تبليغاتX
نوشته های بهزاد افشاری
خدا کند اینبار کسی عجولانه بنده ی خدا را به باد ناسزا نگیرد تا بتواند در عرصه ی مربی گری هم همچون زمان بازیگری اش موفق و افتخار آفرین باشد. نمی دانم چرا از خبر بازگشت علی دایی به دنیای فوتبال آنهم در سمت سرمربی تیم پرسپولیس اینقدر خوشحال شدم؟ شاید به خاطر اینکه سال های پیش یک پرسپولیسی دو آتشه (همان لنگی سابق) بوده ام و حالا فقط یک پرسپولیسی معمولی ام این خوشحالی به من دست داده و دچار نوستالژیای لنگی بودن شده ام! شاید! البته پاس همدان هم که جای خود دارد ولی پرسپولیسی بودن صفای دیگری دارد.
+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 1:31 |
دیشب شبکه ی یک را نگاه می کردم دیدم آقای علی مطهری و یک آقای دکتر دیگر که اسمش را نمی دانم در برنامه ی  "آژیر" در حال بحث کردن درباره ی ازدواج موقت هستند! فکر می کنم اصل برنامه درباره ی یک پرونده ی جنایی بود که من چون دیر تلویزیون را روشن کردم خیلی سردرنیاوردم موضوع پرونده چیست اما گویا هم آقای مطهری و هم آن آقای دکتر و هم خانم مجری هر سه رواج "ازدواج موقت" را راه حل برون رفت از بحران آن پرونده ی جنایی و همچنین موارد مشابه ارزیابی می کردند.

آقای دکتر گفت بنده ۱۵ سال پیش طرح رواج "ازدواج موقت" را به مجلس وقت دادم و علیه من داشت اعلام جرم می شد و مجبور شدم برای مدتی فراری شوم و خودم را پنهان کنم!

آقای مطهری هم حرف جالبی زد و اظهار تعجب کرد که : نمی دانم چرا خانواده های امروزی اگر بفهمند پسر یا حتی دخترشان با جنس مخالفشان رفت و آمد دارند و کوه می روند و حتی باهم دوست هستند عکس العلی نشان نمی دهند و خیلی ناراحت نمی شوند! اما همین که بفهمند آنها از راه شرعی و قانونی "ازدواج موقت" کرده اند برآشفته می شوند و برایشان پذیرفتنی نیست! این برنامه با همین جمع بندی به پایان رسید و من زدم شبکه ی دو و در کمال تعجب دیدم آنجا هم سه نفر نشسته اند و در حال بحث و گفت و گوی داغ بر سر "ازدواج موقت" هستند!

فرق این برنامه با برنامه ی شبکه ی یک این بود که گزارش های مردمی پخش می کرد و ۹۹ درصد از آنها که بیشترشان خانم بودند مخالف "ازدواج موقت" بودند.

در برنامه ی شبکه ی دو که نامش "شب های روشن" بود خانم دکتر آیت الهی و یک آقای دکتر و  یک مجری مرد حرف های جذابی می زدند!

خانم آیت الهی انگار کلا مخالف بودند که در جامعه ی امروز ایران این طرح اجرا شود حرفشان هم منطق درستی داشت! ایشان می گفت اگر کسی به خواستگاری دختری برود و بفهمد که او قبلا ازدواج موقت کرده حاضر به ازدواج با او نخواهد بود.

آقای دکتر هم می گفت "ازدواج موقت" شرایطی دارد که یکی از آنها این است که نباید با دوشیزگان صورت بگیرد. یک شرط دیگر هم این که نباید بنیان و آرامش خانواده را تهدید کند و آسیبی به آن برساند.

آنها می گفتند که دوستی دختر و پسر چیزی شبیه "زنا" است و نباید به این گستردگی که در سطح جامعه وجود دارد ، وجود داشته باشد. " ازدواج موقت" باید در شرایط اضطراری صورت بگیرد و چون نفقه و مسولیت های ازدواج دائم را ندارد خانم ها باید در تعیین مهریه خیلی دقت کنند!

خانم آیت الهی گفت در یک تحقیق از دخترهایی که همزمان با چند پسر دوست هستند از دختری که با پنج پسر دوست بود پرسیده بودند چرا این کار را می کنی؟ دختر جواب داده بود که می خواهد از میان آنها یک شوهر خوب و دائمی پیدا کند!

خلاصه این که نتیجه ی این بحث طولانی و داغ هم این شد که باید به جای دوستی پسر ها و دختر ها ازدواج " هرچند موقت" ترویج شود ! البته چند نتیجه ی دیگر هم گرفته شد که محور همه ی آنها پرهیز از دوستی و افتادن به گناه بود و... 

هم در "آژیر" و هم در "شب های روشن" به نظر می رسید مباحث چون کلاف سردرگمی در یک دایره ی بی سرانجام می چرخید و تلاش حاضران در هر دو برنامه برای مجاب کردن بینندگان به پرهیز از گسترده شدن دوستی های بین پسرها و دخترها و جایگزین کردن "ازدواج موقت" بی نتیجه بود!

