تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری

                                    عکسی از شعبان جعفری در سال ۲۰۰۰ - عکس از کتاب خاطرات شعبان جعفری      

 

عجیب است که درست در روز ۲۸ مرداد شعبان بی مخ مرد. یعنی درست در تاریخی که ننگ اتهامش به پیشانی اش چسبیده! تاریخ درباره ی او متناقض و غیر قابل استناد است.شعبان جعفری در کودکی به خاطر شرارت هایش برای همیشه از مدرسه اخراج شده بود و ۴ سال هم به خاطر بی انضباطی سربازی اش طول کشیده بود.کتاب خاطراتش را که شروع کردم به خواندن احساس کردم دروغ ها و تحریف های زیادی دارد.چند صفحه بیشتر از آن را نخواندم.فکر می کنم شخصیتی که علی حاتمی از او در هزار دستان ساخته خیلی جذاب تر از شخصیت واقعی اوست.شعبان جعفری در سال 1300 ه.ش در تهران به دنیا آمد و دیروز 28/5/1385 در لوس آنجلس مرد.خیلی ها او را از عوامل اصلی کودتای 28 مرداد می دانند. اما خودش این موضوع را تکذیب کرده و گفته در آن تاریخ در زندان قصر بوده.او که به شاه دوستی شهرت داشت در زمان انقلاب از دست انقلابیون گریخت و به اسراییل رفت.بعد در کشورهای دیگری هم آواره شد و آلزایمر گرفت و در سن 85 سالگی در گذشت.با این همه شعبان جعفری آدم مهمی نبود!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 12:25 |

این هو شنگ ابتهاج به شکل دیوانه کننده ای شاعر خوبی است

                               هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است                       ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری                          دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی                                بنگر که زخون تو به هر گام نشان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود                            دریا شود  آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند                                بس تیر که در چله این کهنه کمان است

از روی تو دل کندم و آموخت زمانه                      این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین                                          بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت                                 این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجند نفس باد بهاری                              بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی                      دردی ست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند                             یارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری               این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود                           گنجی ست که اندر قدم راهروان است.

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 18:38 |

همه کارها در ستاد هاشمی مثل کارهای ستاد ناطق نوری در سال 76 بود.فقط خود هاشمی گاف های ناطق را نمی داد وطرفداران هاشمی هم عمدتا از طرفداران خاتمی بودند.بقیه ی چیزها شباهت عجیبی داشت.مثلا حضور تبلیغاتی تراکت ها و نوشته ها در اجتماعات و سالن های ورزشی به ویژه در زمان مسابقات فوتبال!امضا جمع کردن از چهره های و شخصیت های ورزشی و بازیگران فیلم ها و سریال ها و...تبلیغات آبگوشتی در هفته نامه ها و نشریات زرد وخیلی چیزهای دیگر باعث می شد تا از این شبا هت های بسیار توی دل آدم خالی شود که مبادا بلای ناطق بر سر هاشمی بیاید؟

در دور دوم البته کمی فضا تغییر کرد.بسیاری از نشریات جدی هم به خیل طرفداران پیوستند و تمامی کسانی که ازکاندیداهای دیگر حمایت می کردند جملگی به سمت هاشمی چرخیدند.البته این موضوع، فقط درمیان مقامات دولتی وغیر دولتی وچهره های مشهورسیاسی، فرهنگی و اجتماعی و مطبوعاتی ها اتفاق افتاد‏، اگر نه در میان مردم خبرهای دیگری بود.

                                                                                             ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 14:33 |

دیگر فرصتی باقی نبود . دستکاری آمارهای نظر سنجی در هر دو ستاد وجود داشت . شورای هماهنگی نیروهای انقلاب تا آخرین لحظات نیز حاضر نشد به نفع احمدی نژاد موضع بگیرد و همه می دانستند این اتفاق به نفع آنهاست . عیسی سحر خیز ، ازمنتقدان سر سخت هاشمی مقاله ای در حمایت از هاشمی  نوشت . خشایار دیهیمی هم همین طور اما دیگر فرصتی برای مجاب کردن مردم باقی نمانده بود . همه ی مخالف ها موافق شده بودند:از کانون نویسندگان تا حوزه های علمیه!!!

