تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری

پدر دوست و همکار گرامیمان خانم الهه طهماسبی فوت کرد.مرگ بر مرگ باد که کمر آدم هاراخم می کند. الهه طهماسبی همسر محمد طاهری است.غم شان ناپایدار وشادی هایشان جاودان باد!  آمین!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 23:59 |

انتخابات به مرحله ی دوم کشیده شد.هاشمی اول شد.احمدی نژاد دوم.کروبی سوم.قالیباف چهارم.معین پنجم.لاریجانی ششم و مهرعلیزاده هفتم.

مهدی هاشمی به من گفت هر چه روزنامه نگار می شناسی را دعوت کن می خواهم صحبت کنم.این کار را کردم.جماعتی 25 تا 30 نفره آمدند.قرار نهار گذاشتیم و به مهدی هاشمی گفتیم شما هم با جمع ناهار بخور.قبول کرد.اما چه قبول کردنی!

همه آمده بودند وما هر چه دنبال مهدی هاشمی گشتیم نبود که  نبود!!!نیم ساعتی جماعت را دست به سر کردیم و حرف های گنده گنده زدیم تا بالاخره یک خاکی سرمان بریزیم.من از زور دلهره داشتم ساقط می شدم که ناگهان دیدم مهدی هاشمی دارد پشت به اتاق جلسه به سمتی دیگر می رود.با دوستم رفتیم و گفتیم آخر این چه قول و قراری است این جماعت همینطور زل زده اند به در منتظر شما هستند. گفت الان خیلی سرم شلوغ است!خودتان یک کاریش بکنید!گفتم تو را به خدا این کار را نکنید !این همه آدم را من تک تک زنگ زدم و دعوت کردم.آن هم از طرف شما.گفت نمی دانم.الان می گم ممد عطریان بیاید.گفتم آخر خیلی از این ها با عطریان فر کارد وپنیرند.خلاصه این که با هزار دردسر راضی شد که بیاید.در آن جلسه که مدیران مسئول و سردبیران اغلب حضور داشتند مهدی هاشمی گفت در مرحله ی دوم اگر بالاتر از 20 میلیون نفر شرکت کنند ما پیروزیم.اگر پایین تر از این با شد باخته ایم.خیلی ها در آن جلسه اظهار نظر کردند.مهدی هاشمی هم چیز هایی گفت که مرا یاد چند سال قبل انداخت.

یکبار برای موضوعی با نیک آهنگ کوثر و ناصر کرمی و چند نفر دیگر رفته بودیم پیش مهدی هاشمی.او گفت شما پدر پدر مرا در آوردید!

پدر من تا قبل از دوم خرداد و این موج روزنامه ها، قدرت زیادی داشت.اما شما با او بد کردید و قدرتش را از بالای 95 درصد به پایین 5 درصد رساندید! حالا هم خودتان چوبش را می خورید.

در آن جلسه هم صحبت هایی شبیه آن را تکرار کرد اما نه به آن واضحی.او می خواست بگوید خود کرده را تدبیر نیست!راست می گفت.نبود!!!

خلاصه آن جلسه با سختی به پایان رسید.مهدی هاشمی برای ناهار کمی صبر کرد.اما خودش چیزی نخورد.هر چه با چشم و ابرو و دیگر اعضای متحرک صورتمان اشاره کردیم افاقه نکرد. روزهای سختی در پیش داشتیم.

کروبی سر وصدای زیادی راه انداخته بود و به مهمترین خبر رسانه ها تبدیل شده بود.هر کاری می کردیم هاشمی در رسانه ها در آن جایگاهی که می بایست،قرار نمی گرفت.

من هیچ وقت آدم سیاسی نبوده ام و نخواهم شد.اما در آن یک هفته اتفاقاتی افتاد که برای چند وقتی هوس سیاسی شدن به سرم زد.البته خوشبختانه از سرم پرید.سعی می کنم آن اتفاقات را در زودترین زمان ممکن برایتان روایت کنم.

                                                                                            ادامه دارد 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 3:18 |

روز رای گیری فرا رسید.همه، زوار در رفته شده بودیم.در ستاد هاشمی آنقدر همه، کارهای مثبت همدیگر را خنثی کرده بودیم که دیگر رمقی برای کسی نمانده بود.با این همه ،همه امیدوار و بعضی ها حتی مطمئن بودند.ارتباط ما در ستاد با افکار عمومی قطع بود.این بود که فقط با حدس و گمان، نظریه صادر می کردیم. بزرگ های ما از ما بد تر بودند.آن ها حتی ارتباط شان با ما هم قطع بود،چه رسد به افکار عمومی!آن روز ستاد سوت و کور بود.

من هروله کنان از این صندوق به آن صندوق می رفتم ببینم اوضاع چطور است.خیلی نگران بودم.نمی شد فهمید چه کسی رای می آورد. فهمیدم باید مثل کسانی که پاهایشان خواب می رود و فقط باید صبر کنند تا تمام شود،باید صبر کنم.

خاله ام در بیمارستان خوابیده بود و وضع بدی داشت.رفتم بیمارستان عیادت او.در بیمارستان صندوق رای گیری آورده بودند.کمی آنجا مکث کردم.چند بسیجی با نگرانی و عرق کرده ایستاده بودند.گفتم خسته نباشید برادرها! انشاءا... چه کسی رای می آورد؟یکی از آن ها عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:یا احمدی نژاد یا قالیباف!روی هر دو تایشان کار کرده ایم. گفتم:هاشمی چی؟گفت:نه برادر!مگر خوابی؟هاشمی تمام شد!

گفتم:معین،کروبی؟

 با تمسخر نگاهم کرد خندید و رفتند.واقعاً نمی شد حدس زد چه کسی رییس جمهور است.

