تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری

 

نیک آهنگ کوثر هفته ی گذشته این عکس را در وبلاگش گذاشته بود و نوشته بود: بهزاد تو هم؟

من نفهمیدم منظورش از این کار چه بود؟ آیا میخواست بگوید تو هم آدم خود فروخته ای هستی؟ یا می خواست بگوید تو هم عجب آدم ... ای هستی. آن روز چون از این کارش عصبانی شدم تصمیم گرفتم چیزی ننویسم. اما این حمله ی ناجوان مردانه ی نیک آهنگ باعث شد خیلی های دیگر هم در وبلاگشان حرف های خنده دار و دور از انصاف بزنند. یکی نوشته بود : به تواضع این آدم ها در برابر قدرت خوب نگاه کنید!!!!!!!

یکی دیگر برایش نظر گذاشته بود این بدبخت ها برای یک لقمه ی نان... . بعد در یک مطلب دیگر یک فیلمنامه ی هندی نوشته بودند که ما از خانواده مان دور شدیم و یک لقمه نان را رها کردیم و... .!!!!!!

من نمی دانم در باره این دوستی نیک آهنگ چه بگویم؟آن روز فکر کردم چون عصبانی ام فکر بد درباره اش می کنم. اما حالا هم که دیگر عصبانی نیستم و موضوع فقط برایم تبدیل به طنز شده باز در باره اش بد فکر می کنم. خدا روزی را نیاورد که به شیوه ی خودش برایش مطلب بنویسم!آمین!

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 20:4 |

امروز صبح همراه انجمن مدیران روزنامه های غیر دولتی رفتیم دیدار هاشمی. او گفت از آنچه در انتخابات اتفاق افتاده راضی است!گفت بالاخره من نمی خواستم وارد انتخابات شوم! اما با دعوت همین جمع ها وارد انتخابات شدم. ما باید تلاش خودمان را بکنیم و آنچه را که فکر می کنیم درست است انجام دهیم اما نتیجه دیگر دست خدا است و هر آنچه صلاح است اتفاق می افتد!

من خواستم صحبت کنم اما جلوی خودم را گرفتم. گفتم چرا باید من اینجا حرف هایی بزنم که کسانی رنجیده شوند؟ماجرای انتخابات هر چه بوده تمام شده و روزگاری نو پیش روی ماست. تغییر و تحولات با سرعتی ورای آنچه ما فکر می کنیم در حال رخ دادن است و سخن از گذشته از پی باد دویدن!

من هنوز هم معتقدم که هاشمی برای رییس جمهور شدن عزم جزمی نداشت. همین!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 17:26 |
رسم دنيا جمله تكرار است اندر كار ها
تا چه زايد عاقبت زين رسم و اين تكرار ها
بس حوادث چشم ما بيند كه نو پنداردش
ليك چشم پير دنيا ، ديده آنرا بار ها
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 13:47 |

                                                

روزنامه ی شرق مخلوق محمد قوچانی است.این نابغه ی مهار نشدنی متولد سال1355 در شهر رشت است.  خیلی ها در به وجود آمدن روزنامه ی شرق نقش داشته اند اما محمد قوچانی پدرمعنوی این روزنامه است.اغراق نیست اگر بگوییم این روزنا مه جامع ترین و بهترین روزنامه ی تاریخ مطبوعات ایران است. البته پیوسته گرفتار نقص های بزرگی هم بود . آخرین بار که قوچانی را در وزارت کشور دیدم گفتم شما چرا دارید یک فصلنامه را هر روز به جای روزنا مه منتشر می کنید؟ گفت تازه قصد داریم این رویه را گسترش دهیم. من معتقدم این بزرگترین اشتباه شرق بود و باعث شد خوانندگان زیادی را از دست بدهد.

می گویند شرق به خاطر کاریکاتور روز پنجشنبه اش توقیف شده.البته بعضی ها هم می گویند مهلتش برای تعویض مدیر مسوول پایان یافته.هر دلیلی که داشته باشد فرقی ندارد.شرق از میان ما رفت و باید امیدوار باشیم مثل مرده هایی که در سردخانه یا در هنگام شستشو زنده می شوند شرق هم برگردد.

دعا کنیم این روزنامه دوباره باز گردد.آمین!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 12:54 |

احمدی نژاد گفته است جهان به سمت عدالت حرکت می کند.هم او شعارش برای رسیدن به ریاست جمهوری عدالت بود و اکنون به همراه اطرافیانش معتقد است که دولت عدالت محور تاسیس کرده است!

خاتمی اما شعار دموکراسی می داد.

بحث بر محورعدالت یا دموکراسی شق القمر است.کسانی که به این مباحث ورود می کنند شاخ قول می شکنند.چرا؟

چون در جهان نه پدیده ای به نام عدالت وجود دارد ونه مقصدی به نام دموکراسی! و حیرتا که جهان چنین شیفته ی این دو واژه ی  بی وجود است.