 برای یک سفر کاری به یکی از شهر های اطراف تهران رفتم . در راه برگشت خانمی با دو بچه  منتظر ماشین بود . بچه اش را می خواست به دکتر ببرد . سوارش کردم . اولین جمله تمام نشده بود که پرسیدم خانم به چه کسی رای می دهید ؟ گفت : من به آن یکی . با تعجب گفتم به کی ؟ گفت آن یکی دیگه به محمودی نژاد . اصلا اسم احمدی نژاد را کامل بلد نبود . فهمیدم اوضاع بیشتر از آن که فکر می کردم خراب است . جنوب شهر و تهران و خصوصا در شهرستان ها بروشورهای متعددی توزیع شده بود درباره هاشمی . نه درباره هاشمی بلکه علیه هاشمی . راست و دروغ همه چیز نوشته بودند . انگار همه چیز در این مملکت متعلق به هاشمی است و خاندانش . متاسفانه دفاع بد بسیاری از اطرافیانش هم کار را خراب تر از قبل می کرد .حضور هاشمی در اجتماعات هم آخر عاقبت خوشی پیدا نمی کرد.خودش هم تلاشی برای بهبود اوضاع نمی کرد! هاشمی برنامه ای داشت برای توزیع سهام میان مردم . از او خواسته شد که این طرح را هر چه سریع تر اعلام کند اما او می گفت نمی خواهم با این طرح رای بخرم . این طرح را قانون می کنم که چه بودم و چه نبودم اجرایی شود . خیلی به او گفتیم که باید این طرح را هر چه سریعتر اعلام کند تا مردم از مفادش مطلع شوند اما قبول نمی کرد . بالاخره در آخرین صحبتی که هاشمی از شبکه دوم سیما با مردم داشت طرح را اعلام کرد . آن شب اس ام اس های بسیاری برایم آمد از شماره هایی که متعلق به ستاد نبود . مردم خودجوش این خبر مهم را که به هر خانواده ایرانی 10 میلیون تومان سهام تعلق می گیرد را برای همدیگر اس ام اس می کردند . اما خبر آن طوری که ما انتظار داشتیم  در افکار تاثیر نگذاشت . یادم هست خاتمی می گفت سخنرانی اش در جشن مشروطه آن قدر مهم بوده که تصور بازتاب های عجیب و غریب داشته است اما فردا وقتی روزنامه ها را زیر و رو می کند می بیند بسیاری از روزنامه ها خبر را کار نکرده اند و بعضی ها هم سر و ته آن را زده اند اما بدون توجه به مفهوم موضوع . انگار جامعه دوباره کر شده بود . نمی خواست هیچ چیز را بشنود . جامعه ان قدر وعده و وعید شنیده بود که دیگر چیزی نمی خواست بشنود . خصوصا از قدیمی تر های حاضر در صحنه . حرف های مهم هاشمی هم شنیده نشد . مثل حرف های ناطق نوری که سال 76 نشنیده باقی ماند .

                                                                                        ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 23:18 |

وقتی ناصر الدین شاه به فرنگ رفت و ذوق زده بر آن شد تا ابزار و لوازم تمدن را استفاده کند ، روزنامه ای هم برای خودش راه انداخت . یک نسخه چاپ می کرد ، می خواند و قاه قاه می خندید و می سوزاند . الان این اتفاق نمی افتد اما حکایت همان حکایت است . هنوز هم مطبوعات در ایران ابزاری است برای سرگرمی و تفنن و نه چیزدیگر .نیازمندی های همشهری تنها مطبوعه ای است که کارکرد درست و واقعی دارد و مردم به آن نیازدارند.

امروز در ایران روز خبر نگار است.