                                                                                            ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 1:11 |

خرداد از راه رسید.2 و3و14و15خرداد درتب انتخابات گذشت.خیلی ها قاطعانه می گفتند که انتخابات به دور دوم کشیده می شود.من تحلیل درستی نداشتم.فکر می کردم در همان دور اول یا هاشمی یا قالیباف رای می آورند.بعضی وقت ها به معین یا کروبی هم شک می کردم.اما مطمئن بودم که گزینه های دیگر رای نمی آورند.مطبوعات طرفدار هاشمی به لحاظ تعداد رقیب نداشت.اما از لحاظ تاثیر گذاری راست ها هم کیهان را داشتند وهم همشهری را.مطبوعات دیگر در برابر آن ها هیچ بودند.حتی روزنا مه ی شرق که وزین تر از دیگر روزنامه ها حرکت می کرد بین کروبی و معین و هاشمی، گیج النقی شده بود.

البته همشهری بعضی وقتها زیر آبی می رفت و به جای حمایت از شهردار تهران از هاشمی حمایت می کرد.درست نزدیک انتخابات یک نظر سنجی در صفحه ی اول همشهری چاپ شد که هاشمی در صدر آن قرار داشت و آمار مربوط به احمدی نژاد به طور خنده داری پاک شده بود.شیخ عطار سردبیر وقت همشهری به دلیل همین خبط نابخشودنی از طرف احمدی نژاد اخراج شد.

احمدی نژاد در آن روزها سعی می کرد خیلی قاطع عمل کند ومی کرد!فقط یکبار محسن هاشمی رییس مترو را به د لیل حاضر نشدن در محل کارش اخراج کرد که محسن هاشمی با قدرت به کارش ادامه داد و از دست احمدی نژاد کاری بر نیامد.عجیب بود.خبرش در رسانه ها پیچید اما آب از آب تکان نخورد.محسن هاشمی هنوز هم رییس مترو است.بگذریم.

دیدارها با هاشمی با سرعت زیاد برگزار می شد.خود هاشمی هم آن روزها طوری حرف

می زد که سخت می شد حدس زد که او رییس جمهور نمی شود.رهبر انقلاب اما در آن روزها در چند سخنرانی  که از محتوایشان آدم به شک می افتاد که هاشمی حتما رییس جمهور می شود یا نه؟ ابرازامیدواری کرده بودند یک رییس جمهور شاداب انتخاب شود، که خیلی ها این موضوع را به جوان بودن رییس جمهور آینده تفسیر کرده بودند.هاشمی اما جوان نبود.

در ستاد هاشمی چند فضای نا همگون وجود داشت.خیلی کار کردن در آن جا دشوار بود.

همه ی آدم ها  هیچکاره و همه کاره بودند.

در آن شرایط حساس هاشمی اعلام کرد که به خاطر بی پولی به شهرستان ها سفر نمی کند.من مطمئن هستم که این هم دسته گل مشاوران نزدیکش بود.همان هایی که شعار بی محتوا و خنده دار همه با هم کار را قالب کرده بودند.خلا صه این که نمی شد در آن جا یک لحظه نفس راحت کشید.

روزهای 24 تا 26 خرداد در ستاد محشری به پا بود.همه چیز mp3 شده بود.کرباسچی و عطریانفر و چند نفر دیگر عبوس وسرگردان در آن جا تردد می کردند.

یکبار طه هاشمی را بی رمق و کم جان در خیابان دیدم . گفتم ببین بر سر روزنامه ی انتخاب و نسل سوم و این بنده ی خدا چه آمده است؟دوستم گفت که ایشان مسول شهرستان های ستاد هاشمی است.تعجب کردم که چرا ما این روز های آخر به اینگونه اطلا عات دست پیدا می کنیم؟البته جای شکرش باقی بود.چون هیچکس هنوز رییس ستاد را نمی شناخت و همین شناخت طه هاشمی هم غنیمت بود!! البته ناگفته نماند که رغبت عجیبی بین کار کنان ستاد هاشمی وجود داشت که تابلو نشوند.

به هر ترتیب 27 خرداد از راه رسید وآراء بین کاندیداها خرد شد.

                                                                                            ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 2:56 |

د رمجموع فیلم ها وتبلیغات انتخاباتی هیچ یک از کاندیداها چنگی به دل نمی زد.فقط اندکی قالیباف خوب حرکت می کرد که او را هم مطبو عات ودیگر دستگاه های تبلیغاتی به دلیل نظامی بودنش مورد حمله های شدید قرار دادند.حواس هیچکس اما به احمدی نژاد نبود.کروبی با شعار هایی مردم پسند روز به روز وضعیت بهتری پیدا می کرد.او با احمدی نژاد تقریبا از یک جنس شعار استفاده می کردند.اما کروبی با سر و صدای زیاد این کار را می کرد و احمدی نژاد بی سر وصدا.لاریجانی در یک فضای روشنفکری سیر می کرد.او که در زمان ریاستش بر صدا وسیما حاضر نشد هیچگاه نامی از احمد شاملورا(حتی در زمان مرگش) از جعبه ی جادویش پخش کند،در انتخابات،شعر هوای تازه ی احمد شاملو را برای شعارش برگزید.

محسن رضایی و علی اکبر ولایتی را هم نمی شد دست کم گرفت.آن ها می توانستند هر لحظه شگفتی ساز شوند.اما نشدند.خیلی ها معتقد بودند حضور ولایتی در انتخابات فقط برای از هم پاشیدن شورای هماهنگی در برابر هاشمی بود.به همین علت احمدی نژاد و رضایی خود را از شورا دایما کنار می کشیدند.البته این شبهه با دیدار اتاق فکر هاشمی با ولایتی کمی قوی تر می شد.ولی باز هم نمی شود قطعی حکم داد که چنین بوده است!