این بی نتیجه بودن هم دلایل مشخصی دارد که خودشان بارها به آنها اشاره می کردند.

 خیلی مرتبط : "ازدواج موقت را برای دبیرستانی‌ها توصیه می‌کنیم"!

ایضا : توضیح علی مطهری درباره ازدواج موقت جوانان

ایضا : خرید و فروش عروس در هندوستان

پیوست مرتبط : راههای جدید و عجیب همسریابی 

ایضا : عكس: دختران ایتالیایی در ویلای قذافی

ایضا : ابداع عجیب چینی ها و...

بی ربط : نام خود یا لوگوی سایت تان را با گوگل ، یاهو ، کوکاکولا و … شبیه سازی کنید

ایضا : شجریان در بین 50 صدای برتر جهان . شما هم رای بدهید.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 13:31 |
"تاجی خانم" زندایی پدرم چه سرگذشت و نوشتی داشت! از وقتی که خودم را شناختم تا حالا که ۳۴ ساله ام همیشه همانطور که بود ، بود! هیچ وقت هیچ تغییری را در او نفهمیدم و همیشه فکر می کردم که او هیچ وقت نمی میرد! اما دیشب مرد !

وقتی که ده سال کمی بیشتر یا کمتر داشت به خانه ی شوهر آمده بود . تعریف می کرد که پای گهواره ی پدرم می نشسته و گهواره را تکان می داده.پدرم الان ۷۸ ساله است و حتما "تاجی خانم" باید چیزی حدود ۹۰ سال داشت. در سال های دور بچه ای به دنیا آورده بود و نامش را اسماعیل گذاشته بود. می گفت از بس که سفید و خوشگل بود چشمش زدند و در دو یا سه سالگی مرد! حدود سال های ۱۳۴۰ باز هم پسری به دنیا آورد و باز هم اسمش را گذاشت اسماعیل! فکر می کنم سال ۱۳۶۷ بود که این اسماعیل هم ناگهان گم شد و هیچ وقت به خانه برنگشت! بنده ی خدا چشمش  به در خشک شد. او دو تا اسماعیلش را از دست داد و احتمالا در آزمایش الهی اش پیروز شد!

البته او پنج تا پسر و دو تا دختر صحیح و سالم دارد. یعنی داشت و حالا که از دنیا رفته است عزادارش هستند.

"تاجی خانم" هر سال روز عاشورا نهار حلیم نذر داشت و تمام فامیل جمع می شدند خانه شان و دوتا دیگ بزرگ حلیم را بین همسایه ها تقسیم می کردند و خودشان هم تا مرز دل درد می خوردند. شاید پنج شش سالی می شود که دیگر فرصت نکرده بودم بروم همدان و در آن مراسم نذری شرکت کنم. هر وقت که در این چند سال من را می دید می گفت : ای گوش بریده ! خوب فراموشمان کرده ای و عاشورا نیامدی!

حالا نمی دانم امسال عاشورا بچه هایش نذری اش را می دهند یا نه؟

"تاجی خانم" قدیمی ترین آدمی بود که می شناختم و خاطراتش از بچگی های پدرم و عروسی مادرم و بچه دار شدن این و آن برایم خیلی لذت بخش بود. خاطرات خودم با او و خانواده اش هم آنقدر زیاد است که فکر می کنم یک طرف مغزم را پر کرده. در اوایل بهار ها و تابستان ها با ساک های پلاستیکی و پارچه ای می رفتیم باغ های عباس آباد و تره و سبزی آش می چیدیم. ظهر ها که از مدرسه بر می گشتم یا ما نهار خانه ی آنها بودیم یا آنها خانه ی ما بودند. در شبهای سرد و طولانی و برفی و یخ زده ی همدان شب نشینی های لذت بخشی داشتیم و او استاد درست کردن آش و آبگوشت و تنظیم ذغال و حرارت کرسی بود ! خلاصه این که نمی دانم چرا حالا که این مردن اتفاق افتاده تصور می کنم یک طرف دنیا کج شده؟

نمی دانم وقت می کنم برای سوم یا هفتمش به همدان بروم یا نه اما اگر نروم واقعا بی معرفتم و چه کنم که این بی معرفتی یک جورهایی رسم زمانه ی ماست!

سال ۱۳۶۸ با یک هیات مذهبی باهم رفته بودیم که برویم مشهد. شب رسیدیم آستانه ی اشرفیه و در حیات حرم خوابیدیم که بزرگترین زلزله ی قرن(زلزله ی رودبار) آمد و آن فاجعه ی بزرگ در شمال کشور رخ داد. ما به شکل عجیبی جان سالم به در بردیم. "تاجی خانم" همیشه با خنده می گفت : بهزاد جان! ما از آن شب به بعد هر چه عمر از خدا بگیریم اضافه و عاریه است و باید تاوانش را بالاخره روزی به خدا پس بدهیم! 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 2:17 |
چند روز پیش در وبلاگ توکا نیستانی خواندم که رفته جگرکی و با کمال تعجب دیده همکارش در چلچراغ در حال پذیرایی است. من  "مرتضی ناعمه"  را نمی شناسم اما به استناد توکا باید این غم یا شادی را برای خودمان کنار بگذاریم که یک روزنامه نگار عاقبت جگرکی شد.