 یادم می آید چند سال پیش در ژاپن قانونی تصویب شد که تمامی مسؤولان دولتی را ملزم کرد هیچ یک از سوالات خبر نگاران را بی جواب نگذارند.در غیر این صورت مجازات می شوند.در همان سال ها در ایران هم قانون جدید مطبوعات تصویب شد که بر اساس آن اگر خطایی در مطبوعه ای رخ دهد علاوه بر مدیر مسؤول ، خبرنگار و سردبیر و دیگر افراد ذی ربط نیز مجازات می شوند. آن ها از چه نمی ترسند و ما از چه می ترسیم؟

تاریخ تاریک مطبوعات در این مملکت فراز و نشیب های بسیار داشته است.هرازگاهی هم اگر دمی داشته ، به بازدم نرسیده است.مردم ایران چه دیروز و چه امروز نیازی به مطبوعات ندارند!مگر این که هیجان زده شوند.

 این که حکومت ها هم در ایران هیچگاه تحمل مطبوعات آزاد را نداشته اند دلایل بسیار دارد . دانش همزیستی و هدایت مطبوعات و رسانه ها پدیده ای است که سال ها در غرب همچون فرهنگی بومی در میان سیاستمداران و حکام ریشه دوانده است.نمی دانم ! شاید وارداتی بودن پدیده ی مطبوعات و دموکراسی است که تا کنون مانع به وجود آمدن این دانش همزیستی و توان هدایت مطبوعات شده است.

 هنوز هم دانش همزیستی و هدایت  مطبوعات در این مملکت پدید نیامده است .قلم به دستان و مطبوعات، یا با ما هستند یا بر ما ! حالت دیگری  وجود ندارد . آن ها یا لانه ی شیطانند و کندوی جاسوسها!یا جولانگاه فرشتگان و قدیسان! این طور است که واژه های جدید ساخته می شود . نقد می شود نقد سازنده ! حالا این سازندگی را کدام خط کش اندازه می گیرد معلوم نیست . خط کش دست چه کسی است البته معلوم است . این طوری هم معنای نقد گم می شود هم سازندگی . واژه های بسیاری در این مرز و بوم دربند این سر نوشتند.نتیجه این می شود که روزنامه نگاری در این مملکت تبدیل به کار صرف سیاسی شده است.البته در همه جای جهان روز نامه نگاری و مطبو عات به سیاست مرتبط است. اما یک تفاوت فاحش وجود دارد.آنها با واسطه و وسواس به سیاست و سیاسیون  متصلند اما در اینجا مستقیم و بدون وسواس. مطبوعات یا باید به سیاست نان بدهند یا از آن نان بگیرند!

مطبوعات تکنو کرات مجالی برای رشد ندارند و این بزرگترین بدبختی جامعه ی خبرنگاران است.

    

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 10:15 |

روزها هم کند می گذشت و هم به سرعت . برای کار وقتی نبود اما وقتی به نتیجه فکر می کردی آن وقت بود که هر دقیقه جان می کند تا بگذرد . پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی مناظره طرفداران کاندیداها بود . ترافیک کم ، خیابان های خلوت و رستوران های سوت و کور و سینماهای خالی و ... همگی حکایت از آن داشت که مردم موضوعی مهمتر از زندگی عادی و روزمره یافته اند . پس برای مدتی زندگی  را تعطیل کرده اند . گفتگوی ویژه خبری یکی از شب های آخر از حسین مرعشی و محمد خوش چهره دعوت کرده بودند . مرعشی ، یکی از ده ها رییس ستاد بی رییس هاشمی بود.خیلی ها به نتیجه این مناظره دل بسته بودند ! اما آنچه رخ داد فرو ریختن کاخ آمال و آرزوها بود . مرعشی متاسفانه نتوانست بر اعصابش تسلط کافی داشته باشد . او چنان مغرور و پر مدعا ظاهر شد که بسیاری را از هاشمی نا امید کرد . او در حالی بر شیخوخیت و اعتبار و ... تاکید می کرد که جامعه به معنی واقعی کلمه از این فاصله خسته بود .مرعشی آنشب انقدر خندید و قد و قواره و قیافه ی احمدی نژاد را مسخره کرد که بعدها از کرده ی خودش ابراز پشیمانی کرد!او زیباترین گلها را وارد دروازه ی خودی می کرد.البته با لبخند!