وضع معین اما از همه بدتر بود.او کپی بدرنگ ورنگ ورو رفته ی خاتمی بود.اطرافیان او را هم قدرت 8 ساله احمق کرده بود.این سرنوشت همه ی قدرتمدارانی است که می مانند و حرکت نمی کنند.اصلاح طلبان حامی معین با داد وفریاد شعار ها و حرف های تند می زدند.آن ها میگفتند ما شورای نگهبان وحکم حکومتی را قبول نداریم و...اما با حکم حکومتی وارد انتخابات شدند ودرست زمانی که فکر می کردند رقیب را آچمز کرده اند با یک حرکت مات شدند.آنها از همان ابتدا که آن دروغ بزرگ را به مردم گفتند بازنده بودند وباید کنار می کشیدند و عرصه را به کروبی واگذار می کردند.اما نکردند.آن ها حتی نمی دانستند که نمایش حجاریان فلج شده در تلویزیون به عنوان نماد اصلاح طلبان چه بلایی بر سرشان می آورد.به هر تقدیر آن ها پرت ترین وپر سر وصدا ترین گروه انتخاباتی بودند.

مهر علیزاده هم مانند معین با حکم حکومتی به رقابت انتخاباتی وارد شده بود.اما او به رسوایی معین نبود.

مهر علیزاده و احمدی نژاد تا چند روز قبل از انتخابات تقریبا در یک سطح بودند.کمتر کسی فکر می کرد یکی از این دو نفر رای بیاورند.اما احمدی نژاد شانس آورد که قالیباف دست به اشتباهات بزرگ زد وتنها چند روز مانده به 27 خرداد، جای خود را با او عوض کرد.

هاشمی اما مثل هیچکدام از اینها نبود.اطرافیانش او را متقاعد کرده بودند که بی برو برگرد رییس جمهور است.27 خرداد فرا رسید و در به پاشنه ای دیگر چرخید...

                                                                                           ادامه دارد  

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 14:33 |

درستادهاشمی هیچ خبری بیش از چند دقیقه یا ساعت اعتبار نداشت.همه چیز در چشم به هم زدنی قابل تغییر بود وتکذیب.جالب اینجاست بدانید که حتی چند بار هم شعار انتخاباتی هاشمی تکذیب شد وتغییر کرد.هاشمی در مصاحبه ای اعلام کرد که من گفته ام همه با هم کار برای سربلندی ایران اسلامی! اما شیطنت کرده اندو اسلامی آن را انداخته اند.پرسیدیم خوب حالا باید این همه پوستر را جمع کنیم؟گفتند نه دیگر گذشته!!!

هر روز اسم یک نفر برای ساخت فیلم انتخاباتی هاشمی علم می شد وتکذیب می شد!ابراهیم حاتمی کیا!محسن مخملباف!درویش و...اما ناگهان کمال تبریزی فیلم را ساخت!می گفتند با پول زیادی این کار را کرده.

یک روز عصر رفتم اخبار مهمی به گوش اتاق اصلی ستاد برسانم.دیدم عده ای نشستند و دارند اشک می ریزند.کمی دقت کردم دیدم دارند فیلم تبلیغاتی هاشمی را نگاه می کنند.فقط مهدی هاشمی بود که لبخند می زد!نگاهمان که تلاقی کرد، ابروهایش رابه نشانه ی تایید فیلم تکان داد.من اخبار را در گوشش گفتم.انگار برایش مهم نبود.جذب عکس العمل بینندگان فیلم بود.فیلم را گرفتم ورفتم گوشه ای خوب نگاه کردم.پر از احساس بود.خود هاشمی نریشن آن را گفته بود.نمی دانستم باید موافق باشم یا مخالف؟فضای گیج کننده ای بود.خیلی ها معتقد بودند کمال تبریزی به خاطر ساخت فیلم موثر مارمولک انتخاب شد.می گفتند این فیلم (مارمولک 2 )است! نمی دانم کدام نابغه ای طرح این شگرد تبلیغاتی را داده بود؟!!!!!!!!!!!

بالاخره فیلم پخش شد.فیلم جز یک خروار احساس چیز دیگری نداشت.مردم هم عکس العمل خوبی نشان ندادند.

این فیلم به علاوه ی لیبل های انگلیسی وپوستری (آیدین آغداشلو طرح پوستر را زده بود) که با آن شعار دسته گل پخش شده بودند قاتل آرائ هاشمی شد.البته عکس های آلا گارسونی فرنود هم که دیگر جای خود داشت.

                                                                                           ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 1:38 |

خیلی ها دائما به من تذکر می دادند که در ستاد هاشمی کار نکنم.آن ها معتقد بودند که مهری روی پیشانی من می خورد که پاک شدنی نیست!نیک آهنگ کوثر سردمدار آن ها بود.از دوستان مشارکتی ام هم بسیار بودند که متاسفانه گفته اند از آن ها نام نبرم.من خودم به این حرف ها معتقد نیستم و فکر می کنم هر کاری که درست است باید انجام داد.به قول دوست عزیزم حامد قدوسی (که او هم البته از کس دیگری نقل قول کرده بود)خواهی نشوی هم رنگ   رسوای جماعت شو!زمان که گذشت خیلی از آن ها را در ستاد هاشمی دیدم.در مرحله ی دوم انتخابات تقریبا همه ی آن ها به سمت هاشمی روی آوردند.دیر شده بود.اما آمدند.تنها نیک آهنگ روی حرفش ایستاده بود و به من می گفت اشتباه می کنم.بقیه کوتاه آمده بودند.

                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 2:1 |

کاش می شد همه ی پیا مها را نمایش دهم!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 15:42 |