عجیب نیست که این روزها روزنامه نگاران بیکار سر از شغل های عجیب درمی آورند.در روزگاری که عصر رسانه و اطلاع رسانی و خبر است من خبرنگارانی را می شناسم که با موتور مسافرکشی می کنند و یکی دیگر را می شناسم که دنبال مجوز تاکسی است.

همین چند ساعت پیش یک نفر تعریف کرد که چگونه دو روزنامه تنها با سه خبرنگار در حال انتشارند!یعنی فقط سه نفر هر روز دو تا روزنامه را منتشر می کنند و نام رسانه بر پیشانی خود دارند.

البته نباید فراموش کنیم که صدا و سیما یک تنه این نقصان را جبران کرده و با هزاران هزار نفر نیروی استخدامی و پیمانی و قراردادی و ساختمان ها و امکاناتی که کم از یک کشور ندارد ، خروجی بهتر از آن دو روزنامه ندارد.

حالا این که یک روزنامه نگار جگرفروش شود چه اهمیتی دارد؟ اصلا موضوع ناراحت کننده ای است؟ متنی که توکا نوشته بیشتر شبیه یک رپرتاژ آگهی است و خوانندگانش را ترغیب کرده که بروند جگر بخورند.حتی نشانی اش را هم گذاشته : توکالی- خیابان خرمشهر- خیابان نیلوفر- بالاتر از میدان نیلوفر، جنب خشکشویی

حالا در این وانفسا که دلی برایمان نمانده شاید خوردن جگر پیشنهاد بدی نباشد.

 

پیوست شاید مرتبط : خانم آذرمانی درباره ی شعر آقای سیامک بهرام پرور مطلبی نوشته که در همشهری هم چاپ شده. با اجازه از ایشان و شخص شاعر شعر کامل را اینجا می گذارم :

 

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !

ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

 

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !

آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

 

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !

شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -

 

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده

سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

 

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی

اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

 

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست

شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

 

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو

وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

 

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست

دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

 

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ

شاعری که بنویسد غزلش را گریان

 

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش

در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

 

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور

سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

 

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر

سینه ای باز کند در قفس تنگستان

 

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار

به بیابان بزند تا برسد آبادان ...

...

آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را

تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 3:4 |
چند روزی می شود که یکی از همسایه هایمان مرده و من تازه خبر شدم که این اتفاق افتاده.با یکی از همسایه ها حرف می زدم می گفت بنده ی خدا این ساختمان را ساخته بود تا بچه ها و نوه هایش دور و برش باشند.

من بعد از چند سال تازه فهمیدم که بنده ی خدا او این ساختمان را ساخته! پرسیدم پس بچه ها و نوه هایش کجا هستند؟ گفت همه ی بچه هایش از ایران رفته اند.حالا من و شما جای آنها نشسته ایم !

راستش حوصله نکردم بپرسم چندتا بچه و نوه داشت؟ رفته بودم توی این فکر که وقتی کسی رویاهایش را از دست بدهد چه بلایی سرش می آید؟ به ذهنم فشار آوردم تا قیافه ی همسایه ی فوت شده مان را به یاد آورم. آدمی بود فرسوده و کمی عصبی که وقت سوار و پیاده شدن به ماشین پی کی اش درها را به هم می کوبید و با هیچکس سلام و علیک درست و حسابی نمی کرد و تند از کنار آدم رد می شد. انگار خیلی کارهای عقب مانده داشت... 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:18 |
اول این خبر را در مورد مفید بودن پارتی بازی در بین عنکبوت ها بخوانید!

حالا به معنی پارتی بازی در بین آدم ها خوب دقت کنید!منفی و ضد ارزش بودن پارتی بازی خیلی وقت ها مضحک است. مثلا این که هیچ وقت شده شما به کسی که نمی شناسید بیشتر از کسانی که می شناسید محبت کنید. یا اینکه کسی را نمی شناسید در مقام و پستی بگذارید که کارهای مهم بکند؟ این موضوع البته در بین مقامات دولتی و سیاسی و اقتصادی چالش برانگیز تر است.

یک مقام سیاسی مثل رییس جمهور یا باید به شایسته هایی که خودش می شناسد اعتماد کند و به آنها پست و مقام بدهد و یا این که به شایسته هایی که اطرافیانش می شناسند پست و مقام بدهد که در نهایت تعریفی جز پارتی بازی ندارد که البته می شود نام شایسته سالاری هم روی آن گذاشت!