در زمان سربازی فرمانده ای در آموزشی داشتیم که به مقسم غذا می گفت:نگاه به هیکل آدمها بکن و متناسب با آن غذا را کم و زیاد بکش! بعد بادی به غبغبش می انداخت و می ایستاد تا تقسیم غذا تمام شود.آنوقت نگاهی به جمع می انداخت و می گفت حال کردید از این عدالت؟ البته چند بار بیچاره مقسم غذا را به خاطر این که به این دستور او کم توجهی کرده و آنطور که باید عدالت را رعایت نکرده،دور پادگان کلاغ پر و پا مرغی برد و پدرش را درآورد.مقسم غذا یکبار گریه اش در آمد و گفت :به خدا جناب سروان ! لاغر ها هی به من اعتراض می کنند که سیر نمی شوند...من چکار کنم؟ جناب سروان هم محکم پاسخ داد:آنها گه می خورند از عدالت ناراضی باشند...

بنده ی خدا این فرمانده ی ما در رویای شبح عدالت به خودش لبخند می زد و درجه می داد.اما  آیا واقعا او آدم عادلی بود؟

من که در آن فضا بودم به شما می گویم:آری.او واقعا به عدالت رفتار می کرد.البته به تعریف تمامی کسانی که از عدالت دم می زنند و معتقدند عدالت پدیده ای است دست یافتنی.

ماهها بعد که دوران آموزشی تمام شد من مسووءل مرخصی ها شده بودم.خودم را می کشتم که عدالت رعایت شود.حتی چند بار به شیوه ی دموکراتها برای کم وکیف مرخصی ها از پرسنل رای گیری کردم.همه از این وضع خوشحال بودند ! اما زمانی که سربازی ام تمام شد هم آن ها می گفتند که ظالم تر از تو(یعنی من) در زندگیشان ندیده اند.من می توانستم به رای و خواست خودم عمل کنم.اما به رای جمع عمل کردم و نتیجه اش همین شد.البته اگر به رای خودم عمل می کردم احتمالا نتیجه باز هم کم و بیش همین می شد.

هم پیش از آن زمان واز همان زمان به بعد بد جوری گرفتار محتوای عدالت شدم. هر گاه که جایی از تاریخ را می خوانم خوب به این نتیجه می رسم که عدالت فقط واژه ای است برای تهییج  توده های مردم ! اگر نه ، ساز و کارهای حکومت بر مردم هیچ ربطی به این واژه ی بی وجود ندارد.مردم تنها به حاکمان خوب نیاز دارند.

این روزها هر وقت احمدی نژاد راجع به عدالت صحبت می کند نا خود آگاه یاد فرمانده ی دوران آموزشی ام می افتم.

درباره ی دموکراسی هم بعدا خواهم نوشت!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 19:19 |

این محاکمات نیک آهنگ کوثر واقعا خواندنی است!حرف هایی در باره ی خودش می زند که همه ی آدمها یکجا رسوا می شوند.البته اشتباه نکنید.او خودش را محاکمه می کند.نیک آهنگ آدم رها و آزادی است و راحت می تواند از مسائلی(حتی مسائل جنسی شخصی) حرف بزند!این کار از دست کمتر کسی بر می آید.امیدوارم وجدانم اجازه دهد روزی در باره ی نیک آهنگ آنچه در ذهنم می گذرد بنویسم.انشاالله...!

با این همه این آدم مهره ی مار دارد و نمی شود دوستش نداشت!
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 13:26 |

سایت خبری انتخاب خبر عجیبی راجع به سید محمد حسینی مجری مشهور صدا و سیما منتشر کرده است!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 23:31 |

زمان مثل پنیر پیتزا کش می آمد.اتفاقی که باید می افتاد، افتاده بود وفقط ما قادر نبودیم نتیجه را پیش بینی کنیم.هر چند که بوهای بدی به مشاممان می رسید، اما باز هم دوست داشتیم که امیدوار باشیم!