 جالب بود حرف های خود احمدی نژاد که در یک هفته آخر آماج جوک ها و اس . ام . اس های استهزا آمیز بود . او اصلا این اتفاقات را نادیده نگرفت . در مقابل میلیون ها بیننده تلویزیون گفت می گویند قد و قواره و قیافه احمدی نژاد برای ریاست جمهوری مناسب نیست . من هم قبول دارم . من برای ریاست نمی آیم برای نوکری می آیم و بعد پرسید ایا قیافه من برای نوکری هم مناسب نیست ؟ . این کار احمدی نژاد تاثیر فوق العاده ای بر توده ها داشت . جالب بود که با علم به همین مساله مرعشی پای میز مناظره با خوش چهره نشست.وقتی مجری از خوش چهره درباره برنامه های احمدی نژاد سوال کرد لبخندی استهزا آمیز بر لبان مرعشی نقش بست . سرش را هم گاه گاهی به علامت تمسخر تکان می داد . این حرکات باعث شد که حتی حرفهای مهمش نیز شنیده نشود!                                                                                 ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 21:27 |

داشتم خاطرات ستاد هاشمی را می نوشتم که تصاویری از جنگ لبنان و اسراییل روحم را آشفته کرد.من و نسل من در جنگ مانده است و مرده است. پنج ساله بودم که جنگ ایران و عراق آغاز شد.صدای آژیر و ضد هوایی وبمب و شکستن دیوار صوتی تنها موسیقی ای است که روح کودکی من را تسخیر کرده است.من برای کسانی که در جنگ ها کشته می شوند دلم نمی سوزد.تنها برای آنهایی که مانند من و نسل من روحشان در جنگ می میرد،دچاردلشوره ودلهره می شوم! کابوسی هست که از سالهای جنگ با من مانده است وشب ها راحتم نمی گذارد.دیشب باز هم به سراغم آمد:هواپیماهای جنگی از ارتفاع پایین پرواز می کنند وبمب بر سر خانه ی قدیمی ما می ریزند.سقف خانه ی قدیمی ما تیر چوبی داشت و زیر آن تیرها حصیرهای قهوه ای رنگ بود.تیرها از سقف بیرون می آیند و می شکنند وچون شمشیر در زمین فرو می روند.هواپیما ها امان نمی دهند.می غرند ومی آیند و بمب می ریزند.مادرم وحشت زده لبهایش می لرزد وسرخ شده است .سراغ برادرم وخواهرهایم را می گیرد.آنها زیر آوار مانده اند.هواپیماها امان نمی دهند.زمین می شکافد واز دل زمین خون فواره می زند. پدرم اما حضور ندارد. مادرم به آوارخانه مان چنگ  می زند.من دلم برای برادرم که زیر آوار مانده است،آتش می گیرد.برای خواهر اولم، برای خواهر دومم، برای خواهر سومم، برای خواهر چهارمم.

نمی دانم چرا همیشه من در این کابوس وحشتناک یک بچه ی کوچکم؟کاری از دستم

نمی آید.گریه می کنم و فریاد می کشم و خیس و عرق کرده از خواب می پرم.کمی فکر

می کنم.مادرم زنده است.برادر و خواهرهایم هم زنده اند.

روح من اما مرده است.

من برای کسانی که در جنگ ها کشته می شوند دلم نمی سوزد.اما نسلی چون من و نسل من در لبنان وفلسطین و اسراییل در حال رشد است. بدا به حال آن ها وبدا به حال من ونسل من!

در سرزمین من کسانی که همراه روحشان، جسمشان هم از این دنیا رفته است یک بنیاد دارند به نام بنیاد شهید!بنیاد جانبازان هم متعلق به کسانی است که همراه تمام روحشان جایی از بدنشان نیز کنده شده یا آسیب دیده!