ببینید که تا اینجای کار نه تنها پارتی بازی چیز بدی نیست بلکه حتی خوب هم هست.

اما پارتی بازی چند مدل بد هم دارد که یکی از آنها بر سرکار گذاشتن افرادی ضعیف تر از کسانی که می شناسیم و یا اینکه آشنایی را فقط به دلیل آشنا بودن سر کار بگذاریم از این دست حرف ها.

پیوست بی ربط : واردات 54 هزار دسته بيل! در خردادماه

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 0:5 |
خدا نیاورد برایتان که از خسته بودن خودتان خسته شوید.هم احساس شلوغی بکنید هم احساس تنهایی و هر دو تا مرز سرسام و جنون!

خدا نیاورد برایتان روزی را که به این نتیجه برسید که در جهان هیچ چیز اشتباه نبوده و نیست! شاعران به درستی شاعرند و قاتلان به درستی قاتل!کامیابی و ناکامی هایتان همه درست سر جایشان اتفاق افتاده و جنگ و صلح و لبخند و آه و شیون و مرگ همه یکجا محتوم بوده و تقدیر و هیچ چیز زیر آسمان آبی اشتباه نیست!

خواندن این شعر قیصر امین پور باعث شد این حرف ها را بزنم. شما هم بخوانید شاید حرف های دیگری بزنید:

 

                جرات دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم

خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام

احساس می‌کنم که کمی دیر است

دیگر نمی‌توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی . . .

آه . . .

مردن چقدر حوصله می‌خواهد

بی‌آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی‌حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب‌تر از این

باشم

با این همه تفاوت

احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی

بد نیست

حس می‌کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی‌ام، نیز

از این هوای سربی

خسته است

امضای تازه من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم‌های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!

آه ای شباهت دور!

ای چشم‌های مغرور!

این روزها که جرأت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم

بگذار…

بگذریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 4:0 |
انصافا این آخر مدیریت شهری است که درست وسط اتوبان سرعت گیر بگذارند. من اول فکر کردم که اشتباه می بینم یا چشمانم آلبالو گیلاس می چیند. اما خوب که دقت کردم دیدم که راستی راستی در اتوبان همت(شرق به غرب) سر خروجی اتوبان چمران دو تا سرعت گیر از جنس آهن و پلاستیک گذاشته اند. 

هیچ جای دنیا این کار را نمی کنند. ماشین ها حتی اگر با ۶۰ یا ۷۰ تا سرعت هم از روی آنها عبور کنند پدرشان درمی آید چه برسد این که با ۹۰ تا و ۱۰۰ تا سرعت حرکت کنند.

آقای قالیباف! جان جدت به فریادمان برسید و نگذارید این شیوه ی مدرن مدیریت شهری جان و مال مردم را به خطر بیندازد!

 

پیوست بی ربط : پسر 10 ساله اي كه عكس زمان جنيني اش دنيا را تكان داد/عکس

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 0:31 |
بنده شخصا و به اندازه ی خودم از تلاش های همه به ویژه همسر آقای پور احمد و آقایان عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی ، شهاب رضویان و هنرمندان و دیگر افرادی که صادقانه برای نجات بهنود کار کردند تشکر و تقدیر می کنم اما نکته ی مهم و حقیقتی تلخ وجود دارد که فکر می کنم نگفتنش جایز نیست چرا که در آینده برای موارد مشابه باید مراقبت بیشتری صورت بگیرد.

عمیق و سخت معتقدم که ورود هنر مندان محبوب و سرشناسی چون عزت الله انتظامی ، پرویز پرستویی و حتی مهتاب کرامتی و ... برای گرفتن رضایت از خانواده ی مرحوم احسان نصرالهی اشتباه عجیب و جبران نشدنی بود.

همان شب که آقای مهندس مجابی(که انصافا بیشترین زحمت را در این راه متحمل شدند) برایم تعریف کرد که با این آقایان به علاوه ی شهاب رضویان به خانه ی آقای نصرالهی رفتند تا برای بهنود شجاعی رضایت بگیرند یکباره سرم سوت کشید و پیشانی ام را گرفتم که : عجب اشتباه بدی کردند؟!

آقای مجابی هم البته با تحلیل بنده موافق بود که ایشان نباید اینقدر آشکار وارد ماجرا می شدند. بعدا هم که با اعلام شماره حسابی برای جمع آوری دیه اشتباهشان تکمیل شد و اعدام بهنود هم قطعی تر!

استدلال من این بود که باید با ماجرا ساده تر و قابل فهم تر از این حرف ها برخورد کرد و چیزهای دیگری که حقیقتش نمی توانم اینجا بنویسمشان!

می گویند مادر بهنود در یکی از شبکه های ماهواره ای گفته که: خانواده ی بهنود به جای این که توکلشان به خدا و رضایت من باشد یک عده هنرپیشه ی از خدا بی خبر را برای گرفتن رضایت جلو انداخته بودند و امیدشان به حقوق بشر و هنرپیشه ها بود!