درجلساتی که پیش آقای هاشمی برگزار می شدبعضی وقت ها به نظر می رسید که از هاشمی انتظار دارند ناگهان دست به یک انقلاب اجتماعی وسیاسی بزند.در جلسه ای که با حضوراعضای اتاق فکر برگزار شد یکی با حرارت طی خطابه ای آتشین گفت:آقای هاشمی!بس است دیگر!شما بیایید وبه مردم بگویید قدم زدن دختر ها وپسرها در خیابان ها ایرادی ندارد!بیایید بگویید رابطه داشتن ونداشتن با آمریکا مساله ی قابل حلی است.بیایید بگویید که در گذشته چه اشتباهاتی رخ داده وشما در پی اصلاح آن ها هستید!بیایید بگویید که اتفاقاتی که در این مملکت می افتد ربطی به اسلام وانقلاب ندارد!بیایید پشت پرده ی زندا نی های مطبو عاتی وسیاسی را برای مردم بیان کنید!وبیایید بگویید که ماجرای قتل های زنجیره ای واکبر گنجی چیست؟!!!و...خلاصه این که از این دست حرف ها زیاد در حضور هاشمی گفته می شد.عکس العمل هاشمی هم همیشه در برابر این حرف ها یکنواخت بود.او می گفت من نمی توانم چیزی را که به آن اعتقاد ندارم واز دستم بر نمی آید بگویم فقط به خاطر این که رای بیاورم.من سال هاست که برای این انقلاب کار کرده ام واکنون در نقطه ای هستم که نمی توانم و نباید تغییر مسیر دهم(نقل به مضمون).هاشمی تنها یکبار آن طور که حضار انتظار داشتند در قالب یک منتقد تمام عیار ظاهر شد وبه صدا وسیما تاخت.او گفت این رسانه ی ملی ما برای یک دستمال قیصریه را به آتش می کشد.البته دلیل حمله ی او به صداوسیما این بود که رسا نه ی ملی مدتی بود عملکرد دولت های قبل را زیر سوال برده بود. فردای آن روز اکثر روزنامه ها این جمله ی هاشمی را تیتر یک کردند.غیر از این یک مورد هاشمی هیچگاه فضای امن احتیاط را ترک نکرد وهرگز وارد جنجال های انتخاباتی به شیوه ی رقبا نشد.البته این یک ایراد بزرگ بود.هاشمی مثل کسی می ماند که وارد زمین فوتبال شده است.اما می خواهد ایستاده بازی کند.یا این که حد اکثر راه برود و بازی کند. فوتبال دوندگی می خواهد و او نمی دوید. البته می شد که او درون دروازه بیاستد تا دیگران بازی کنند . اما اطرا فیان او هم که هزار ماشا ا... هرلحظه یک گل وارد دروازه ی خودی می کردند و دیگر چه امیدی می ماند؟ حتی برای یک مساوی!

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 15:27 |

دوستی به نام افشین  پرسیده علت بی نظمی ها در ستاد هاشمی چه بود؟البته پیش از این خودش گفته بود که یک عده خنگ و فرصت طلب دور هاشمی را گرفته بودند.

به نظر من مشکل اصلی ستاد هاشمی این بود که همه آمده بودند در دولت هاشمی کار کنند!! نه در ستاد انتخاباتی هاشمی!!! آنها خنگ نبودند.فقط کمی گیج شده بودند که چه پستی را باید در دولت هاشمی بپذیرند؟!

فرصت طلب بودن هم که از نظر من صفت بدی نیست.شما بگویید فرصت طلب بودن در سیاست بد است یا در اقتصاد وفرهنگ؟یا در فوتبال؟در کجا بد است؟من می گویم در هیچ جا!اما بدی ماجرا این بود که اطرافیان هاشمی فرصت طلب های خوبی هم نبودند. خلاصه این که من خیلی وقت ها شده بود متوجه می شدم به جای ستادانتخاباتی دارم در دولت منتخب کار می کنم.البته این فقط یک رویا بود که همه را درخود غرق کرده بود.

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 14:22 |

عذرخواهی می کنم.مشکلی پیش آمده بود رفع شد.به سرعت از امروز شروع می کنم.در ضمن تکرار می کنم دوستا نی که من را متهم می کنند به ترسو بودن و می گویند چرا اسم اشخاص را نمی آورم، چرا خودشان در پیام هایشان اسمشان را نمی گویند.من که با نام خودم دارم می نویسم.شما حتی با نام جعلی پیام می گذارید.بعد انتظار دارید من نام کسانی را که از من خواسته اند اسمی از آنها نبرم را بنویسم؟؟؟ اگر نام این عمل  ترس است بله من بسیار آدم ترسویی هستم!!خواهش می کنم دیگر پیام این مدلی برایم نگذارید.من اعتراف می کنم ترسو هستم.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 13:0 |

ستاد هاشمی،قالیباف را بیش از هر رقیبی جدی گرفته بود.معین را هم بعضی وقت ها جدی می گرفت.در میان مردم شعار کاندیداها به تمسخر گرفته شده بود.مثلا شعار معین که "دوباره می سازمت وطن" بود را تبدیل کرده بودند به دوباره می چاپمت وطن.!!شعار هاشمی را هم عوض کرده بودند و می گفتند "همه با هم کار برای سربلندی من وبچه هام".خلاصه این که هر شعار ناشیانه ای سریعا در میان مردم تبدیل به طنز می شد.یکبار مهدی هاشمی در حضور یک جمع از من اخبار جدید را خواست.من هم شروع کردم به توضیح از این دست اخبار.هر چه سعی کردم خبر جدید بدهم گفت می دانم!!!!!!!!!من مطمئن بودم خبر ندارد.اما می گفت می دانم.جالب اینجاست که تمام حضار هم تایید می کردند که می دانند.من هم که دیدم وضعیت این طور است سریعا چند دروغ گنده از خودم ساختم و گفتم.در کمال تعجب آن دروغ ها را هم تایید کردند و گفتند این ها اخبار قدیمی وسوخته است.خواستم بگو یم دروغ گفتم که نا گهان متوجه شدم چند نفر از حضار به عنوان مطلع دارند در باره ی آن اخبار کذب تحلیل می دهند.از گوش هایم داشت دود بیرون می زد.از اتاق زدم بیرون.با خودم فکر کردم که چقدر مرز دنیای خیالی و حقیقی به هم نزدیک است.

قرار بود به همراه تیم اتاق فکر به دیدار هاشمی برویم.شب که خوابیدم همه اش فکر می کردم چه حرف هایی قرار است در این جلسه زده شود که برای پیروزی هاشمی مفید باشد؟

صبح کمی دیر بیدار شدم.با عجله به محل قرار رفتم.جلسه شروع نشده بود.دیدم قرار نیست که من صحبت کنم.از روی تنبلی نفس راحتی کشیدم.جلسه که شروع شد دوستان اتاق فکر حرف های جسورانه ای زدند.ومن سعی می کنم دریکی از همین نوشته ها به بخش هایی از آن ها اشاره کنم.

