کرده

زالوی کریهِ هفت­اندام-

حلقوم برای نفت کرده

 

شش­دانگ صدای ناهماهنگ

ترکیب کریه آهن و دود

آویخته در بتان صدرنگ

یک شهر نران ماده­آلود

 

مردانِ به انتها رسیده

یک صفحه پیاده­های فرزین

مردانِ به گوشِ ما رسانده

یک عمر حماسه­ی دروغین

 

با پرده­درانِ پشتِ پرده

تا کی، تا چند استمالت؟

ای شیعه­ی انقلاب­کرده!

این بود فرشته­ی عدالت؟

 

ای دیوِ سپیدِ پای در بند!

این جنگلِ گرگ را بسوزان

آری، بخروش، ای دماوند!

تهرانِ بزرگ را بسوزان

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:36 |
خانم فضلی بنده را دعوت کرده که آرزو نویسی کنم! نمیدانم چرا سال هاست که من آدم بی رویا و آرزویی هستم. وقتی که احساس بزرگ بودن به من دست داد ناگهان دیدم در کشوری زندگی می کنم که هر آرزوی موازی با عشق یا رویا گناهی است مستوجب عقوبت و ... پس من هم آرزوها و رویاهایم را در خودم کشتم تا همیشه زبانم سر سردمداران کشورم بلند باشد.

قایقم به دریا شکسته!

کشتزار شخم خورده ام بی بذر مانده!

مرده اند آرزوها به قلبم

آرزوها به قلبت بمیرند....

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:22 |
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:38 |