برادر احسان هم دیشب در شبکه ی یک سیما گفت که ما اصلا دیه نخواسته بودیم که رفتند کاسه ی گدایی راه انداختند و...

در پست قبلی ام نوشته بودم که یک شب من و آقای مجابی تقریبا مطمئن شدیم که این خانواده رضایت می دهند اما عده ای آمدند و کار را خراب کردند تا جایی که من مطمئن شدم دیگر رضایتی در کار نخواهد بود.

راستش را بخواهید گویا قضیه از این قرار بود که همسر آقای کیومرث پور احمد رفیق مادر بهنود شجاعی بود و از روی خیر خواهی هنرمندان را جمع کرد تا بهنود را نجات دهد.غافل از این که اشتباه بزرگی مرتکب شد و ...

ایشان باید اول شناخت درستی از خانواده ی مقتول به دست می آورد و بعد هنرمندان را بسیج می کرد.

نه این که خدای نکرده بخواهم تقصیر مرگ بهنود را گردن این عزیزان بیندازم اما شک ندارم که اگر با ماجرا  ساده تر و هوشمندانه تر برخورد می شد نتیجه ی کار بهتر می شد.

ماجرای اینگونه قتل ها آنقدر ظریف و پیچیده است که هرگز نه باید سیاسی شود نه این که جار و جنجال درباره شان راه بیفتد و حتی در بعضی موارد نباید رسانه ای شوند تا به رضایت بینجامد و انسانی به زندگی برگردد و به فکر جبران اشتباهش باشد.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 1:48 |
بهنود شجاعی از زتدان آزاد شد ! مگر نمی گویند جسم زندان روح و جان آدم است؟

پست قبلیم را که می نوشتم هنوز چند ساعتی تا مرگ بهنود مانده بود و با شناختی که از خانواده ی مقتول پیدا کرده بودم تقریبا شک نداشتم که صندلی را از زیر پای بهنود خواهند کشید و کشیدند.

راستش را بخواهید مرگ بهنود در این روزگار پر از مرگ اتفاق خیلی مهمی نیست.در روزگاری که آدم ها کرور کرور در جاده ها و سقوط هواپیماها و سیل ها و زلزله ها می میرند.

مرگ بهنود تنها از این منظر بسیار قابل توجه و مهم شد که او نماد یک قاتل غافل و نا آگاه و اتفاقی شده بود و سوال همه ی خیر خواهان و دنبال کنندگان زندگی او این بود که چرا و چطور کسی که از روی نادانی دست به خطایی زده باید از روی دانایی و آگاهی به مجازاتی همسنگ آنچه کرده برسد؟

همین.

اگر واقعا بنی آدم اعضای یک پیکرند حالا یکی از اعضای ما که یکی دیگر از اعضای ما را کشته بود کشته شد تا درس عبرتی شود برای مردگان ! اگر نه ما زندگان که عبرت نمی گیریم !

پیوست مرتبط : آیا بهنود از مرگ خودش عبرت می گیرد ؟

بی ربط : مادران سفارشی ... ! 

ایضا : ادیت عکس!

ایضا : فهرست اسامی 178روزنامه‌ در سطح کشور 

ایضا : بحران دو جنسه ها در فوتبال بانوان ایران

ایضا : پيرزن 100 ساله ركورد پرتاب گوي را شكست

ایضا : استخوان ايراني‌ها 25 سال زودتر پوك مي‌شود

ایضا : هرسال 275 هزار نفر در انگلیس گم می شوند

ایضا : کوچکترین کشور جهان 6 نفر جمعیت دارد

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 23:28 |
همین الان در وبلاگ آقای سید محمد مجابی دیدم که نوشته بهنود شجاعی ساعت چهار بامداد صبح امروز پای چوبه ی دار می رود و اگر کسی به دادش نرسد دیگر طلوع خورشید صبح فردا را نخواهد دید.

چند ماه پیش من و آقای مجابی دوتایی رفتیم خانه ی خانواده ی مقتول و از ساعت ده شب تا سه و چهار صبح با آنها صحبت کردیم که رضایت بگیریم. دل خانواده ی مقتول خیلی نرم شد و قرارمان بر رضایت شد و با آقای مجابی خوشحال از خانه ی آنها زدیم بیرون.

ساعت ده و یازده فردای آن روز بود که خانواده ی مقتول زنگ زدند به آقای مجابی و عصبانی بودند. می گفتند شما از یک طرف می آیید از ما رضایت بگیرید از طرف دیگر می روید از رییس قوه ی قضاییه مهلت می گیرید و درخواست لغو اعدام می کنید؟ ما دیگر رضایت نمی دهیم که نمی دهیم!