                                                                                          ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 2:17 |

گروه نظر سنجی ستاد هاشمی از همه ی گروه ها جذاب تر بود!!!یک عده آدم عریض وطویل که هر روز کارهای عجیب وغریب انجام می دادند.نکته ی جالب این بود که هیچوقت هاشمی از عرش اعلاء پایین نمی آمد وهمیشه بقیه ی گزینه ها با فاصله ی زیادی از او قرار داشتند.جالبتر از این ماجرا هم این بود که احمدی نژاد هیچ جایی در نظرسنجی ها نداشت !!!

یکبار هم که تیم نظر سنجی به طور معجزه آسایی متوجه شد که شرکت کنندگان در نماز جمعه اقبال زیادی به احمدی نژاد نشان می دهند و خواست تا او را هم وارد نظر سنجی کند،محمد عطریانفر نگذاشت!او می گفت احمدی نژاد فقط یک شوخی است!!رقبای اصلی کسان دیگری هستند!!!ما هم باور می کردیم.خوب عطریانفر یک آدم کارکشته ی سیاسی بود وما نبودیم! خلاصه این که هاشمی همیشه اول بود وقالیباف ومعین ودیگران هم در رده های بعدی که بعضی وقت ها جا به جا می شدند.

ثبت نام ها شروع شده بود.هر کاندیدایی که برای ثبت نام می رفت سر وصدایی راه می افتاد.روزی که هاشمی قرار بود ثبت نام کند من و چند نفر را فرستادند تا بر نامه ریزی کنیم و هاشمی طبق آن برنامه عمل کند.ما هم از دنیا بی خبر رفتیم وکلی نقشه در ذهنمان کشیدیم وروی کاغذ آوردیم .بعد به مسولان ذی ربط دادم.آن ها  هم یک عالمه به به چه چه کردند وهمه چیز محیا بود تا طبق برنامه پیش برویم.خبرنگارهای زیادی آمده بودند.عیسی کلانتری وحسین کمالی وخیلی های دیگر هم بودند.چند ساعتی دروزارت کشور قدم زدیم تا زمان موعود فرا برسد.یکی ازکارکنان وزارت کشور به من گفت که به آقای هاشمی بگویید با مدارک کامل بیاید وگرنه ثبت نامش به مشکل بر می خورد.اولش این حرف به نظرم شوخی آمد ولی بعد گفتم نکند واقعا مشکلی پیش بیاید؟ رفتم و به نزدیکان هاشمی گفتم وبا تعجب بسیار دیدم که این مساله برای ساعتی تبدیل به یک موضوع جدی شد.واقعا برای لحظاتی به همه چیز شک کردم.مگر می شود یکی از مدارک هاشمی کم باشد و وزارت کشور او را ثبت نام نکند؟بیشتر به یک شوخی شبیه بود.اما چرا اطرافیان هاشمی این موضوع را اینقدر جدی گرفته بودند؟؟؟خدا عالم است.در همین حال وهوا بودم که یکباره دیدم هاشمی وارد راهروهای وزارت کشور شد.فهمیدم که چند ساعت است من با یک گروه دنبال نخود سیاهیم.دیگر عادت کرده بودم به این که کارها بی برنا مه وبه هم ریخته پیش برود.دندان روی جگر گذاشتم تا بگذرد.وگذشت.وقتی که به ستاد برگشتم دیگر برای گله گذاری  پیش مهدی هاشمی نرفتم.فایده ای نداشت.هزار نفر تصمیم می گرفتند اما یک نفر هم اجرا نمی کرد.بد جوری بوی شکست به مشامم می رسید.اطرافیان هاشمی اما جشن پیروزی راه انداخته بودند.جو دروغینی راه افتاده بود.

                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 18:17 |

بالاخره هاشمی بعد از یک تعلیق طولانی گفت که می آید.قرار شد که اطلا عیه ای صادر شود.من با هر کس که احساس می کردم به هاشمی نزدیک است صحبت می کردم که تو را به خدا سعی کنید این اطلا عیه یک صفحه بیشتر نباشد وخیلی کوتاه باشد.فاطمه ی هاشمی را هم دیدم وگفتم اگر به پدرتان بگویید ممنون می شوم.به مهدی هاشمی هم که هزار بار گفته بودم.

صبح روز بعد که اطلا عیه را دیدم هنوز منتشر نشده بود.لعنتی دو صفحه ی طولانی بود.من نمی دانم چه کسی به هاشمی مشاوره می داد که حاضر شده بود آن اطلاعیه ی متکلفانه وپیچیده را منتشر کند؟

هر چه دست اندر کاران را به اجدادشان قسم دادم افاقه نکرد.می گفتم به خدا ملت ایران یک ملت شفاهی است.با این متن کتبی خاکی به سرمان می شود جبران نشدنی .شما اگر طلا هم در این اطلاعیه ی طولانی خیرات کنید باز هم سنگ روی یخ می شویم.هیچ کس هیچ چیز حسابمان نکرد واطلا عیه منتشر شد.از همه بدتر این که همان ترجیع بند هاشمی هم در آن اطلاعیه وجود داشت که با واکنش منفی وشدید رقبای هاشمی از جمله کروبی،لاریجانی ،رضایی،قالیباف و...روبرو شد.در میان مردم هم که دیگر جای خود دارد.

می گفتند خیلی ها متن پیشنهادی برای این اطلاعیه داده اند.محمد قوچانی،ماشا الله شمس الواعظین،امیر حسین مهدوی،سعید لیلاز وجماعت اتاق فکروخیلی های دیگر.اما در نهایت ترکیبی از آن ها به عنوان اطلاعیه ی نهایی بیرون آمده بود.

خلاصه هر چه اصرار کردم راه به جایی نبرد.اصلا من اندازه ی این حرف ها نبودم.دغدغه ی من قشر متوسط بود نه انجام یک کار سیاسی.