من و نسل من اما که روحمان در جنگ مانده است و مرده است و خودمان، چهار ستون بدنمان را روی زمین می کشیم هیچ بنیاد و نهاد و سازمانی نداریم!

من برای کسانی که در جنگ ها کشته می شوند دلم نمی سوزد!....

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 16:35 |

از صبح اعضای ستاد درباره اینکه قرار است هاشمی به دانشگاه تهران برود می گفتند . اغلب دانشجویان و گروه های دانشجویی موافق هاشمی بودند و این طور تصور می شد که اگر هاشمی بتواند با دانشجویان بی پرده سخن بگوید جو بر می گردد . جو موافقت با رقیب هاشمی و نه احمدی نژاد . با این حال در وانفسای ستاد هاشمی حتی این آخرین فرصت هم قدر دانسته نشد . با تلفن به خبر نگاران و روزنامه نگاران خبر دادند که ساعت چهار بعد از ظهر هاشمی در دانشگاه تهران است . در همان سالنی که خاتمی 16 آذر سخنرانی کرده بود و از همه ناراضی ها بد شنیده بود. با دلهره و اضطراب به سالن رسیدم . علیرغم تصورم دانشجویان زیادی آمده بودند و سالن پر پر بود . کرباسچی و مهدی هاشمی  هم بودند . ردیف دوم نشسته بودند . نزدیک جمعیت . با ایما و اشاره شرایط را پرسیدم . راضی بود .مهدی هاشمی با همان لحن پر عجله همیشگی با دانشجویان حرف می زد و جوابشان را می داد . امیدوارشان می کرد که هنوز می شود کاری کرد و نباید نا امید بود . کرباسچی اما  رویه عوض نکرده بود . اخم آلود و ناراحت نشسته بود . جالب اینکه قرار بود ساعت پنج همان روز در یک میتینگ انتخاباتی در پارک لاله سخنرانی کند اما انگار نه انگار . از بچه های حاضر پرسیدم این چرا اینجاست ؟ مگه نباید برود سخنرانی . همه شانه ای بالا می انداختند و می گفتند از خودش بپرس . اما او راه به حرف زدن به هیچ کس نمی داد . حتی مهدی هاشمی و بیژن زنگنه وزیر نفت خاتمی که کنارش نشسته بودند . سرش را پایین انداخته بود و غبغب را بیرون داده بود و به نقطه ای نا معلوم نگاه می کرد . معلوم نبود چشمش به پایه صندلی جلویی است یا زمین . بالاخره هاشمی آمد . سالن کیپ تا کیپ جمعیت نشسته بود . هاشمی که وارد شد همه یکپارچه برخاستند و مشت ها را گره کرده بودند و یک صدا شعار می دادند " هاشمی هاشمی برای دفع فاشیزم حمایتت می کنیم " .انگار سالن آتش گرفته بود . صدای بلند گو به هیچ جا نمی رسید . عده ای با تکان دادن دست و فریادهایی که شنیده نمی شد از دانشجویان می خواستند بنشینند اما آنها چون کسی که نمی خواهد آخرین لحظه ها را برای زندگی از دست بدهد فریاد می کردند . یادم آمد در همین سالن چه ناسزاها که به خاتمی نگفتند . خاتمی هم لبخند تلخی زد و گفت صبر کنید نفر بعد از من هم می آید و می بینیم چه می کند . دائم فکر می کردم نفر بعد کیست ؟ هاشمی ؟ اما همه نشانه ها می گفتند نفر بعدی احمدی نژاد است . اما باز هم من امید وار بودم .  استقبال آن قدر گرم و پر شور بود که نه تنها من بلکه خود هاشمی واطرافیانش هم تعجب کرده بودند . هاشمی دست ها را بالای سر برد و تشکر کرد . اعلام کرد که به دلیل تنگی وقت بهتر است جلسه پرسش و پاسخ هر چه زودتر جلسه آغاز شود . چهره بسیاری از دانشجویان آشنا بود . همان هایی بودند که فعالانه در ستاد معین کار کرده بودند و در آخرین تجمع انتخاباتی یک صدا می گفتند " عالیجناب سرخپوش ما همه گنجی شدیم " . حالا عکس های معین را از کنار عکس های خاتمی کنده بودند و هاشمی را به جایش گذاشته بودند . عجب بازی هایی دارد روزگار .آیا این هاشمی همان هاشمی سال 78 بود ؟