آقای مجابی و من که از همه جا بی خبر بودیم بعدا فهمیدیم که گروهی به نام بانوان صلح که اصلا نمیدانستیم که هستند و چه هستند این کار را کرده اند و بعدها هم آقایان عزت الله انتظامی ، پرویز پرستویی ، کیو مرث پوراحمد و همسرش و شهاب رضویان و ... وارد ماجرا شدند . با وجود این که این عزیزان لطف های بسیار کردند تحلیل من این است که ماجرا پیچیده تر و بغرنج تر شد.

به هر تقدیر خانواده ی مقتول نمی دانم به چه علت از رضایت خود برگشتند و دیگر به جز تلافی به چیز دیگری راضی نشدند.

حالا بهنود شجاعی که چند سال پیش مرتکب قتل شده پای چوبه ی دار می رود و من دعا می کنم و شما هم دعا کنید که خانواده ی مقتول رضایت دهند بهنود بماند و صبح را و خورشید فردا را اگر آسمان ابری نبود ببیند.

اما اگر زبانم لال اینچنین نشد چه می توانیم بگوییم جز این که : بهنود خان! چشمهایت را ببند ! خورشید دیگر زیبا نیست !

می خواستی در این جهان نگران و پر از استرس و دلشوره و دلهره بمانی که چه شود؟

محمد لطیف اکنون یکی از نجات یافتگان واقعه ای از این دست است که در جامعه ی ما و جلوی چشم ما راه می رود . بروید ببینید چه حال و روزی دارد؟

سعید جزی هم ایضا !

 

پیوست بی ربط : جزئیاتی از قتلهای ناموسی در جنوب کشور

ایضا : لباس جدید برای عزاداری!

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 20:58 |
 

نمی دانم خوشبختی سایه ی من است یا من سایه ی خوشبختی ؟

 

پیوست مرتبط : راه اندازی اولین آرامگاه (گورستان)مجازی+تصویر 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 22:54 |
شاید این حرف عجیبی باشد که بگویم من عاشق آدم های ورشکسته ام! البته آدم های ورشکسته ای که لبخند می زنند. نه آنهایی که کم می آورند و استرس می گیرند و سکته می کنند.اینها را هم دوست دارم اما عاشقشان نیستم.

خودتان را نگاه کنید. یعنی خودمان را نگاه کنیم ! این همه (یا آن همه) تلاش می کنیم که به دست آوریم. بعد تلاشمان را به توانمان به توان می رسانیم که دست آوردهایمان را حفظ کنیم و محکم نگه داریم.

یعنی در تلاش به دست آوردن متولد می شویم و در تلاش از دست ندادن می میریم!

زندگی مان شده همین یک جمله ی بالا!

حالا بنده عرض می کنم عاشق ورشکستگانی هستم که لبخند به لب دارند چون این تلاش ممتد و وهم انگیز آنها در نقطه ای قطع می شود که هنوز به پایان عمرشان نرسیده اند.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 6:27 |
خوب که دقت کردم دیدم سال هاست خبر هیچ تولدی را نشنیده بودم ! وقتی شنیدم دوستان عزیزم عیسی و مریم بچه شان به دنیا آمد یکباره لبریز از امید شدم !

در این روزهای کم امید می دانید که امید چه کیمیای کمیابی است؟ 

این دوستان بزرگوار از چند ماه پیش که به مدد تکنولوژی های قرن بیستمی فهمیدند فرزندشان پسر است برایش نام مبین را انتخاب کردند . حالا مبین چشم به جهانی گشوده است که من و شما سال هاست به آن خیره ایم و در فضا و قضای آن حیرانیم! هر چند که وقتی آقا مبین یا مبین آقا به سن و سال ما برسد جهان ، جهان دیگری شده است و فضا و قضای این روزها تبدیل به خاطره و تاریخ شده اما هر چه باشد او ادامه ی ما خواهد بود و همین است که من سخت امیدوارم به جهانی که حتی خودم در آن نباشم.

پس از سال ها شنیدن خبر یک تولد آنقدر هیجان زده ام کرده که فکر می کنم این آقای مبین خان که الان دو روز سن دارد ناامیدی و یاس و نیستی را عقب رانده و فتحی مبین کرده است.

راستش را بخواهید با انگشتان دستم که شمردم دیدم در سال های گذشته شش نفر از دوستانمان یا سقط جنین کرده اند و یا این که جنین شان به دنیا نرسیده برگشت خورده است و حالا شما حق بدهید به بنده که اینهمه خوشحال باشم. البته یکی دیگر از اقواممان هم همین روزها صاحب تولدی دیگر می شوند که آن هم به سلامتی حتما به امید و روشنایی دنیا خواهد افزود.

آمین !

توضیح تیتر : شعری است از ناظم حکمت

پیوست بی ربط : دیپلماسی بوسه یا وقتی همسر اوباما فقط برلوسکنی رو نمی بوسه! 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 2:51 |
ان شاالله که زودتر از همه ی عزیزانتان بمیرید !