در آنجا هر کار اصولی وریشه داری به بن بست می خورد.شیوه ی تبلیغاتی ناطق نوری را در پیش گرفته بودند.با شخصیت های ورزشی وهنری  مصا حبه می شد که البته ورزشکاری وهنر مندیشان زیر سوال بود.نظر سنجی های الکی و دلخوش کن و... خلاصه همه چیز ناطقی بود.یعنی فضا برای یک باخت سنگین مهیا بود.در آن زمان اصلا هیچکس احمدی نژاد را به حساب نمی آورد.همه حواسشان به قالیباف ومعین ولاریجانی وکروبی و... بود.احتمال پیروزی احمدی نژاد یک از هزار هم نبود.اما روزگار به شیوه ای دیگر بازی کرد

                                                                                          ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 1:53 |

قرار شد جماعت روزنامه نگار با هاشمی دیدارکنند.بدنه روزنامه نگاران حامی هاشمی اصلاح طلبان بودند.جلوی مکانی که قرار بود ملاقات برگزار شود خیلی ها جمع شده بودند.همه به هم یک متلک کلیشه ای می گفتند:"تو هم خودتو فروختی؟"

جلوی در به من گفتند که بیا مجری مراسم شو.تا آن زمان هیچوقت در هیچ مراسمی از این کارها نکرده بودم.گفتم نه!گفتند نه نداریم کسی بهتر از تو نیست ! کمی با خودم کلنجار رفتم.یاد آرمان هایم وطبقه ی متوسط افتادم.گفتم باشه واین کار را کردم.متنی که قرار بود بخوانم را باید می دادم کسی یا جایی تایید کند.به همین خاطر یک متن طولانی وتند نوشتم.گفتم اگر سانسور شد لااقل چند خط بماند.چند دقیقه بیشتر به برگزاری مراسم نمانده بود.ولی من بی استرس وبا آرامشی که برای خودم هنوز هم عجیب است این کار را کردم.جمعیتی بالای 100 نفر آمده بودند.اسامی کسانی را که می خواستند حرفی بزنند یا سوالی بپرسند را نوشتند و به من دادند.گفتند سوال ها یا حرف هایی را که می خواهند مطرح کنند را بگیر و بیار تا چک کنیم!

این کار را هم کردم.مراسم شروع شد.من یکباره متوجه شدم تمام متن ها دستم مانده وهیچکس آن ها را چک نکرده !دوان دوان سراغ چند نفر رفتم وموضوع را گفتم اما کسی تحویلم نگرفت.در آن لحظات شبیه جری لوییس شده بودم.در همین حال وهوا بودم وهروله می کردم که ناگهان هاشمی وارد شد.همه بلند شدند ونشستند.هاشمی هم در ردیف جلو نشست.من پشت تریبون رفتم وشروع به خواندن کردم.یکی دو جمله که خواندم یکباره یادم افتاد این متن چک نشده ومن هم خیلی تند نوشتم.چشمانم سیاهی رفت وتمام سالن دور سرم چرخید.همان لحظه خودم شروع به سانسور کردم.از هر 10 جمله یکی را می خواندم.چند جمله ی تند هم از دستم در رفت.گفتم روزنا مه نگاران از ترس زندان وفضای بسته دست به خود سانسوری می زنند و... خلاصه به خیر وناخیر گذشت.من اولین نفر را دعوت کردم که بیاید و صحبت کند.وکیلی مدیر مسئول روزنا مه ی ابتکا ر آمد و گفت:خدا لعنت کند کسانی را که شما را ترغیب کردند در انتخابات مجلس ششم شرکت کنیدو....وقتی که رفت بدون این که من از هاشمی بخواهم از جایش بلند شد وبه جایگاه آمد.قرارمان این نبود!باید اول همه می آمدند حرف می زدند بعد من هاشمی را دعوت کنم که بیاد وپاسخ دهد.غافلگیر شده بودم.یکی من را دائم هل می داد می گفت برو بگو صلوات بفرستند.کلا فه شدم، رفتم و دست و پا شکسته  یک چیزی گفتم.

خلاصه این که هاشمی آمد وپس از گفتن آن ترجیع بند معروف به سوالات جواب داد.جلسه تمام شد.نفس راحتی کشیدم.امواج سنگین متلک ها به سمتم روانه شد.مسعود سفیری گفت افشاری از آن چک پول ها به ما هم بده!یکی دیگر گفت پست وزارت مبارک باشد!خلاصه این که هیچکس من را بی نصیب نگذاشت.البته من بیچاره از رویای بسط و گسترش طبقه ی متوسط به آنجا رسیده بودم.ولی به هر صورت کاری کرده بودم وباید پاش می ایستادم.ایستادم! اما چه ایستادنی؟؟؟؟؟؟

بعد از جلسه رفتم پیش مهدی هاشمی گفتم چرای بابای شما طبق برنا مه عمل نکرد؟گفت راست می گی بابا گفت تقصیر خودم بوده.هر چه از جلسه را خواستم تعریف کنم گفت می دانم.من هم دیگر توضیحی ندادم و بیرون آمدم.عطریانفر وفیروزان و... در دفتر مهدی هاشمی رفت و آمد زیادی داشتند.کرباسچی هم گاهی می آمد ومی رفت-عبوس وکلافه-به هیچ کس سلام نمی داد وجواب سلا م هیچ کس را هم نمی داد.خیلی ها که با او وارد سلام واحوالپرسی می شدند سرشان به سقف می چسبید واحتمالا تا ابد او را از ذهن شان حذف می کردند.این ماجرا برای من یک تفریح شده بود.می ایستادم نگاه می کردم چه کسی به سمت کرباسچی می رود.بعد یک اتفاق مشابه برای همه شان می افتاد ومن کلی تفریح می کردم.آیا او همان کرباسچی قهرمان ، امیر کبیر ایران بود؟

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:36 |

ستاد هاشمی با جدیت کار می کرد.اما هاشمی همچنان می گفت معلوم نیست در انتخابات شرکت کند!!!کارهای ستاد با جدیت بسیار اما به هم ریخته پیش می رفت . هر لحظه یکی از طرفداران هاشمی یک گل به خودمان می زد.صدای ما هم به جایی نمی رسید. اینطور به نظر می رسید که همه برای پر کردن کیسه هایشان به آنجا می آیند.این خود به نفسه ایرادی نداشت.فقط اتفاق بدی که افتاده بود این بود که کیسه ها همه دائما کش می آمدند.با هر کس حرف می زدم کار را تمام شده می دانست.نمی دانم از کجا مطمئن بودند که هاشمی رییس جمهور است و والسلام.