شب ها خیابان ها شلوغ بود.جلوی پارک ملت، مردم جمع می شدند و شعار می دادند.مهمترین تبلیغ هاشمی همان لیبل های چسبدار هاشمی 2005 بود که ماشین ها چسبانده بودند.البته یکسری پوستر هم بود با همان طرح آیدین آغداشلو!تیپ طرفداران هاشمی با طرفداران احمدی نژاد از زمین تا آسمان فرق داشت.موافقان احمدی نژاد تماما قیافه های بسیجی داشتند اما طرفداران هاشمی از همین مردم کوچه و خیابان بودند که معمولا اکثریت هم با اینها بود.با این حال هواداران احمدی نژاد فعال تر عمل می کردند و با هر کسی که علیه احمدی نژاد حرفی می زد وارد بحث می شدند و چند سی دی به او می دادند.یکبار چند دختر به آن ها گفتند: کور خواندید ! اگر احمدی نژاد بیاید باز هم پدرمان را در می آورد!ماهواره ها را جمع می کند!به مانتو ها شلوار و کفشهایمان گیر می دهد و... ما به او رای نمی دهیم.در همین هنگام چند نفر از مبلغان احمدی نژاد دخترها را دوره کردند و گفتند:خانم های محترم این شایعات چیست؟احمدی نژاد به ماهواره و حجاب شما چکار دارد؟شما آزادید هر طور که می خواهید باشید.تازه اگر احمدی نژاد بیاید در ماههای اول هم ماهواره را آزاد می کند و هم فشار را از امر به معروف و نهی از منکر به بخش های فرهنگی منتقل می کند تا زیر ساخت ها درست شود.شما مطمئن باشید آزادتر خواهید شد!!!دختر ها زیاد گوششان به این حرف ها نبود و فقط مسخره می کردند.اما بسیجیان به کار خود ایمان داشتند. در آن زمان شایعه شده بود به ماشین هایی که لیبل هاشمی را می چسبانند از 30 تا 100 هزار تومان پول می دهند.من فکر نمی کنم این موضوع صحت داشت. اما شایعه اش خیلی داغ بود. در ستاد می گفتند پروژه ی لیبل های هاشمی 2005 کار محسن هاشمی است.نمی دانم اگر راست باشد محسن خان شیوه ی بدی را برای تبلیغ انتخاب کرده بود.اصلا یکی از بزرگترین اشتباهات ستاد هاشمی این بود که رای دهندگان به خاتمی در سال های 76 و 80 را نشانه رفته بودند.نمی دانم چطور می شد کسا نی که حتی از دست خاتمی هم خسته شده بودند را به طرفداری از هاشمی مجاب کرد؟

به هر تقدیر طرفداران هاشمی و احمدی نژاد شب ها به خیابان ها می آمدند.البته درست تر بگویم مخالفان هر دوکاندیدا شب ها به خیا بان ها می آمدند.

                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:8 |

درمرحله ی دوم انتخابات از همه ی ستاد های انتخاباتی کاندیداهای شکست خورده هجوم آورده بودند ستاد هاشمی.نمی دانم چرا اینقدر از احمدی نژاد ترسیده بودند!من چنین احساسی نداشتم.راستش را بخواهید من در آن مرحله از کرده ی خودم پشیمان بودم.فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم که هاشمی اصلا قصد پیروزی نداشت!چرا که اگر داشت هرگز با آن سیستم هشت الهفت وارد کارزار نمی شد.هاشمی 6 میلیون رای در دور اول و 10 میلیون رای در دوم به نظام تقدیم کرد که این خود خدمت بزرگی است!او به هدفش رسید اما من و مایی که با آمال دیگری قدم در این راه گذاشته بودیم یکراست سرنگون شدیم! سرنگونی نه از آن حیث که هاشمی باخت،بلکه تنها از این نظرکه بدجوری در محاسباتمان اشتباه کرده بودیم.تکنو کرات های اطراف هاشمی دیگر استخوان ترکانده بودند و ما بیهوده به آنها دلخوش کرده بودیم.حتی اگر هاشمی رای هم می آورد اوضاع از این که هست اگر بدترنبود، بهترهم نمی شد و ما املای پر غلطی نوشته بودیم.عجیب بود که از ستاد معین وکروبی و قالیباف بیشترین مراجعات را برای همکاری داشتیم!رفتم پیش مهدی هاشمی و گفتم اینها را سازماندهی کنید.گفت خوب این کار را بکنید!گفتم من که کاره ای نیستم موضوع جدی است. خنید و گفت نه خیلی هم جدی نیست!در آن زمان نفهمیدم منظورش چیست؟ اما حالا خوب می فهمم.خلا صه این که شغل جدید من در روزهای آخر شده بود دست به سر کردن این مراجعه کنندگان.نمی دانستم چطور باید با آن ها برخورد کنم که زیاد بد نشود.البته قبلا هم این کار را کرده بودم ولی این بار حجم مراجعه کنندگان خیلی زیاد بود. یکبار در دور اول همین بلا را سر پگاه آهنگرانی آورده بودم.یادم نمی آید بیچاره دنبال چه چیزی بود؟اما هر چه بود من باید در آن شلوغی یک جوری می فرستادمش دنبال نخود سیاه! من محترمانه این کار را کردم و برای دوستانم هم کلی از شان بالای خانم آهنگرانی و مادرش خانم منیژه ی حکمت گفتم.اما تاثیر نکرد.آن ها می گفتند ما وقت و حوصله ی این کارها را نداریم.البته ناگفته نماند که آن ها پیش از این از شون پن هنر پیشه ی مشهور هالیوودی و شوهر سابق مدونا استقبال خوبی کردند! حتی او را با سلام وصلوات پیش هاشمی هم بردند! اما بیچاره پگاه آهنگرانی مثل اینکه اندازه ی این حرف ها نبود.بگذریم!

من نمی دانم دربالا ها چه می گذشت؟چرا که همان یک ذره ارتباط نیم بند ما هم با خود هاشمی قطع شده بود.امادر همان ستادی که ما بودیم روزگارخوبی نمی گذراندیم.

                                                                                            ادامه دارد  

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 12:34 |