باور می کنید همه ی ما بارها و بارها این دعای عجیب را برای دوستان و نزدیکانمان که عزیزشان را از دست داده اند کرده ایم و مستقیم به آنها گفته ایم که ان شاالله بعد از این مرحوم خودت بمیری!!

موقع تسلیت گفتن با قیافه ای متاثر و محجوب به داغدیده می گوییم : ان شاالله آخرین غمتان باشد !

خوب به معنی این دعا دقت کنید.معنی ساده لوحانه اش این می شود که دیگر هیچ وقت هیچ کستان نمیرد. اما این که نه در تئوری و نه در عمل امکان پذیر نیست.پس معنی درست و واقعی اش می شود این که خودتان قبل از عزیزانتان بمیرید.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 1:35 |
امیدوارم خبر اشتباه باشد و کسی پیدا شود که تکذیب کند. دیشب از دوستی شنیدم که همسایه ی خانم حمیده خیرآبادی(بازیگر مشهور سینمای ایران) زنگ زده به خانه ی سالمندان کهریزک و التماس کرده که تو را به خدا بیایید ایشان را به آنجا ببرید! گویا بچه های ایشان خارج از کشور هستند یا به هر تقدیر نمی توانند رسیدگی کنند و همسایه ی خیر هم خسته شده و این اتفاق افتاده. البته مثل این که مسولان خانه ی سالمندان کهریزک استقبال کرده اند.

خبر دیگری هم شنیدم که خواهر نیما یوشیج سالهاست که در آنجا زندگی می کند. خبر دیگری هم شنیدم که آقای اصغر بیچاره(اولین عکاس پشت صحنه ی فیلم تاریخ سینمای ایران) در خانه ی استیجاری زندگی می کند.

یادم افتاد اولین بار که پدرم دوربین دست من دید نصیحت عجیبی کرد و گفت : پسر جان دنبال هنر نرو! هنرمندان و شاعران و نویسندگان در این مملکت یا سر سالم به گور نمی برند و یا این که در کنار یک گرد سوز نفتی در یک خانه ی اجاره ای جان می دهند و از دنیا می روند.

حالا هر وقت هنرمندانی را در اوج شهرت و مکنت می بینم تنم می لرزد از این که این چه هنری است که فقط نزد ایرانیان است و بس ! 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 6:12 |
دیروز شد دو ماه که سیگار نکشیده ام! البته قبلا هم گفتم که ترک نکرده ام فقط همینطوری مقاومت کردم و نکشیدم. روز ۱۳ خرداد که یکباره احساس کردم نباید روزی سه بسته سیگار بکشم تصمیم گرفتم روزی سه نخ بکشم. یکی بعد از صبحانه یکی بعد از نهار و یکی بعد از شام ! اما این کار را هم نکردم و نمی دانم کی مقاومتم شکسته شود و بکنم کاری را که نباید بکنم!

من اصولا اهل افراط و تفریطم و می ترسم از اینکه بخواهم روزی سه نخ سیگار بکشم ناگهان برگردم به همان روزی سه بسته که می شود روزی ۶۰ نخ و هفته و ماه و سالش را ضرب کنید ببینید چه رقم فاجعه ای می شود. یکبار خودم این کار را کردم دیدم از بهمن ماه ۸۱ که شروع کردم تا همین ۳ ماه پیش  بالغ بر ۱۳۰ هزار نخ می شود که یکباره دلهره گرفتم از اینهمه بی تدبیری و اینهمه پولی که شخصا به جیب کره ای ها که سیگار مورد علاقه ی من (زست) را تولید می کنند ریخته ام. 

در چند هفته ی اخیر چند دفعه قلیان کشیدم که اهل فن و سیگار می دانند نسبت قلیان و سیگار مثل نسبت دیوار و درخت است و در نهایت دخلی به هم ندارند.

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 2:26 |
این داستان واقعی بچه ی خنگی است که بعدها به هوش خودش ایمان آورد!

بعدازظهر یک روز گرم و دم کرده ی تابستان که حالا دیگر درست یادم نیست دوازده ، سیزده ، یا چهارده ساله بودم مادرم گفت بهزاد جان برو به خواهر و عموهایت بگو شام بیایند خانه ی ما! من که تازه از خواب کسل کننده ی بعد از ظهر بیدار شده بودم از شیر حیاط قورت قورت آب خوردم و راه افتادم تا پیک میهمانی شب بشوم و برگردم. از کوچه که رد می شدم بچه های محله داشتند فوتبال بازی می کردند و اصرار و اصرار به من که یک یار کم داریم بیا بازی کن. با خودم گفتم نیم ساعتی بازی می کنم و بعد می روم. شروع کردم به بازی و بازی و غرق شدم. آنقدر که از بیخ و بن فراموش کردم برای چه از خانه بیرون زده بودم. هوا که تاریک شد و دیگر توپ را نمی دیدیم بازی را تعطیل کردیم همه راهی خانه هایمان شدیم. وقتی وارد حیاط شدم قورت قورت باز هم از شیر آب خوردم و رفتم داخل که دیدم به به ! بوی غذای خوشمزه همه جا را پر کرده و فضای تمیز و مرتب خانه کلی باعث شور و شعفم شد. نشستم پای تلویزیون که صدای مادرم را شنیدم می گفت عجب آدم های بی فکری؟ چرا اینقدر دیر کردن؟ با خودم که فکر کردم چه کسانی دیر کرده اند یکهو مغز و چشمانم جرقه زد که ای داد بی داد! عجب گندی زدم! دلهره داشتم چطور به مادرم بگویم. چند دقیقه ای ضربان قلبم شدید شد.یکباره دلم را به دریا زدم و گفتم. مادرم خیره به من ماند و سکوت کرد. پدرم لبخند زد و چند پک محکم به سیگارش زد. برادرم گفت به این گیج پیغام بدی همین میشه. خواهرانم هم چند جمله ی آمیخته به طعن و طنز گفتند.