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و به ستاد رفتم.دیدم پوستری از هاشمی چاپ کرده اند وشعاری روی آن نوشته اند.شعار عجیب بدی بود."همه با هم کار برای سربلندی ایران"  . رفتم پیش مهدی هاشمی گفتم آخر این چه شعاری است؟مگر آخر این اطرافیان پدر شما در ایران زندگی نمی کنند؟ فقرو گرسنگی مملکت را برداشته است.تازه قشر کارگر هم که با پدر شما خوب نیست.این شعار چه دسته گلی است که به آب داده اند؟مهدی هاشمی در جواب من خندید وگفت یعنی تو بیشتر از محجوب کارگرها را می شناسی؟این شعار خیلی هم خوب است.البته می خواست من را از سرش باز کند.وگرنه کسی با این شعار موافق نبود وفقط خانه ی کارگر وگروه اندکی که متاسفانه به هاشمی نزدیک بودند از این شعار سر خوش بودند.من مطمئن بودم که این شعاریک تیر کاری به پیکر هاشمی است.قبل از این دسته گل دسته گل دیگری هم به آب داده بودند.ماشا ا... از هوش زیاد آمده بودند یک سری لیبل هایی با زبان انگلیسی چاپ کرده بودند و روی آن نوشته بودند"هاشمی 2005".مهدی هاشمی می گفت این کار ما نیست.به حسن معادی خواه(پسر معادی خواه بزرگ)گفتم چرا این چیزها را چاپ می کنید؟حسن گفت به من می گویند چاپ کن من هم می کنم.ربطی به من ندارد. بیچاره راست می گفت . خلاصه این که آن روزها کارد می زدید خون من در نمی آمد.هر روز یک غضنفری پیدا می شد و یک گل وارد دروازه ی خودی می کرد.

                                                                                           ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 19:42 |

برخی از دوستان در بخش نظرات پیام های گلایه آمیزی برای من می گذارند.بعضی گلایه می کنند که چرا اسامی را شفاف بیان نمی کنم. جالب اینجاست که تمامی کسانی که این ایراد را به من می گیرندنام واقعی شان را در پیام هایشان نمی گذارند وهمگی با نام مجعول این پیام ها را می گذارند.

من نمی دانم کسی که ازافشای نام خود معذور است چطور انتظار دارد که من همه ی نام ها را بیان کنم؟از این گذشته هنگامی که من در وبلاگم اعلام کردم که می خواهم خاطرات انتخاباتی ام را بنویسم بیشتر از 30 نفر با من تماس گرفتند که نامشان را ذکرنکنم.من هم موظفم این کار را نکنم وتا جایی که بتوانم نمی کنم.

عده ای دیگر از دوستان از روند کند نوشتن خاطرات گله مندند که حق دارند.چشم.سرعت را بالا می برم و سعی می کنم تا هفته ی آینده هر آنچه را که باید بنویسم،بنویسم.راستش را بخواهید گرفتاری های مالی ناشی ازکار در ستاد هاشمی گریبانم را گرفته است وبیشتر وقتم این روزها به رفع وروجوع آن ها می گذرد.

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 15:34 |

خبر فوت پدر دوست گرامی ام،محسن ایلچی حسابی متاثرم کرد.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 15:1 |

چهره هایی که من هر روز در ستاد می دیدم برق از سرم پرانده بود.کسانی که سال ها علیه هاشمی قلم زده بودند حالا زیر چشمی وسر به زیر دنبال رییس جمهور شدن او بودند.حیرتا!!!!!

در ستادهاشمی مثل همه ی ستادهای انتخاباتی دیگر چند تیم راه افتاده بود:یکی تیم اتاق فکر بود که عموما نویسندگان مشهور روزنامه ها عضو آن بودند.

یکی دیگر تیم مطبوعات بود که من هم عضو آن بودم.یک تیم  هنری و یک تیم نظر سنجی هم تشکیل شده بود.تا جایی که من خبر داشتم همه ی ستادها این کارها را کرده بودند و درستاد هاشمی اتفاق خارقالعاده ای نیفتاده بود. بگذریم...

اولین باری که به دیدار هاشمی رفتیم با یک گروه 15،20 نفری رفتیم .من فقط دو سه نفری از آن ها را می شناختم.قرار بود که موضوع صحبتمان دعوت از هاشمی برای حضور در انتخابات باشد.پس از سلام واحوالپرسی گرم همه نشستند.هاشمی گفت: اول حضار صحبت کنند.نفر اول که میکروفون را در دست گرفت آنقدر حرف های عجیب وغریب وگنده زد که خود هاشمی هم به نظر رسید با خشم نگاهش می کرد.او به هاشمی می گفت:شما به عنوان برترین سیاستمداردر طول تاریخ ایران ومنطقه وبزرگترین سیاستمدار حال حاضر جهان...........باید در انتخابات شرکت کنید و......

معلوم بود خود هاشمی هم از اینطور حرف زدن وتملق کردن ناراحت شده است وخوشش نمی آید.به زمین خیره شده بود ومنتظر بود تا حرف های جدی تری زده شود.چند نفر دیگر هم حرف زدند که دست کمی از اولی نداشت.البته بعضی ها هم خوب حرف زدند.من در آنجا صحبتی نکردم.