 الهه کولایی هم آمد و ردیف جلو نشست . یادم هست در جلسه سخنرانی خاتمی در روز دانشجو،  به او اجازه ندادند ردیف اول بنشیند وآنقدر معطل نگهش داشتند تا اینکه یکی از خبر نگاران جایش را به او داد . کولایی هم با اضطراب و التهاب به اطراف نگاه می کرد . مدیر جلسه اعلام کرد که ما علیرغم انتقاداتی که به آقای هاشمی داریم بر آن شدیم تا به وی رای بدهیم . انشاا... بعد از ریاست جمهوری ایشان دوباره سراغ حل اختلافات می رویم . همه دست زدند . یعنی حرف او را تایید می کردند . هاشمی سر تکان داد . آن قدر سفارش کرده بودیم که چه بگوید و چه نگوید که ماندن در سالن و تحمل لحظات برایمان سخت بود . مجری جلسه سئوال یکی از دانشجویان را خواند . به هدف زده بود . آقای هاشمی آیا بعد از ریاست جمهوری عفو عمومی اعلام می کنید ؟ هاشمی بعد از سلام و احوالپرسی معمول گفت: من قول کارهایی را می دهم که بتوانم انجام دهم . مجری دوباره سئوالش را پرسید و هاشمی دوباره همین ها را با کلماتی دیگر تکرار کرد . جمعیت ناگهان وا رفت . مجری برای بازگرداندن شور و حال گفت حاج آقا قول می دهند اگر این کار امکان پذیر بود انجام دهند . هاشمی به دستان مجری زد و گفت سئوال بعد . این حرکتش را همه دیدند . همان طور که من دیدم . یکی پرسید برای ازادی زندانیان سیاسی مثل گنجی کاری می کنید ؟ هاشمی گفت ملاک قانون است . هر چه قانون بگوید . بچه ها کلافه بودند . می گفتند چرا نمی گوید سعی می کنم حقوق قانونیشان را استیفا کنم ؟  فهمیدم رویای طبقه متوسط دیگربه باد رفته است . هاشمی نمی خواست به هر قیمتی رای جمع کند . سئوالات دیگر هم درباره آزادی مطبوعات و روزنامه نگاران و ... بود . همه جوابها پیچیده و سربالا . هاشمی درباره حمایت تشکل هایی مثل کانون نویسندگان و... نیز چیزی نگفت که دندان گیر باشد . یک ساعتی ماند و وقتی بلند شد که دیگر جمعیت وا رفته بود . انگار آبی بر آتش ریخته شده باشد . هاشمی از جا برخاست اما هیچ کس بلند نشد. خبری از شعارهای تند و تیز یک ساعت پیش نبود . کرباسچی همچنان خیره به مقابل بود اما مهدی هاشمی به وضوح دست پاچه بود. انگار برای اولین بار به عمق فاجعه پی برده بود . زنگنه نفس های عمیق می کشید و سر تکان می داد اما جالب بود که الهه کولایی عضو فعال ستاد معین بین دانشجویان ایستاده بود و بحث می کرد که با همه این ها باید به هاشمی رای بدهید . دانشجویان همه می پرسیدند برای چی ؟ او که قولی به ما نداد . او که عوض نشده است .یکی شنیده بود که مهدی هاشمی گفته است کاش این برنامه را ترتیب نداده بودیم . راست هم می گفت چون همان میتینگ به اصطلاح انتخاباتی باعث ریزش رای شد نه افزایش آن . کم کم دانشگاه خلوت شد . به طرف پارک لاله رفتم . جایی که قرار بود حامیان هاشمی گرد هم آیند و سخنرانی کرباسچی را بشنوند . اما ازکرباسچی خبری نبود.برگشتم ستاد.دیدم همه از حال رفته اند. با دوستان مطبوعاتی شروع به رایزنی کردم.خیلی ها معتقد بودند که ای کاش این جلسه برگزار نمی شد!!