مادرم اما قربان صدقه ام رفت و گفت از این حرف های بیخود به بچم نگید. عیب نداره.

من حیران مانده بودم که چرا نه کتک خوردم و نه از طرف "ولی دم" مواخذه ی جدی شدم؟! شام آن شب کوفتم شد و بماند که تا چند روز از همان غذا می خوردیم و بگذریم...

بدجوری ناراحت بودم که چرا گند به این بزرگی و بدی زدم و مواخذه نشدم و حتی یک حرف تند از پدر و مادرم نشنیدم؟

فردای آن روز مادرم یک پیغام دیگر داد به من که برای خواهرم ببرم. خودم خودم را تنبیه کردم و گفتم تا خانه ی خواهرم بدون یک لحظه مکث باید بدوم تا ادب شوم. ده دقیقه یک ربعی می شد که باید می دویدم و دویدم.

هیچگاه فراموش نمی کنم که در میان راه بارها و بارها همینطور الکی دچار شور و شعف عجیبی می شدم ! شاید از این که تنبیه نشده بودم! یاشاید ... نمی دانم دلیلش چه بود که آن همه خوشحال بودم. سال ها بعد که در اشعار سید علی صالحی به ترکیب " شادمانی بی سبب" برخوردم عجیب یاد آن شادمانی خودم افتادم.

همین شادمانی بیش از حد باعث شد که چندین و چند بار در حال دویدن فراموش کنم که به سمت کجا و اصلا چرا دارم می دوم؟! به هر تقدیر رسیدم خانه ی خواهرم.

اما چشمتان روز بد نبیند که من دیدم و اصلا پیغام را کلا فراموش کردم. ماجرا را از دیروز تا آن لحظه برای خواهرم تعریف کردم و آنقدر با دامادمان قهقهه زدند که دل درد گرفتند و ولو شدند وسط اتاق. اما من نگران آنقدر فکر کردم به مغزم فشار آوردم تا پیغام نصفه و نیمه یادم آمد و خواهرم خودش تکمیلش کرد و من با خیال راحت برگشتم.پیغام مربوط به لباس عروسی یکی می شد که...

حالا این روزها هم گاه گاهی ناگهان دچار "شادمانی بی سبب" از همان جنس  می شوم و خیلی وقتها فراموش می کنم که از کدام مبدا به کدام مقصد و اصلا چرا در حال دویدنم ؟

حال شما چطور است؟

پیوست مرتبط : روشی برای تنبیه کودک! (عکس)

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 1:10 |
در وبلاگ اسپایدر مرد خواندم که :

حکایت ما حکایت اون چراغیه که بین خونه و مسجد، نفتش تموم میشه..!

پیوست بی ربط : واقعا نمی دانم چرا اینقدر به انفجار این تشک خندیدم!

ایضا : محل زندگی رهبران برخی از کشورها

 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 1:19 |
آقای مجابی برای چاپ یک مجله ی علمی شروع کردند به چک کردن مدرک اعضای تحریریه تا اینکه خدای نکرده برای گرفتن گرید علمی از وزارت علوم مشکلی پیش نیاید. اتفاقات بسیار جالبی هنگام چک کردن مدارک تحصیلی اعضای تحریریه که بیشترشان هم صاحب نام و منصب هستند یا بوده اند افتاد. جالب ترینش این بود که وقتی آقای مجابی پیگیر چند و چون مدرک دکترای یکی از دوستان عضو تحریریه شد ، دفتردارش پشت تلفن گفت : مدرک آقای دکتر فوق لیسانس است!

می دانید چند تا از این دکتر و مهندس ها در کشور ما هست؟

پیوست بی ربط : فرهادی: چرا اسم کامل "الی" در فیلم گفته نمی شود 

+ نوشته شده توسط بهزاد افشاری در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 18:16 |

كليه ي حقوق اين وبلاگ متعلق است به تمامي خوانندگان آن و هرگونه برداشت و استفاده از مطالب اين وبلاگ با يا بدون ذكر منبع براي همه آزاد است