نوبت هاشمی که شد همان ترجیع بند مشهورقبل از انتخابات را تکرار کرد . او گفت که منتظر است شخص مطمئنی وارد عرصه شود تا با او ائتلاف کند وخودش بکشد کنار.اما همیشه می گفت که این امر هنوز اتفاق نیفتاده.بعدها هم معلوم شد که این اتفاق کلا، از ریشه، نیفتادنی بود.خیلی ها در آن روزها درباره ی آمدن یا نیامدن هاشمی اظهار نظر می کردند.بیشتر راست ها معتقد و متمایل بودند که هاشمی در انتخابات حاضر نشود.چپ های تندرو هم اینگونه بودند.ولی گروه های میانه رو هر لحظه بیشتر متمایل ومعتقد می شدند که هاشمی باید بیاید.!!!!

                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 14:51 |

سرساعت 9 در محل جلسه حاضر شدم . کارهایی که قرار بود انجام دهم را داده بودم.اما باز هم دو ساعتی معطل شدیم.وقتی که وارد شدیم می خواستم گزارش کارها را بدهم که دیدم اصلا موضوع جلسه چیز دیگری است.من دائما سعی می کردم موضوع جلسه را به کارهای برنامه ریزی شده برگردانم اما قدرتش را نداشتم.مهدی هاشمی ودوستان از موضوعات جدیدی حرف می زدند ومن هر وقت از پیگیری جلسه ی قبل حرف می زدم شبیه مونگول ها می شدم.خلاصه این که من هم بی خیال شدم .قرار شد از آن پس به جایی در سمیه برویم.گفتند محل اصلی ستاد آنجاست.در آن جا خیلی ها رفت وآمد می کردند که بالای 80 درصد شان مشارکتی بودند.عجیب بود!!!!مثل این که همه باهم یکباره به این نتیجه رسیده بودیم که برای تنومند کردن قشر متوسط جامعه باید از هاشمی حمایت کنیم!!!!!!!!!!!

جالب ترین نکته در آن زمان این بود که هیچوقت کسی درست نفهمید رییس ستاد هاشمی کیست؟البته حالا می گویند دکتر حسن حبیبی بوده ولی ما که هیچوقت او را ندیدیم.بارها ما اسم حسین کمالی ، محسن هاشمی ، مهدی هاشمی ،حسین مرعشی ، طه هاشمی وخیلی های دیگر از جمله حسن حبیبی را  به عنوان رییس ستاد هاشمی می شنیدیم اما تکذیب می شد.

خلاصه این که شیر تو شیری بود.تازه خنده دار این بود که چند ماه بعد از انتخابات روز نامه ی شرق مصاحبه ای با غلامحسین کرباسچی به عنوان رییس ستاد هاشمی کرد که خیلی ها را متعجب کرد.دوستم می گفت که غلط کرده اند از این حرف ها می زنند.حبیبی رییس ستاد هاشمی بوده!

در ساختمان سمیه ما روزی چند بار می شنیدیم که ستاد اصلی در یک جای دیگر است که حسین کمالی و طه هاشمی و قلی شیخی و... در آن فعالیت می کنند ما درسمیه برای پشتیبانی آن ها فعالیت می کنیم.عکس همین را هم می شنیدیم و هنوز هم ما بعد ازگذشت بیش از یکسال نمی دانیم که ما از آن ها حمایت می کردیم یا آن ها از ما؟؟؟؟؟

روزها وهفته ها به سرعت می گذشت.هر چه به انتخابات نزدیکتر می شدیم ستاد شلوغ تر و شلوغ تر می شد.روزهای اولی که من وارد آن ساختمان شدم بالاترین وبهترین اتاق را به من دادند.اما آن جا هیچوقت به من وفا نکرد.

کم کم سر وکله ی محمد عطریان فر و غلامحسین کرباسچی هم در ستاد پیدا شد.روزهای شلوغ وگنگی بود.

هر چند وقت یکبار ما با هماهنگی قبلی به همراه گروهی به دیدار آقای اکبر هاشمی رفسنجانی می رفتیم که اتفاقات خیلی جالبی می افتاد.

                                                                                            ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 9:12 |

ساعت 7 نشده بود که تلفن زنگ زد.صدایی از پشت تلفن گفت ساعت 8 جلسه ای هست برای تنظیم کارها.با عجله خودم را رساندم.سه نفر بودیم که قرار بود با مهدی هاشمی دیدار کنیم.جلوی اتاق او منتظر نشستیم.او میهمان داشت.آن ها که رفتند گروهی دیگررفتند داخل اتاق وبعد از آن ها هم گروهی دیگر.خلاصه این که ساعت از 10 گذشت وما موفق شدیم داخل اتاق شویم.مهدی هاشمی با عجله وسریع صحبت می کرد وکارهایی را به ما سپرد وقرارشد در جلسه ی بعدی گزارش دهیم که کارها چطور پیش رفته.از اتاق که بیرون آمدیم من به دوستم گفتم که این کارها هزینه دارد.چکار باید کرد؟او هم گفت که مشکلی نیست.اگر هم مشکلی پیش بیاید آپارتمانی که زن وبچه های من درآن زندگی می کنندرا می فروشم وهزینه ها را پرداخت می کنیم.بعد می رویم اجاره نشینی.البته این حرف فقط یک شوخی بود که بعدها تبدیل به یک تراژدی شد.

به هر تقدیر ما رفتیم وکارها را انجام دادیم ومنتظر جلسه ی بعدی ماندیم تا گزارش دهیم که چقدر موفق شدیم.

شب خسته وکوفته به سمت خانه برمی گشتم که موبایلم زنگ زد.همان دوستم گفت که فردا ساعت 9 جلسه داریم.

                                                                                            ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 17:0 |

دست مریزاد.این هم از آنگولا.ای کاش به این تیم هم می باختیم.

بگذریم.تیم فوتبالی که این همه برایش تبلیغ وجار و جنجال شده بود حسابی حالمان را گرفت.

اصلا بی خیال.

علی آبادی رو بی خیال.

دادکان روبی خیال.

علی دایی وکریمی رو بی خیال.

فوتبال موتبالو بی خیال.

میرزاپور رو هم بی خیال.

بیا وسط قرش بده.

امشبه رو بابا بی خیال!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 1:29 |