                                                                                         ادامه دارد 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 1:9 |

کروبی با تمام قدرت فضای رسانه ای انتخابات را در دست گرفته بود.او پیش از این نیز (در دوراول)وارد یک جدال تبلیغاتی با هاشمی شده بود.او حذف شده بود.اما تا توانست اعتراض کرد وفضا رادردوردوم به نفع احمدی نژاد چرخاند.احمدی نژاد اما با یک لبخند نا محسوس فقط نظاره گر پیروزی خود بود!

ستاد هاشمی در دور دوم مالاریا گرفته بود. یکباره از حرارت عرق می کرد و یکباره یخ می زد.کیهانی ها و اصول گرایان اما با آرامش و سرخوشی آن روزها راسپری می کردند.

کیهان تیتر بزرگ زد: تا رفع تبعیض و فقر،یک یا حسین دیگر!

این تیتر من را بد جوری توی فکر برده بود.بیش از آن که فکر می کردم ،محکم و مطمئن بود.

در ستاد هاشمی اما هیچ اطمینان و استحکامی وجود نداشت.شب ها خیا بان ها شلوغ بود. جلوی پارک ملت،ملت می آمدند وغوغا به پا می کردند.طرفداران احمدی نژاد خیلی کمتر از طرفداران هاشمی بودند.بیشتر آنها یا بهتر بگویم همه ی آن ها بسیجی بودند!اما نمی شد روی این موضوع حساب باز کرد.وقتی تحلیل مردم را گوش می دادی متوجه یک بدبینی عمیق می شدی. احمدی نژاد با موضعی که اتخاذ کرده بود در قامت یک ا پوزیسیون تمام عیار ایفای نقش می کرد.هاشمی اما یک مقصر تمام عیارنظام بود.هر کاری می کردیم ذره ای از مواضع اش عقب نشینی نمی کرد.می گفت من برای رای آوردن علیه گذشته قیام نمی کنم .خسته شدیم از بس که ما گفتیم و او نگفت! اما با همه ی اینها امیدوار بودیم.

احمدی نژاد رو به عوام گرایی آورده بود،هاشمی رو به نخبه گرایی!

اتحاد عجیبی حول محور هاشمی شکل گرفت.از کانون نویسندگان مغضوب گرفته تا حوزه ی علمیه ی قم، همه به نفع هاشمی وارد میدان شدند.اما هیچ فکر متمرکزی در هسته ی مرکزی ستاد هاشمی وجود نداشت که این اتحاد بی سابقه را سامان دهد.دسته گل پشت دسته گل به آب می رفت و ما باز هم امیدوار بودیم...

                                                                                            ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 0:29 |

یک هفته است که خانه خراب شده ام.لوله های فن کوئل ها ترکید و مجبور شدیم زمین را بکنیم.پدرمان درآمد.الان هم مثل جنگ زده ها روی خاک وگل نشسته ام و می نویسم.متفاوت بودن فونت تسلیت به خانم طهماسبی هم به همین علت بود.البته هر طور بود کامنت ها را سعی کردم سر و سامان بدهم.یک کامنت را هم اشتباهی پاک کردم که از نویسنده اش باز هم معذرت می خواهم.به هر تقدیر فکر می کنم با این وضعیت آشفته تا 10 روز دیگر هم سامان نگیرم.اما قول می دهم بنویسم.شما هم قول بدهید دعا کنید خدا همه ی آدمها را از این اجاره نشینی نفرت بار نجات دهد!صاحبخانه مان گفته یا اجاره را زیاد کن یا بلند شو!یا صاحب زمان! تا آخر مرداد بیشتر وقت ندارم.

مثل اینکه شبیه فیلم هندی شد! ببخشید. باز هم از غیبت یک هفته ای ام عذر خواهی می کنم.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 22:50 |